ستاره درخشان سلیاکتی
یادنامه معلمی دلسوز و جهادگری پرتلاش شهید ولی الله محمدی
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


ستاره درخشان سلیاکتی
_____________________
تولد:
او مرد مومن،صادق،مجاهد فی سبیل الله،مرد علم ودانش،معلمی دلسوز، آگاه ومتعهد بود.شهید محمدی در تارخ 1334/7/2 در روستای سلیاکتی از توابع شهرستان نور در خانواده ای روستایی وکشاورز چشم به جهان گشود.

تحصیلات:
تحصیلات ابتدایی را در همین روستا به پایان رسانید وپس از تحصیلات ابتدایی جهت فراگیری علم ودانش راهی شهرستان نور گشته وپس از۶سال تلاش تحصیلات متوسطه را با کمال موفقیت بپایان رسانید وبرای ادامه تحصیلات راهی تهران ودر آزمون کنکورسراسری دانشگاهها شرکت وپس از احراز قبولی در دانشگاه تربیت معلم،راهی این مرکز آموزشی شد.

فعالیتهای انقلابی:
دو سال از آغاز تحصیلات عالی شهید نگذشته بود که بدنبال پیروزی انقلاب اسلامی وبه تبع آن ظهور انقلاب فرهنگی که به فرمان امام راحل(ره)برای طاغوت زدایی وزدودن فرهنگ غربی وغیراسلامی وجانشین کردن فرهنگ غنی اسلامی،دانشگاهها وموسسات آموزش عالی تعطیل گردید شهید محمدی جهت لبیک گویی به ندای حضرت امام(ره)برای ریشه کن کردن جهل وبیسوادی در سنگر نهضت سوادآموزی بعنوان آموزش یار بمدت۴ماه در روستای سلیاکتی مشغول فعالیت شد که با توجه به عملکردایشان بمدت۳ماه نیزبعنوان پرسنل دفتری واحد نهضت سوادآموزی نور به فعالیت پرداخت.بعدازاین مدت بنا به درخواست شورای مرکزی جهادسازندگی نور وارد آن نهاد مقدس گردید ودرکمیته کشاورزی جهادسازندگی نور مشغول انجام وظیفه اش درقبال انقلاب اسلامی پرداخت وبعدازمدتی با هماهنگی شورای مرکزی جهاداستان مازندران وشهرستان نور برای مسئولیت جهادسازندگی محمودآباد انتخاب شد.
فعالیتها وخدمات شهیدمحمدی دراین هنگام با پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) ودرکنار سایر فعالیتهایش در نهادهای مقدس انقلاب اسلامی،به همراهی چندتن از دیگربرادرانش باتشکیل انجمن اسلامی وبعدها گروه مقاومت(باهمکاری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نور)فعالیتهای سیاسی-فرهنگی-تبلیغی ونظامی خویش را بعددیگری بخشید.ایشان درانجمن اسلامی بادائرکردن کلاسهای عقیدتی-سیاسی واخلاقی به ساختن نیروهای جوان و بارورنمودن افکارجوانان از فرهنگ اسلامی وارشاد وراهنمایی مردم وتبلیغ مبانی انقلاب اسلامی پرداخت.شهیدمحمدی درتبلیغ دین سعی وافرداشته واز هیچ کوششی درپاسداری از سنگرهای ایدئولوژیکی انقلاب اسلامی در حد توان خویش دریغ نورزید ودراین راه حتی تا آخرین لحظه عمر مادی خویش از تبلیغات مسموم کوردلان ومنافقان از خدا بیخبر درامان نبودند.

تحصیلات دانشگاهی:
وی پس از بازگشایی دانشگاهها وموسسات آموزش عالی راهی دانشگاه شد،بدین صورت که چهارروز در هفته را در دانشگاه وبقیه ایام را در جهادسازندگی شهرستان نور یا محمودآباد به انجام وظیفه مشغول بودند تا اینکه درسال۶۳-۶۴ در رشته جغرافیا فارغ التحصیل وبه اخذ درجه لیسانس نائل گردید وپس از فارغ التحصیل شدن ابتدا در واحد آموزش وشورای مرکزی جهادنور مشغول فعالیت شدند وسپس راهی آموزش وپرورش منطقه چمستان نور گردید ودراین سنگر مقدس، به تعلیم وتربیت وسازندگی دانش آموزان این منطقه همت گماشت.

چمران مازندران
یکی از استادان جغرافیا ضمن ستایش از روحیّات و خلقیّات شهید محمدی گفتند که اگر محیط تهران مبارزی عالم چون شهید چمران پرورانده،جای تعجبی نیست،اما چگونه یک محیط دورافتاده با حدّاقل امکانات تحصیلی(درسال1364)دانشجوی فاضل و مبارزی چون شهید محمدی تحویل جامعه داده است و به حق می توان شهید محمدی را چمران مازندران نامید.(کتاب پرستو های عاشق – قوام الدین بینایی)

حضور در جبهه های حق علیه باطل:
شهید محمدی معلمی دلسوز،مهربان،پرکار،جهادگری پرتلاش وخستگی ناپذیر،رزمنده ای دلیر،فداکار ونمونه یک مجاهد فی سبیل الله بود.سراسر زندگیش را به مبارزه وتلاش در جهت اجرای احکام دین مبین اسلام سپری نمود.ایشان در کنار این فعالیتهایش لحظه ای از جنگ غافل نبودند.از بدو تحمیل جنگ بر انقلاب خونین واسلامیمان بطور ناپیوسته بلکه همیشه در جنگ شرکت می نمود بطوریکه بیش از ۹ بار در جبهه های نبرد حق علیه باطل شرکت نمود.عشق به لقاءالله واشتیاق به شهادت،شهید را نسبت به این دنیای فانی ومسائل مادی زندگی بیگانه کرده بود.

لحظات آسمانی شهید:
با اینکه یکبار هم مجروح گشته،محتاج به بستری شدن در بیمارستان ومدتی استراحت جهت رفع نقاهت داشت بااین حال با خدای خود عهد بسته بود که به هرترتیبی هست در مرحله بعدی عملیات شرکت داشته باشد ولذا این بارهم راهی جبهه های نور علیه ظلمت گشت وسرانجام در تاریخ 65/4/12 و در عملیات کربلای ۱ پس از آزادسازی شهرمهران بسوی خدای خود شتافت وبه آرزوی دیرینه اش یعنی شهادت رسید.یادش گرامی وراهش پررهرو باد.
در وصف شهید بزرگوار همین بس که در چندروز قبل از شهادت از طریق خانواده و ازطرف دانشگاه به او خبر اخذ مدرک دانشگاهی فوق لیسانس در همان رشته تحصیلی را می دهند که به دانشگاه شهیدبهشتی تهران مراجعه نمایند اما ایشان مدرک ماندگار وباقی شهادت را بر مدرک فانی دنیوی ترجیح می دهند.


شهید محمدی از نگاه همسرش:
بنده و ایشان قبل از اینکه بعنوان زن و شوهر زندگی زناشویی مان را آغاز کنیم پسرعمه و دختر دایی بودیم.اینجانب بمدت دو سال و یک ماه با ایشان زندگی کردم و در طول این مدت آنچه که بنده به یاد دارم این بود که ایشان فقط می خواستند به جبهه بروند در واقع دل و جانشان در جبهه ماندگار بود و به آن گره شدیدی زده بود.
ایشان طی 9 مرحله به جبهه رفتند و در هر مرحله دو الی سه ماه ماندگار بودند در یکی از این مراحل بنده و خانواده و بستگان به او گفتیم که دیگر نرو حالا شما زن و بچه دارید در این زمان فرزندم میثم شش ماهه بود ولی ایشان در جواب گفتند مگر شما صدای بلندگوی ماشین رانشنیدید که حضرت امام خمینی(ره)فرمودند رفتن به جبهه از اهم واجبات است پس بنابراین بر من نیز لازم است که در این جهاد شرکت کنم و فرزند زهرا(س)را یاری نمایم.از جمله سفارشهای ایشان هم این بود که در تربیت دینی و علوی گونه فرزندانم کوتاهی نکنم و آنها را با تربیت اسلامی پرورش دهم و به آنها قرآن،نماز و مسایل دینی را بیاموزم.آخرین مرحله ای که ایشان به جبهه رفتند میثم من هشت ماهه بود و زمانی که فرزندم به سن نه ماهگی رسیدند ایشان نیز در نهمین مرحله حضورش،در جبهه مهران عملیات کربلای یک به شهادت رسیدند ضمن اینکه باید بگویم دخترم نیز سه ماه بعد از شهادت ایشان بدنیا آمد.انسانهای خوب و وارسته زمینی نیستند بلکه آسمانی هستند و جایگاهشان در فرش نیست بلکه در عرش روزی می خورند بنابراین خودش را پایبند و وابسته به زندگی نکرده بود چرا که هدف والایی را انتخاب کرده بود و برای رسیدن به آن هدف سرازپا نمی شناخت و سرانجام هم به آن هدف والا یعنی شهادت نایل شد.در پایان آنچه که برای من مهم است و خیلی دوست دارم که آن را بدست آورم فیلم عملیات کربلای یک و کربلای پنج می باشد که تا این لحظه موفق نشدم امیدوارم که از این طریق آن را بدست آورم.

گزیده ای از وصیت نامه شهید:
هان ای ملت مسلمان،لحظه ای اندیشه کنید که چه بودید،کی بودید ودر حال کجایید،کی هستید وبه کجا خواهید رفت وچه خواهید شد،تفکر کنید که حتما راه نجات را در صراط مستقیم خواهید یافت.
برادرانم ،رهبری در جامعه اسلامی از اهم مسائل است.رهبری آنهم جامعه ما(رهبر انقلاب اسلامی)نماینده امام زمان(عج)است.مبادا خدای ناکرده زبانم بریده باد از او دوری کنید،پیرو رهبر باشید،وسوسه های شیاطین وچهره های آنها زیاد است مواظب باشید،نکند خدای نکرده شما را بفریبد.فقط وفقط پیرو رهبر جامعه اسلامی باشید.

ای مسئولین جامعه می دانید که مستضعفان عقب نگهداشته شدگان تاریخ چشم به کارهای شما دوخته اند وشما خیلی خیلی بیشتر مسبوق به ماجرا می باشید وحتما هر روز بیش از روز دیگر در جهت رفاه جامعه مسلم وبرای رضای خداوند گام بر می دارید که در غیر این صورت کیفر خداوند بیشتر شامل حال شما خواهد شد(لا یکلف الله نفسا الا وسعها.)

ای فرهنگیان تربیت وهدایت اجتماع را شما بعهده دارید.استعدادهای درونی ونهفته جامعه را همانند انبیا شکوفا می کنید وبرهمین امر مهم هم واقف،پس کوشش دارید خداوند به همه شما اجر دهد.

در پایان باید گفت:این وبلاگ با هدف معرفی شهدا و ترویج ارزشهای اسلامی در فضای مجازی انتشار یافت و وابسته به هیچ حزب و گروه خاصی نیست.

مدیر وبلاگ :ستاره درخشان
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در مورد مطالب وبلاگ چیست؟








شهید مدافع حرم جواد اكبری برادر شهیدان معصومه 10 ساله، سكینه دو ساله و مریم پنج ساله بود كه در بمباران 8 فروردین ماه 1367 به شهادت رسیدند.
 

صغری خیل فرهنگ
شهید مدافع حرم جواد اكبری برادر شهیدان معصومه 10 ساله، سكینه دو ساله و مریم پنج ساله بود كه در بمباران 8 فروردین ماه 1367 به شهادت رسیدند. جواد هم در آن حادثه مجروح شد. كسی چه می‌دانست جوادی كه از آن اتفاق جان سالم به در برده بود، آنقدر در این جهان زندگی ‌كند كه مدافع حریم اهل بیت شود و در راه دفاع از اسلام ناب محمدی به شهادت برسد. شهید جواد اكبری در7 تیرماه سال 1360 در قم به دنیا آمد و در 15 آبان سال 1396 در حلب سوریه به شهادت رسید. این نوشتار ماحصل گفت‌وگو با زهرا ناصری، همسر شهید است كه پیش‌رو دارید.



گویا شهید اكبری سه خواهرشان را در دفاع مقدس از دست داده بودند، ماجرای شهادت آنها چه بود؟
هشتم فروردین سال 1367 بود. زن دایی آقا جواد مهمان خانه مادر ایشان بودند كه حمله هوایی اتفاق می‌افتد. مادر آقا جواد از منزل خارج شده بودند كه بعثی‌ها بمباران را آغاز می‌كنند. تنها لحظاتی صدای هواپیماهای جنگنده و بمباران و صدای جیغ و فریاد اتفاق می‌افتد. مادر كه به خانه باز می‌گردد می‌بیند خانه با خاك یكسان شده و خبری از بچه‌ها نیست. همانجا دست به دعا بر می‌دارد كه خدایا حداقل یكی از آنها را برایم نگه دار. چشمش به جواد می‌افتد كه روی پله‌های زیر زمین زخمی افتاده است. خدا جواد را به مادر شوهرم می‌بخشد، اما دخترهایش معصومه 10ساله، مریم پنج ساله و سكینه دو ساله به شهادت رسیده بودند. همین طور زن دایی آقا جواد و فرزندانش همه با هم شهید شده بودند. دیدن این لحظات برای مادر ایشان سخت بود. من فكر می‌كنم كه خدا جواد را نگه داشت تا در راه عقیله بنی هاشم شهادت را نصیبش كند. پیكر شهدای خانه اكبری را درگلزار شهدای قم به خاك سپردیم. شهدای مدافع حرم در نزدیكی آنها دفن شده‌اند. بعد از شهادت دخترها، مادر آقا جواد خیلی به ایشان وابسته شد. همیشه می‌گفت اگر اتفاقی برای تو بیفتد من چه كنم؟ جواد می‌گفت من و خواهرهایم می‌آییم و تو را با خودمان به بهشت می‌بریم. به نظر من الان آنها در بهشت منتظر مادرشان هستند.
شغل همسرتان چه بود؟
همسرم تا سال سوم دانشگاه رشته نقشه‌كشی صنعتی درس خوانده بود و در كنار پدرش گچكاری می‌كرد. پدر ایشان در گچكاری خیلی تبحر داشت و در فرصت خیلی كوتاهی هم جواد یك گچكار ماهر شد. من و مادر ایشان در یك خانه زندگی می‌كردیم. جواد علاقه زیادی به پدر شدن داشت و به لطف خدا اولین فرزندمان محمدصادق در 7 بهمن ماه سال 1387 و فرزند دوم‌مان محمد سینا در 3 مهرماه سال 1392 متولد شدند.
چطور شد به جمع مدافعان حرم پیوست؟
زمانی كه جنگ سوریه شروع شد، گاهی اوقات در خانه حرفش به میان می‌آمد تا اینكه سال 1392 برادرشان به سوریه رفتند. وقتی برادرشان بعد از مجروحیت به مرخصی آمدند از اوضاع آنجا تعریف كردند. با ما درباره وضعیت مردم سوریه حرف زدند. در باره زن‌ها و بچه‌ها كه پناه می‌بردند به رزمنده‌ها و كمك می‌خواستند و چیزی برای خوردن نداشتند. از حرم حضرت زینب(س)‌ و از مظلومیت شان می‌گفتند. از صحن و سرای شان كه خیلی غریب است و ما تحت تأثیر قرار گرفتیم. خصوصاً آقا جواد. از آن به بعد بود كه حرف جبهه مقاومت و جهاد در خانه ما مطرح شد. از طرفی دوستان همسرم هم به سوریه رفته بودند. یكی از اولین شهدای قم از دوستان آقا جواد بود كه بی‌سر برگشت. جواد خیلی به هم ریخت و تصمیم گرفت برود.
شما چه كردید؟
من مدام مخالفت می‌كردم. جواد را خیلی دوست داشتم. واقعاً نمی‌توانستم دوری‌اش را تحمل كنم. من حتی نمی‌گذاشتم بیرون از قم سركار برود. گذشت تا سال ۹۳ شد. جواد دو سال پشت سر هم اربعین پیاده به مشهد می‌رفت. مرتبه اول نیتش بچه بود كه خدا محمدسینا را به ما داد. مرتبه دوم كه رفت به من گفت زهرا نیت كردم ان شاءالله كه خدا و امام رضا(ع) حاجتم را بدهند. سال ۹۳ كه می‌خواست برای ثبت نام پیاده‌روی اربعین به سمت مشهد برود خوابی دید. ایشان خانومی را در خواب دیده بود كه به جواد گفت امسال شما نباید به مشهد بروید، امسال شما باید به زیارت حضرت زینب(س) بروید. خودش به مشهد نرفت، اما من و مادرش را به كربلا فرستاد. می‌گفت من بعد از شما به سوریه می‌روم. من دعوت شدم باید بروم. من و مادرش باور نكردیم. جواد آن خواب را برایم تعریف كرد و گفت حتماً به سوریه می‌روم ولی باز من باورم نمی‌شد. ما را راهی كربلا كرد. در مسیر كربلا به من پیامك زد كه وقتی رسیدی كربلا برایم دعا كن. از آقا ابوالفضل(ع) بخواه كه حاجت جواد را بدهد. من هم وقتی اولین نگاهم به ضریح امام حسین (ع) افتاد، جواد را دعا كردم. گفتم آقا جوادم هر چه می‌خواهد، به ایشان بده. بعد از آقا ابوالفضل(ع) حاجتش را خواستم. جواد علاقه خاصی به حضرت ابوالفضل(ع)‌ داشت. وقتی از كربلا برگشتیم سه روز بعد جواد به سوریه رفت. شب یلدای ۹۳ در كنار ما بود. صبح به محمدصادق كه بیدار بود گفت من می‌روم مادرت را بیدار نكن.
پس یعنی شما متوجه رفتنشان نشده بودید؟
خیر. محمدصادق به من چیزی نگفت. آن روز فكر می‌كردم همسرم مثل هر روز سركار رفته است. كارهایم را كردم. برای شام قرمه سبزی كه دوست داشت درست كردم. هرچه منتظر نشستم نیامد. تلفنش از دسترس خارج شده بود. برادر بزرگم شك كرده بود. به خانه ما آمد. همان لحظه صدای در آمد. رفتم در را باز كردم. جاری من پشت در بود. تعجب كردم. چون هیچ وقت به یكباره نمی‌آمد. خلاصه گفت زهرا فهمیدی جواد به سوریه رفته است. به برادرش سپرده بود مواظب بچه‌ها باشد. هیچ وقت آن حالی را كه آن لحظه داشتم یادم نمی‌رود. خیلی سخت بود. مدام گریه می‌كردم. تو حال خودم نبودم.
بعد از رفتن با شما تماس نداشتند؟
22 روز در پادگان بود. در این مدت حتی یك تماس هم نداشت. من به این طرف و آن طرف زنگ می‌زدم و سراغش را می‌گرفتم، اما خبری نشد. بعد از۲۲ روز  هنگام پروازشان یك تماس با یك شماره ناشناس گرفت. تا گفت سلام، من زدم زیر گریه. گفتم سلام چرا رفتی؟چرا رفتی؟چرا رفتی؟ گفت عزیزم آرام باش. گریه كردم. گفتم جواد چرا؟ گفت من باید بروم تحمل كن. قول می‌دهم زود برگردم. من هم باور كردم زود برمی‌گردد. نمی‌دانستم كه این تازه شروعش است. پس از اینكه به سوریه رسید تماس گرفت. گفتم چه زمانی برمی‌گردی؟ گفت می‌آیم می‌آیم. من هر روز كارم شده بودگریه. محمدصادقم كه خیلی به پدرش وابسته بود گریه و دلتنگی می‌كرد. این دوری تقریباً سه ماه طول كشید.
باز هم به سوریه اعزام شدند؟
بله، من توانستم پنج ماه  او را نگه دارم تا اینكه دوباره راهی شد. 24 شهریور سال 1394 بود. در این مدت چند بار عزم رفتن كرد اما من اجازه ندادم. جواد خیلی فرق كرده بود. حالات عرفانی پیدا كرده بود. جواد سابق نبود. به او می‌گفتم آقا جواد مثل غریبه‌ها شدی؟ می‌خندید. به دوستانش كه سوریه بودند زنگ می‌زد. احوالشان را می‌پرسید. بی‌قرار بود. همان زمان تلویزیون مستند شهدای مدافع حرم مهدی صابری و چند شهید دیگر را نشان می‌داد. رزمنده‌ای بود كه نمی‌دانم الان هست یا شهید شده‌است مدافع حرم بود. ایشان می‌گفت از ما می‌پرسند چرا به سوریه می‌روید؟ من نمی‌توانم تحمل كنم كه دوباره به خانم زینب(س) بی‌احترامی شود. فردای قیامت جواب مادرم زهرا را چه بدهم اگر گفتند چرا برای كمك به دخترم نرفتید؟ شرمنده می‌شوم... وقتی همسرم اینها را شنید اشك در چشمانش جمع شد. دلش دوباره پركشید. مدام می‌گفت من می‌روم و باید بروم. رو به من می‌گفت باید آنجا باشی تا درك كنی چه می‌گویم. خانم خیلی غریب است. با حرف‌هایی كه می‌زد من هم راضی شدم. هرچند از ته دل نبود، اما به هرحال راضی شدم كه دوباره برود.
و این‌بار كه رفتند به شهادت رسیدند؟
اعزام دومشان 80 روز طول كشید. یك ماه در توپخانه دمشق بود. هر روز تماس داشتیم، اما بعد از آن خط و تماس‌ها كمتر و كمتر می‌شد. یك بار جواد عكسی فرستاد كه روی تانك نشسته بود. چهره‌اش طوری به نظرم آمد كه تا حالا آنطور او را ندیده بودم. در دلم گفتم چرا جواد اینگونه شده است؟ جواد واقعاً شبیه شهدا شده بود. این دلهره‌ام را بیشتر و بیشتركرد.
شب عاشورا تماس گرفت و گفت زهرا برایم دعا كن. چند روز بعد زنگ زد و گفت زهرا می‌خواهم چیزی بگویم. ما چند روز است كه در محاصره هستیم. امشب حمله داریم می‌خواهیم برویم خط را بشكنیم. زنگ زدم وصیت كنم. حلالم كن. من زدم زیر گریه و گفتم نه نمی‌خواهم وصیت كنی. باید سالم برگردی. جواد گفت ان شاءالله... تو دعا كن.  كمی با بچه‌ها صحبت كرد و بعد خداحافظی كرد. وقتی مادر شوهرم متوجه شد خیلی بی‌تابی كرد. چون هم جواد و هم پسر دیگرشان در این عملیات بودند. ما تا صبح كارمان گریه بود و نماز و دعا. چند روز در بی‌خبری گذشت. من و مادرشوهرم هر روز زنگ می‌زدیم تا بتوانیم از همسرم و برادرش خبری بگیریم. در نهایت موفق شدیم تماس بگیریم. همسرم آن روز حالش خوب بود و به محمدصادق پسرمان سفارش كرد خوب درس‌هایش را بخواند. آخرین مكالمه ما همین بود. چند باری هم در پیام‌هایش گفت خواب شهادتم را دیده‌ام. من هم گفتم نمی‌گذارم تنهایی بروی.
نحوه شهادتشان چگونه بود؟
برادرشوهرم كه آنجا بودند تعریف كردند كه آقا جواد شب قبل از شهادت در آن سرمای هوا آب را گرم  و غسل شهادت می‌كند. برادرش به  جواد می‌گوید در این سرما چكار می‌كنی؟ شهید هم می‌گوید عملیات داریم شاید من هم شهید شوم! آن شب برادرش را نصیحت می‌كند و از دلتنگی‌هایش می‌گوید. اینكه دلش برای من و بچه‌ها تنگ شده و اشك می‌ریزد. بعد از برادرش می‌خواهد كه احترام پدر و مادرشان را داشته باشد. آن شب جواد تا صبح نخوابیده بود. همرزمانش را برای نماز صبح بیدار می‌كند. بعد از نماز به عملیات می‌رود و خمپاره‌ای جلوی پای جواد اصابت می‌كند، اما چیزی نمی‌شود، جواد می‌گوید عمر كه به دنیا باشد همین است. همان زمان بیسیم می‌زنند كه گروهی از گردان سیدمحمد محاصره و زخمی شده‌ و درخواست كمك كرده‌اند.
فرمانده گروهان همسرم از بچه‌ها می‌پرسد كسی داوطلب می‌شود برای كمك برود؟ جواد با یكی دونفر دیگر می‌روند. ابتدا با تانك نفربر می‌روند و پنج نفر را به عقب می‌آورند و در مرحله دوم هشت نفر از بچه‌ها را به عقب برمی‌گردانند. برادرشان می‌گوید جواد شما دینت را ادا كردی اجازه بده بقیه بروند. خلاصه با برادرشان به سنگر می‌روند، اما جواد دوباره برای كمك به همرزمانش می‌رود اما تا در تانك را باز می‌كند، دشمن ایشان را مورد هدف قرار می‌دهد و تیری به دستش می‌خورد كه از پوست آویزان می‌شود. بعد گلوله‌های دیگری به پا و صورتش می‌خورد كه نیمی از صورتش از بین می‌رود. جواد ۹ زخمی وپنج شهید را به عقب منتقل كرده بود. خودش هم روز جمعه اول ماه صفر 1394 در ساعت ۱۲ و۳۰ دقیقه شهید می‌شود.




نوع مطلب : شهدای مدافع حرم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 29 دی 1396
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آپلود عکس آپلود عکس

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نیت کنید و اشاره فرمایید


فال انبیاء

فال انبیاء


استخاره آنلاین با قرآن کریم


قالب میهن بلاگ تقویم جلالی

امکانات جانبی