ستاره درخشان سلیاکتی
یادنامه معلمی دلسوز و جهادگری پرتلاش شهید ولی الله محمدی
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


ستاره درخشان سلیاکتی
_____________________
تولد:
او مرد مومن،صادق،مجاهد فی سبیل الله،مرد علم ودانش،معلمی دلسوز، آگاه ومتعهد بود.شهید محمدی در تارخ 1334/7/2 در روستای سلیاکتی از توابع شهرستان نور در خانواده ای روستایی وکشاورز چشم به جهان گشود.

تحصیلات:
تحصیلات ابتدایی را در همین روستا به پایان رسانید وپس از تحصیلات ابتدایی جهت فراگیری علم ودانش راهی شهرستان نور گشته وپس از۶سال تلاش تحصیلات متوسطه را با کمال موفقیت بپایان رسانید وبرای ادامه تحصیلات راهی تهران ودر آزمون کنکورسراسری دانشگاهها شرکت وپس از احراز قبولی در دانشگاه تربیت معلم،راهی این مرکز آموزشی شد.

فعالیتهای انقلابی:
دو سال از آغاز تحصیلات عالی شهید نگذشته بود که بدنبال پیروزی انقلاب اسلامی وبه تبع آن ظهور انقلاب فرهنگی که به فرمان امام راحل(ره)برای طاغوت زدایی وزدودن فرهنگ غربی وغیراسلامی وجانشین کردن فرهنگ غنی اسلامی،دانشگاهها وموسسات آموزش عالی تعطیل گردید شهید محمدی جهت لبیک گویی به ندای حضرت امام(ره)برای ریشه کن کردن جهل وبیسوادی در سنگر نهضت سوادآموزی بعنوان آموزش یار بمدت۴ماه در روستای سلیاکتی مشغول فعالیت شد که با توجه به عملکردایشان بمدت۳ماه نیزبعنوان پرسنل دفتری واحد نهضت سوادآموزی نور به فعالیت پرداخت.بعدازاین مدت بنا به درخواست شورای مرکزی جهادسازندگی نور وارد آن نهاد مقدس گردید ودرکمیته کشاورزی جهادسازندگی نور مشغول انجام وظیفه اش درقبال انقلاب اسلامی پرداخت وبعدازمدتی با هماهنگی شورای مرکزی جهاداستان مازندران وشهرستان نور برای مسئولیت جهادسازندگی محمودآباد انتخاب شد.
فعالیتها وخدمات شهیدمحمدی دراین هنگام با پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) ودرکنار سایر فعالیتهایش در نهادهای مقدس انقلاب اسلامی،به همراهی چندتن از دیگربرادرانش باتشکیل انجمن اسلامی وبعدها گروه مقاومت(باهمکاری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نور)فعالیتهای سیاسی-فرهنگی-تبلیغی ونظامی خویش را بعددیگری بخشید.ایشان درانجمن اسلامی بادائرکردن کلاسهای عقیدتی-سیاسی واخلاقی به ساختن نیروهای جوان و بارورنمودن افکارجوانان از فرهنگ اسلامی وارشاد وراهنمایی مردم وتبلیغ مبانی انقلاب اسلامی پرداخت.شهیدمحمدی درتبلیغ دین سعی وافرداشته واز هیچ کوششی درپاسداری از سنگرهای ایدئولوژیکی انقلاب اسلامی در حد توان خویش دریغ نورزید ودراین راه حتی تا آخرین لحظه عمر مادی خویش از تبلیغات مسموم کوردلان ومنافقان از خدا بیخبر درامان نبودند.

تحصیلات دانشگاهی:
وی پس از بازگشایی دانشگاهها وموسسات آموزش عالی راهی دانشگاه شد،بدین صورت که چهارروز در هفته را در دانشگاه وبقیه ایام را در جهادسازندگی شهرستان نور یا محمودآباد به انجام وظیفه مشغول بودند تا اینکه درسال۶۳-۶۴ در رشته جغرافیا فارغ التحصیل وبه اخذ درجه لیسانس نائل گردید وپس از فارغ التحصیل شدن ابتدا در واحد آموزش وشورای مرکزی جهادنور مشغول فعالیت شدند وسپس راهی آموزش وپرورش منطقه چمستان نور گردید ودراین سنگر مقدس، به تعلیم وتربیت وسازندگی دانش آموزان این منطقه همت گماشت.

چمران مازندران
یکی از استادان جغرافیا ضمن ستایش از روحیّات و خلقیّات شهید محمدی گفتند که اگر محیط تهران مبارزی عالم چون شهید چمران پرورانده،جای تعجبی نیست،اما چگونه یک محیط دورافتاده با حدّاقل امکانات تحصیلی(درسال1364)دانشجوی فاضل و مبارزی چون شهید محمدی تحویل جامعه داده است و به حق می توان شهید محمدی را چمران مازندران نامید.(کتاب پرستو های عاشق – قوام الدین بینایی)

حضور در جبهه های حق علیه باطل:
شهید محمدی معلمی دلسوز،مهربان،پرکار،جهادگری پرتلاش وخستگی ناپذیر،رزمنده ای دلیر،فداکار ونمونه یک مجاهد فی سبیل الله بود.سراسر زندگیش را به مبارزه وتلاش در جهت اجرای احکام دین مبین اسلام سپری نمود.ایشان در کنار این فعالیتهایش لحظه ای از جنگ غافل نبودند.از بدو تحمیل جنگ بر انقلاب خونین واسلامیمان بطور ناپیوسته بلکه همیشه در جنگ شرکت می نمود بطوریکه بیش از ۹ بار در جبهه های نبرد حق علیه باطل شرکت نمود.عشق به لقاءالله واشتیاق به شهادت،شهید را نسبت به این دنیای فانی ومسائل مادی زندگی بیگانه کرده بود.

لحظات آسمانی شهید:
با اینکه یکبار هم مجروح گشته،محتاج به بستری شدن در بیمارستان ومدتی استراحت جهت رفع نقاهت داشت بااین حال با خدای خود عهد بسته بود که به هرترتیبی هست در مرحله بعدی عملیات شرکت داشته باشد ولذا این بارهم راهی جبهه های نور علیه ظلمت گشت وسرانجام در تاریخ 65/4/12 و در عملیات کربلای ۱ پس از آزادسازی شهرمهران بسوی خدای خود شتافت وبه آرزوی دیرینه اش یعنی شهادت رسید.یادش گرامی وراهش پررهرو باد.
در وصف شهید بزرگوار همین بس که در چندروز قبل از شهادت از طریق خانواده و ازطرف دانشگاه به او خبر اخذ مدرک دانشگاهی فوق لیسانس در همان رشته تحصیلی را می دهند که به دانشگاه شهیدبهشتی تهران مراجعه نمایند اما ایشان مدرک ماندگار وباقی شهادت را بر مدرک فانی دنیوی ترجیح می دهند.


شهید محمدی از نگاه همسرش
بنده و ایشان قبل از اینکه بعنوان زن و شوهر زندگی زناشویی مان را آغاز کنیم پسرعمه و دختر دایی بودیم.اینجانب بمدت دو سال و یک ماه با ایشان زندگی کردم و در طول این مدت آنچه که بنده به یاد دارم این بود که ایشان فقط می خواستند به جبهه بروند در واقع دل و جانشان در جبهه ماندگار بود و به آن گره شدیدی زده بود.
ایشان طی 9 مرحله به جبهه رفتند و در هر مرحله دو الی سه ماه ماندگار بودند در یکی از این مراحل بنده و خانواده و بستگان به او گفتیم که دیگر نرو حالا شما زن و بچه دارید در این زمان فرزندم میثم شش ماهه بود ولی ایشان در جواب گفتند مگر شما صدای بلندگوی ماشین رانشنیدید که حضرت امام خمینی(ره)فرمودند رفتن به جبهه از اهم واجبات است پس بنابراین بر من نیز لازم است که در این جهاد شرکت کنم و فرزند زهرا(س)را یاری نمایم.از جمله سفارشهای ایشان هم این بود که در تربیت دینی و علوی گونه فرزندانم کوتاهی نکنم و آنها را با تربیت اسلامی پرورش دهم و به آنها قرآن،نماز و مسایل دینی را بیاموزم.آخرین مرحله ای که ایشان به جبهه رفتند میثم من هشت ماهه بود و زمانی که فرزندم به سن نه ماهگی رسیدند ایشان نیز در نهمین مرحله حضورش،در جبهه مهران عملیات کربلای یک به شهادت رسیدند ضمن اینکه باید بگویم دخترم نیز سه ماه بعد از شهادت ایشان بدنیا آمد.انسانهای خوب و وارسته زمینی نیستند بلکه آسمانی هستند و جایگاهشان در فرش نیست بلکه در عرش روزی می خورند بنابراین خودش را پایبند و وابسته به زندگی نکرده بود چرا که هدف والایی را انتخاب کرده بود و برای رسیدن به آن هدف سرازپا نمی شناخت و سرانجام هم به آن هدف والا یعنی شهادت نایل شد.در پایان آنچه که برای من مهم است و خیلی دوست دارم که آن را بدست آورم فیلم عملیات کربلای یک و کربلای پنج می باشد که تا این لحظه موفق نشدم امیدوارم که از این طریق آن را بدست آورم.

گزیده ای از وصیت نامه شهید:
هان ای ملت مسلمان،لحظه ای اندیشه کنید که چه بودید،کی بودید ودر حال کجایید،کی هستید وبه کجا خواهید رفت وچه خواهید شد،تفکر کنید که حتما راه نجات را در صراط مستقیم خواهید یافت.
برادرانم ،رهبری در جامعه اسلامی از اهم مسائل است.رهبری آنهم جامعه ما(رهبر انقلاب اسلامی)نماینده امام زمان(عج)است.مبادا خدای ناکرده زبانم بریده باد از او دوری کنید،پیرو رهبر باشید،وسوسه های شیاطین وچهره های آنها زیاد است مواظب باشید،نکند خدای نکرده شما را بفریبد.فقط وفقط پیرو رهبر جامعه اسلامی باشید.

ای مسئولین جامعه می دانید که مستضعفان عقب نگهداشته شدگان تاریخ چشم به کارهای شما دوخته اند وشما خیلی خیلی بیشتر مسبوق به ماجرا می باشید وحتما هر روز بیش از روز دیگر در جهت رفاه جامعه مسلم وبرای رضای خداوند گام بر می دارید که در غیر این صورت کیفر خداوند بیشتر شامل حال شما خواهد شد(لا یکلف الله نفسا الا وسعها.)

ای فرهنگیان تربیت وهدایت اجتماع را شما بعهده دارید.استعدادهای درونی ونهفته جامعه را همانند انبیا شکوفا می کنید وبرهمین امر مهم هم واقف،پس کوشش دارید خداوند به همه شما اجر دهد.

در پایان باید گفت:این وبلاگ با هدف معرفی شهدا و ترویج ارزشهای اسلامی در فضای مجازی انتشار یافت و وابسته به هیچ حزب و گروه خاصی نیست.

مدیر وبلاگ :ستاره درخشان
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در مورد مطالب وبلاگ چیست؟






در آشنایی با زندگی شهید مهدی موحدنیا اولین جمله‌ای كه در ذهنم نقش بست این بود كه «آقا مهدی كمر تعلقات دنیایی را شكسته بود.» شهید مدافع حرمی كه دنیا همه زورش را زد تا او را از مسیرش منحرف كند، اما...

علیرضا محمدی
در آشنایی با زندگی شهید مهدی موحدنیا اولین جمله‌ای كه در ذهنم نقش بست این بود كه «آقا مهدی كمر تعلقات دنیایی را شكسته بود.» شهید مدافع حرمی كه دنیا همه زورش را زد تا او را از مسیرش منحرف كند، اما مهدی از كنار همه تعلقات گذشت و مدافع ارزش‌ها شد. شاید برای ما راحت باشد كه از دور رفتن مردانی چون مهدی موحدنیا را تماشا كنیم، همیشه نگاه كردن آسان است اما به دل خطر رفتن دل شیر می‌خواهد. مرد می‌خواهد كه از خنده‌های كودك چند ماهه‌ات بگذری و بروی. صبر می‌خواهد كه پدرت را در بستر مرگ ببینی و با گریه راهی شوی. غیرت می‌خواهد كه از داشته‌های دنیا چیزی كم نداشته باشی اما همه را بگذاری و به سفری بروی كه شاید برگشتی از آن نباشد. داستان زندگی شهید موحدنیا، قصه كشمكش تعلقات دنیایی با غیرت و شرافت مردانی است كه كه انگار هیچ واقعه‌ای نمی‌تواند خللی در اراده‌اش آهنینشان ایجاد كند. گفت‌و‌گوی ما با مادر، خواهر و همسر شهید را پیش رو دارید.


معصومه آبسالان، مادر شهید
كلیپی از شما در فضای مجازی دیدم كه در آن از مردم و مسئولان می‌خواهید هزینه مراسم شهیدتان را به زلزله‌زده‌های كرمانشاه اختصاص بدهند. قضیه این كلیپ چه بود؟
پسرم 27 آبان ماه 1396 در سوریه به شهادت رسید و خبرش را همان روز به اطلاع ما رساندند. دوستان و آشنایان محبت داشتند و برای شهادتش بنر و پارچه می‌نوشتند. آن روزها مقارن با زلزله كرمانشاه بود. من گفتم به جای این خرج‌ها بیایید هزینه مراسم را به زلزله‌زده‌ها كمك كنیم. من راضی به این هزینه‌ها نبودم. پسرم هم بخشنده بود و مطمئنم خودش هم اگر بود دوست داشت هزینه مراسم را به زلزله‌زده‌ها بدهیم تا اینكه خرج بنر و پارچه‌نوشته و این چیزها كنیم.
گفت‌و‌گو را با قضیه كلیپ شروع كردم شاید بهتر بتوانیم والدین شهیدی را بشناسیم كه از همه تعلقات دنیایی گذشت و به سوریه رفت. آقا مهدی را چطور تربیت كردید كه مدافع حرم شد؟
خب وظیفه هر پدر و مادری است كه به بچه‌هایش راه درست را نشان بدهد. من و مرحوم همسرم همیشه سعی می‌كردیم بچه‌ها را با حلال و حرام خدا آشنا كنیم. با مهدی دو پسر و دو دختر داشتم كه شكر خدا همگی‌شان بچه‌های خوبی هستند. مهدی در میانشان از همه مذهبی‌تر و مؤمن‌تر بود. از بچگی نمازهایش را می‌خواند و روزه‌هایش را می‌گرفت. در نوجوانی‌اش بسیجی پایگاه شهید شجیعی شد و آنجا فعالیت می‌كرد. دو ماه محرم و صفر، ماه این پسر بود. در هیئت‌ها فعالیت می‌كرد و مراسم عزای آقا امام حسین(ع) را راه می‌انداخت.
پدر شهید مرحوم شده‌اند؟
بله همسرم 16 اسفند ماه 95 مرحوم شد. پسرم بار اول كه می‌خواست به سوریه برود، بیماری پدرش شدت گرفته بود. آن موقع مهدی تازه به تهران رفته بود. خبرش كردیم كه پدرت حالش بد است. آمد و خودش او را به بیمارستان برد. چند وقت هم پیشش ماند. دكتر به مهدی گفته بود احتمال فوت پدرت زیاد است. وقتی مهدی هشتم اسفندماه 1395 برای بار اول به سوریه می‌رفت، می‌دانست كه شاید دیگر پدرش را نبیند. آن موقع همسرم به كما رفته بود. مهدی كه رفت، چند روز بعد پدرش فوت كرد.
یعنی با وجود اینكه می‌دانست احتمال فوت پدرش وجود دارد باز هم راهی شد؟
بله، مهدی با دكتر پدرش صحبت كرده بود. حال و روز همسرم هم طوری بود كه امید چندانی به بهبودی‌اش نداشتیم. روز آخری كه مهدی می‌خواست با پدرش وداع كند، او را می‌بوسید و گریه می‌كرد و می‌گفت بابا حلالم كن. از اتاق پدرش كه خارج شد، به من گفت مادرجان اگر پدرم فوت كرد، خبرش را به من ندهید مبادا آنجا دلم بلرزد و نتوانم كارم را درست انجام بدهم. چند روز بعد كه همسرم فوت كرد، ما چیزی به مهدی نگفتیم اما در پیام‌هایی كه به خانواده می‌داد یا تلفن‌هایی كه زده می‌شد، متوجه شده بود. پسرم وقتی به مرخصی آمد كه چهلم پدرش گذشته بود.
رابطه پدر و پسر چطور بود؟
مهدی متولد سال 1366 و كوچك‌ترین فرزندمان بود. ته‌تغاری بود و من و پدرش خیلی او را دوست داشتیم. شهید هم بچه بامحبتی بود. شاید بگویید چون مادرش هستم این حرف را می‌زنم، ولی به یاد ندارم كوچك‌ترین بی‌احترامی به من و پدرش كرده باشد. از راه كه می‌رسید دست من و پدرش را می‌بوسید. آنقدر دل مهربانی داشت كه برای من و پدرش و خانواده مرتب هدیه می‌خرید و محبتش را بروز می‌داد.
بهترین هدیه‌ای كه از شهید گرفتید چه بود؟
پسرم هدیه‌های زیادی برایم خریده است. دوم راهنمایی بود كه یك مفاتیح برایم خرید. این هدیه‌اش را خیلی دوست دارم. كوچك‌تر هم كه بود با خواهرش پول توجیبی‌هایشان را جمع كرده بودند و یك روسری برایم خریدند. شهید كلاً آدم دست و دلبازی بود از هر سفری كه برمی‌گشت برای خانواده سوغات می‌آورد. هدیه زیاد می‌خرید و نسبتاً به مستمندان دست خیر داشت. بعد شهادتش از كارهای خیری كه انجام می‌داد مطلع شدیم.
با تعریفی كه از فرزند بامحبتی مثل مهدی كردید، چطور راضی شدید به جنگ برود؟
پسرم برای اینكه به سوریه برود خیلی با من حرف زد. آخر سر حرفی زد كه نتوانستم چیزی بگویم. گفت اگر نگذارید بروم آن دنیا جواب حضرت زینب(س) را چه می‌دهید؟ فكركردم من كی هستم كه بخواهم آن دنیا با شرمندگی مقابل خانم بایستم. این حرف را كه از مهدی شنیدم راضی به رفتنش شدم. رفت و شهید شد.

مریم موحدنیا، خواهر شهید
شهید موحد نیا وقتی به جبهه سوریه می‌رفت، یك فرزند شیرخواره داشت؛ به نظر شما چطور توانست از فرزندش دل بكند و برود؟
من خودم مادر سه پسر هستم. روحیات مهدی یا هر پدر و مادری را خوب درك می‌كنم. برادرم بچه‌های كوچك را خیلی دوست داشت. با بچه‌های من و خواهر و برادر بزرگ‌ترمان آنقدر بازی می‌كرد و آنها را می‌چلاند كه به شوخی می‌گفتم ان‌شاءالله خودت بابا بشوی تا همه این بلاها را سر بچه خودت بیاوریم. همگی منتظر بودیم ببینیم او كه بچه‌های دیگران را اینقدر دوست دارد، با بچه خودش چه می‌كند. بار آخر كه مهدی به مرخصی آمد و می‌خواست برای همیشه برود، پسرش ابوالفضل دو و نیم ماهه بود. یكبار دیدم صورتش را به صورت این بچه چسبانده و توی حس رفته است. بعد حرفی زد كه در یادم ماند. گفت من نمی‌دانم با این بچه چه كار كنم. منظورش این بود كه نمی‌داند چطور محبتش را به این بچه ابراز كند. اینكه چطور توانست از بچه‌اش دل بكند؟ به نظر من برادرم در جبهه چیزی دیده بود كه بالاتر از همه این تعلقات بود. ماهایی كه نمی‌دانیم او و امثالش چه دیده‌اند، در كارشان می‌مانیم و تعجب می‌كنیم.
ایشان چند بار اعزام شدند؟ فكر شهادتشان را كرده بودید؟
برادرم چهار بار اعزام شد و هر بار امكان شهادتشان بود. اما راستش را بخواهید مهدی آنقدر شوخ‌طبع بود و با ما شوخی می‌كرد كه اصلاً فكر نمی‌كردیم شهید بشود. چند باری كه به سوریه اعزام شد، به مادرم می‌گفتم خیالت راحت مهدی شهید نمی‌شود. حتی شب آخری كه می‌خواست به تهران برود و از آنجا برای بار آخر به سوریه اعزام شود، با بچه‌های كوچك فامیل پانتومیم بازی می‌كرد و ادا در می‌آوردند. واقعاً فكر نمی‌كردیم این رفتنش را بازگشتی نباشد. البته بار آخری كه به مرخصی آمد، حال و هوایش طور دیگری شده بود. من چند بار به شوهرم گفتم مهدی یك طوری شده، انگار مهدی همیشگی نیست.
مادرتان خیلی روی مهربانی شهید موحدنیا تأكید دارند؛ شما چه نظری دارید؟
داداش واقعاً آدم مهربانی بود. هر وقت از سوریه برمی‌گشت برای همه بچه‌ها سوغاتی می‌آورد. می‌گفتیم شما كه برای تفریح به آنجا نرفته‌اید، به یك كشور جنگزده می‌روید، این همه هدیه و سوغاتی برای چی است. حرفی نمی‌زد و دفعه بعد باز سوغاتی می‌آورد. مهربانی و دست و دلبازی مهدی در ذاتش بود. بعد از شهادتش فهمیدیم چند تا بچه یتیم و خانواده فقیر اما مذهبی و آبرومند را كمك می‌كرده است.
گویا شهید موحدنیا بچه آخر خانواده بود، چند سال از ایشان بزرگ‌تر بودید و چه خاطراتی از دوران كودكی‌شان دارید؟
من دو سال از برادرم بزرگ‌تر بودم. دو بچه آخر خانواده بودیم. بعد از ازدواج خواهر و برادر بزرگ‌ترمان یك مدتی در خانه با هم بودیم و همین مسئله باعث شد رابطه بسیار نزدیكی بین ما برقرار باشد. مهدی از كودكی‌هایش بسیار غیرتی بود. روی ما كه خواهرش بودیم خیلی تعصب داشت. از من بپرسند می‌گویم همین غیرتی بودنش باعث شد مدافع حرم شود. آدمی نبود كه غربت اهل بیت(ع) را ببیند و خطر ویران شدن حرمشان را احساس كند و دست روی دست بگذارد. غیرتی بود كه دلنگرانی پدر بیمارش و محبت همسر و مادر و خواهر و فرزندش نتوانستند جلوی او را بگیرند.

اعظم نیك‌بین، همسر شهید
چطور شد مهدی موحدنیا كه صاحب زن و زندگی و شغل بود تصمیم گرفت مدافع حرم شود؟
آقا مهدی بسیار غیرتی بود. نمی‌توانست در مقابل خطر تروریست‌ها و تعرض به حریم اسلام و اهل بیت بی‌تفاوت باشد. از همان اول پیگیر قضایا بود اما یك اتفاق افتاد كه عزمش را جزم‌تر كرد. وقتی شهید رضا دامرودی اولین شهید مدافع حرم سبزوار به شهادت رسید، این اتفاق خیلی روی آقا مهدی اثر گذاشت. ایشان سابقه دوستی و آشنایی با شهید دامرودی را داشتند. همسرم قبل از آنكه وارد نیروهای سپاه قدس شود، در جوین خدمت می‌كرد. بعد كه تصمیم گرفت به سوریه برود، خیلی این در و آن در زد تا عضو نیروی قدس شود. كار اعزامش كه جور شد، ما در مسافرت شمال بودیم، همان جا زنگ زدند و خبر دادند كه كار اعزامش جور شده است. آنقدر خوشحال شد كه مسافرت را نیمه‌كاره رها كردیم و برگشتیم. از اواخر سال 95 ما در تهران ساكن شدیم و از همان زمان آقا مهدی چهار بار به سوریه اعزام شد و بار آخر به شهادت رسید.
یك نكته خیلی عجیب در زندگی شهید موحدنیا وجود دارد كه در گفت‌و‌گو با مادرشان هم مطرح كردیم، اینكه چطور ایشان توانست به رغم بیماری پدرشان باز هم راهی جبهه شود؟
بین همسرم و پدرشان رابطه عمیقی وجود داشت. یادم است روزی كه پدرشان را در بیمارستان بستری كردند، خود آقا مهدی كارهای ایشان را انجام می‌داد. لباسش را عوض می‌كرد. به اموراتش می‌رسید و هوای بابا را داشت. از آن طرف پدرشوهرم هم علاقه خاصی به پسرش داشت. مهدی قبل از اینكه وارد سپاه شود، عمده‌فروشی داشت. پدرشان به ایشان گفته بود تو نمی‌خواهد كار كنی، بنشین و حقوق بازنشستگی من را بگیر. وقتی مهدی برای بار اول گفت كه قصد مدافع حرم شدن را دارد، پدرشان آن موقع هنوز سرپا بودند. بابا گفته بود اگر بخواهد برود، می‌آید جلوی در سپاه دراز می‌كشد تا مانع رفتنش بشود. وقتی كارهای اعزام مهدی جور شد پدرشان در كما بود. روز رفتن گفتم تو كه اینقدر ناراحتی چرا می‌خواهی بابا را در این وضعیت رها كنی و بروی. گفت مطمئنم حضرت زینب(س) اجر پدرم را می‌دهد. چند روز بعد از اولین اعزامش هم پدرشان به رحمت خدا رفتند.
گویا شهید در اولین اعزام غیر از بیماری پدرشان دغدغه تولد فرزندشان را هم داشتند؟
بله، اولین اعزامش كه هشتم اسفند ماه 1395 بود، من پسرمان ابوالفضل را شش ماهه باردار بودم. آقا مهدی رفت و اردیبهشت برگشت. 10 روز اینجا بود و برای بار دوم اعزام شد. این بار زودتر برگشت. چون من كلك زدم و گفتم دكتر گفته پسرمان اول تیر متولد می‌شود. مهدی برای اینكه به تولد پسرمان برسد، این بار 43 روزه ماند و اول یا دوم تیرماه برگشت. ابوالفضل كه متولد شد، 15 روز بعدش مهدی باز اعزام شد. بار سوم 18 تیرماه 96 رفت و شهریورماه كه بچه دو و نیم ماه داشت، برگشت. هنوز به خانه نرسیده بود كه زنگ زد گفت نزدیك هستم. برای استقبالش بچه را آماده كردم و به كوچه رفتیم. مهدی وقتی چشمش به ابوالفضل افتاد، بدون اینكه احوالپرسی كند و حرفی بزند، 10 دقیقه تمام فقط به این بچه نگاه كرد. هیچ حرفی نمی‌زد و فقط نگاه می‌كرد. من گفتم چرا حرف نمی‌زنی. دلمان برایت تنگ شده است. گفت دوست دارم همین طور بایستم و به این بچه نگاه كنم.
شاید برخی بگویند مدافعان حرم دلشان برای زن و بچه‌هایشان نمی‌سوزد كه می‌روند، شما چه پاسخی دارید؟
خیلی حرف‌های دلسردكننده می‌زنند. اینكه پول می‌گیرند یا محبت ندارد و... من وقتی نگاه‌های آقا مهدی به ابوالفضل را دیدم، حس كردم كه از ته دل این بچه را دوست دارد. اینطور نبود كه آقا مهدی هیچ تعلق خاطری به خانواده‌اش نداشته باشد. واقعاً مهربان و دلسوز بود. یك روز به ایشان گفتم: مگر ما را دوست نداری كه اینقدر به سوریه می‌روی؟ گفت معلوم است كه دوستتان دارم، ولی آنجا چیزهایی می‌بینم كه نمی‌توانم بی‌تفاوت عبور كنم. بچه‌های رزمنده‌ای را می‌بینم كه نمی‌توانم چشم به روی آنها ببندم و بی‌تفاوت باشم. آقا مهدی با نیروهای فاطمیون همراه بود و خیلی از آنها تعریف می‌كرد. یك دوستی به نام شهید حسن از فاطمیون داشتند كه زیاد ایشان را یاد می‌كردند. همسرم می‌گفت هرچند با وجود ابوالفضل سخت‌تر است كه بروم، ولی اجرش هم بیشتر است و خانم زینب(س) بهتر قبول می‌كند.
سرجمع شهید چند روز پسرش را دید؟
آقا مهدی هر بار كه می‌آمد یك ماه یا حداقل 20 روز مرخصی داشت. اما هر بار به خاطر احساس مسئولیتی كه داشت، بیشتر از دو هفته نمی‌ماند. بچه كه به دنیا آمد حدود 13 روز او را دید و رفت. بار آخر هم كه 29 شهریورماه آمد و 15 روز بعد رفت. سرجمع پسرش را 27 یا 28 روز بیشتر ندید.
توجه خیلی از ما رسانه‌ای‌ها و مردم به خود شهید است، در صورتی كه همسران شهدا با صبری كه دارند در جهاد آنها سهیم می‌شوند. نظر شما چیست؟
از زمانی كه آقا مهدی به شهادت رسیده است، من با خیلی از همسران شهدا در ارتباط هستم و گاهی با هم صحبت می‌كنیم. فشار زیادی روی همسران شهدا است. كسانی كه به قول شما غالباً دیده نمی‌شوند و كسی توجهی به سهم آنها در جهاد همسرانشان ندارد. به نظر من همسر شهدا فقط آن زمانی كه شوهرانشان در جبهه هستند، سختی نمی‌كشند. بلكه بعد از شهادت همسرانشان تازه دوران سختی آنها شروع می‌شود. من الان مسئولیت بزرگ كردن تنها یادگار شهید را دارم. آقا مهدی در وصیتنامه‌اش نوشته بود ابوالفضل را طوری تربیت كنم كه مدافع حرم شود. حالا وظیفه من عمل كردن به وصیت شهید است.
چه خاطره‌ای از شهید برایتان ماندگار شده است؟
شب آخری كه آقا مهدی پیش ما بود و روز بعدش به سوریه رفت، ابوالفضل را روی پایش گذاشت تا بخواباند. تا صبح این بچه روی پای بابایش بود و غر می‌زد و گریه می‌كرد. مهدی با یك حوصله خاصی ناز این بچه را می‌كشید و تا صبح او را روی پایش نگه داشت و گریه كرد. گفت این بار كه به سوریه بروم معلوم نیست برگشتی دركار باشد. رفت و 27 آبان ماه به شهادت رسید. روزهای آخر متوجه شدم آقا مهدی تركش خورده و از ترس اینكه مسئولانش او را برگردانند چیزی بروز نداده است. در یكی از آخرین تماس‌هایمان پرسیدم دلت برای ابوالفضل تنگ شده است؟ قاطعانه گفت نه. كمی بعد خودش گفت فیلم خنده‌هایش را بفرست تا ببینم. فرستادم و گفت دیگر نمی‌خواهم به صدای خنده‌اش گوش بدهم مبادا دلم بلرزد. دلش قرص ماند و تا آخرش هم مردانه ایستاد.





نوع مطلب : شهدای مدافع حرم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 17 دی 1396
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آپلود عکس آپلود عکس

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نیت کنید و اشاره فرمایید


فال انبیاء

فال انبیاء


استخاره آنلاین با قرآن کریم


قالب میهن بلاگ تقویم جلالی

امکانات جانبی