ستاره درخشان سلیاکتی
یادنامه معلمی دلسوز و جهادگری پرتلاش شهید ولی الله محمدی
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


ستاره درخشان سلیاکتی
_____________________
تولد:
او مرد مومن،صادق،مجاهد فی سبیل الله،مرد علم ودانش،معلمی دلسوز، آگاه ومتعهد بود.شهید محمدی در تارخ 1334/7/2 در روستای سلیاکتی از توابع شهرستان نور در خانواده ای روستایی وکشاورز چشم به جهان گشود.

تحصیلات:
تحصیلات ابتدایی را در همین روستا به پایان رسانید وپس از تحصیلات ابتدایی جهت فراگیری علم ودانش راهی شهرستان نور گشته وپس از۶سال تلاش تحصیلات متوسطه را با کمال موفقیت بپایان رسانید وبرای ادامه تحصیلات راهی تهران ودر آزمون کنکورسراسری دانشگاهها شرکت وپس از احراز قبولی در دانشگاه تربیت معلم،راهی این مرکز آموزشی شد.

فعالیتهای انقلابی:
دو سال از آغاز تحصیلات عالی شهید نگذشته بود که بدنبال پیروزی انقلاب اسلامی وبه تبع آن ظهور انقلاب فرهنگی که به فرمان امام راحل(ره)برای طاغوت زدایی وزدودن فرهنگ غربی وغیراسلامی وجانشین کردن فرهنگ غنی اسلامی،دانشگاهها وموسسات آموزش عالی تعطیل گردید شهید محمدی جهت لبیک گویی به ندای حضرت امام(ره)برای ریشه کن کردن جهل وبیسوادی در سنگر نهضت سوادآموزی بعنوان آموزش یار بمدت۴ماه در روستای سلیاکتی مشغول فعالیت شد که با توجه به عملکردایشان بمدت۳ماه نیزبعنوان پرسنل دفتری واحد نهضت سوادآموزی نور به فعالیت پرداخت.بعدازاین مدت بنا به درخواست شورای مرکزی جهادسازندگی نور وارد آن نهاد مقدس گردید ودرکمیته کشاورزی جهادسازندگی نور مشغول انجام وظیفه اش درقبال انقلاب اسلامی پرداخت وبعدازمدتی با هماهنگی شورای مرکزی جهاداستان مازندران وشهرستان نور برای مسئولیت جهادسازندگی محمودآباد انتخاب شد.
فعالیتها وخدمات شهیدمحمدی دراین هنگام با پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) ودرکنار سایر فعالیتهایش در نهادهای مقدس انقلاب اسلامی،به همراهی چندتن از دیگربرادرانش باتشکیل انجمن اسلامی وبعدها گروه مقاومت(باهمکاری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نور)فعالیتهای سیاسی-فرهنگی-تبلیغی ونظامی خویش را بعددیگری بخشید.ایشان درانجمن اسلامی بادائرکردن کلاسهای عقیدتی-سیاسی واخلاقی به ساختن نیروهای جوان و بارورنمودن افکارجوانان از فرهنگ اسلامی وارشاد وراهنمایی مردم وتبلیغ مبانی انقلاب اسلامی پرداخت.شهیدمحمدی درتبلیغ دین سعی وافرداشته واز هیچ کوششی درپاسداری از سنگرهای ایدئولوژیکی انقلاب اسلامی در حد توان خویش دریغ نورزید ودراین راه حتی تا آخرین لحظه عمر مادی خویش از تبلیغات مسموم کوردلان ومنافقان از خدا بیخبر درامان نبودند.

تحصیلات دانشگاهی:
وی پس از بازگشایی دانشگاهها وموسسات آموزش عالی راهی دانشگاه شد،بدین صورت که چهارروز در هفته را در دانشگاه وبقیه ایام را در جهادسازندگی شهرستان نور یا محمودآباد به انجام وظیفه مشغول بودند تا اینکه درسال۶۳-۶۴ در رشته جغرافیا فارغ التحصیل وبه اخذ درجه لیسانس نائل گردید وپس از فارغ التحصیل شدن ابتدا در واحد آموزش وشورای مرکزی جهادنور مشغول فعالیت شدند وسپس راهی آموزش وپرورش منطقه چمستان نور گردید ودراین سنگر مقدس، به تعلیم وتربیت وسازندگی دانش آموزان این منطقه همت گماشت.

چمران مازندران
یکی از استادان جغرافیا ضمن ستایش از روحیّات و خلقیّات شهید محمدی گفتند که اگر محیط تهران مبارزی عالم چون شهید چمران پرورانده،جای تعجبی نیست،اما چگونه یک محیط دورافتاده با حدّاقل امکانات تحصیلی(درسال1364)دانشجوی فاضل و مبارزی چون شهید محمدی تحویل جامعه داده است و به حق می توان شهید محمدی را چمران مازندران نامید.(کتاب پرستو های عاشق – قوام الدین بینایی)

حضور در جبهه های حق علیه باطل:
شهید محمدی معلمی دلسوز،مهربان،پرکار،جهادگری پرتلاش وخستگی ناپذیر،رزمنده ای دلیر،فداکار ونمونه یک مجاهد فی سبیل الله بود.سراسر زندگیش را به مبارزه وتلاش در جهت اجرای احکام دین مبین اسلام سپری نمود.ایشان در کنار این فعالیتهایش لحظه ای از جنگ غافل نبودند.از بدو تحمیل جنگ بر انقلاب خونین واسلامیمان بطور ناپیوسته بلکه همیشه در جنگ شرکت می نمود بطوریکه بیش از ۹ بار در جبهه های نبرد حق علیه باطل شرکت نمود.عشق به لقاءالله واشتیاق به شهادت،شهید را نسبت به این دنیای فانی ومسائل مادی زندگی بیگانه کرده بود.

لحظات آسمانی شهید:
با اینکه یکبار هم مجروح گشته،محتاج به بستری شدن در بیمارستان ومدتی استراحت جهت رفع نقاهت داشت بااین حال با خدای خود عهد بسته بود که به هرترتیبی هست در مرحله بعدی عملیات شرکت داشته باشد ولذا این بارهم راهی جبهه های نور علیه ظلمت گشت وسرانجام در تاریخ 65/4/12 و در عملیات کربلای ۱ پس از آزادسازی شهرمهران بسوی خدای خود شتافت وبه آرزوی دیرینه اش یعنی شهادت رسید.یادش گرامی وراهش پررهرو باد.
در وصف شهید بزرگوار همین بس که در چندروز قبل از شهادت از طریق خانواده و ازطرف دانشگاه به او خبر اخذ مدرک دانشگاهی فوق لیسانس در همان رشته تحصیلی را می دهند که به دانشگاه شهیدبهشتی تهران مراجعه نمایند اما ایشان مدرک ماندگار وباقی شهادت را بر مدرک فانی دنیوی ترجیح می دهند.


شهید محمدی از نگاه همسرش
بنده و ایشان قبل از اینکه بعنوان زن و شوهر زندگی زناشویی مان را آغاز کنیم پسرعمه و دختر دایی بودیم.اینجانب بمدت دو سال و یک ماه با ایشان زندگی کردم و در طول این مدت آنچه که بنده به یاد دارم این بود که ایشان فقط می خواستند به جبهه بروند در واقع دل و جانشان در جبهه ماندگار بود و به آن گره شدیدی زده بود.
ایشان طی 9 مرحله به جبهه رفتند و در هر مرحله دو الی سه ماه ماندگار بودند در یکی از این مراحل بنده و خانواده و بستگان به او گفتیم که دیگر نرو حالا شما زن و بچه دارید در این زمان فرزندم میثم شش ماهه بود ولی ایشان در جواب گفتند مگر شما صدای بلندگوی ماشین رانشنیدید که حضرت امام خمینی(ره)فرمودند رفتن به جبهه از اهم واجبات است پس بنابراین بر من نیز لازم است که در این جهاد شرکت کنم و فرزند زهرا(س)را یاری نمایم.از جمله سفارشهای ایشان هم این بود که در تربیت دینی و علوی گونه فرزندانم کوتاهی نکنم و آنها را با تربیت اسلامی پرورش دهم و به آنها قرآن،نماز و مسایل دینی را بیاموزم.آخرین مرحله ای که ایشان به جبهه رفتند میثم من هشت ماهه بود و زمانی که فرزندم به سن نه ماهگی رسیدند ایشان نیز در نهمین مرحله حضورش،در جبهه مهران عملیات کربلای یک به شهادت رسیدند ضمن اینکه باید بگویم دخترم نیز سه ماه بعد از شهادت ایشان بدنیا آمد.انسانهای خوب و وارسته زمینی نیستند بلکه آسمانی هستند و جایگاهشان در فرش نیست بلکه در عرش روزی می خورند بنابراین خودش را پایبند و وابسته به زندگی نکرده بود چرا که هدف والایی را انتخاب کرده بود و برای رسیدن به آن هدف سرازپا نمی شناخت و سرانجام هم به آن هدف والا یعنی شهادت نایل شد.در پایان آنچه که برای من مهم است و خیلی دوست دارم که آن را بدست آورم فیلم عملیات کربلای یک و کربلای پنج می باشد که تا این لحظه موفق نشدم امیدوارم که از این طریق آن را بدست آورم.

گزیده ای از وصیت نامه شهید:
هان ای ملت مسلمان،لحظه ای اندیشه کنید که چه بودید،کی بودید ودر حال کجایید،کی هستید وبه کجا خواهید رفت وچه خواهید شد،تفکر کنید که حتما راه نجات را در صراط مستقیم خواهید یافت.
برادرانم ،رهبری در جامعه اسلامی از اهم مسائل است.رهبری آنهم جامعه ما(رهبر انقلاب اسلامی)نماینده امام زمان(عج)است.مبادا خدای ناکرده زبانم بریده باد از او دوری کنید،پیرو رهبر باشید،وسوسه های شیاطین وچهره های آنها زیاد است مواظب باشید،نکند خدای نکرده شما را بفریبد.فقط وفقط پیرو رهبر جامعه اسلامی باشید.

ای مسئولین جامعه می دانید که مستضعفان عقب نگهداشته شدگان تاریخ چشم به کارهای شما دوخته اند وشما خیلی خیلی بیشتر مسبوق به ماجرا می باشید وحتما هر روز بیش از روز دیگر در جهت رفاه جامعه مسلم وبرای رضای خداوند گام بر می دارید که در غیر این صورت کیفر خداوند بیشتر شامل حال شما خواهد شد(لا یکلف الله نفسا الا وسعها.)

ای فرهنگیان تربیت وهدایت اجتماع را شما بعهده دارید.استعدادهای درونی ونهفته جامعه را همانند انبیا شکوفا می کنید وبرهمین امر مهم هم واقف،پس کوشش دارید خداوند به همه شما اجر دهد.

در پایان باید گفت:این وبلاگ با هدف معرفی شهدا و ترویج ارزشهای اسلامی در فضای مجازی انتشار یافت و وابسته به هیچ حزب و گروه خاصی نیست.

مدیر وبلاگ :ستاره درخشان
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در مورد مطالب وبلاگ چیست؟








به توصیه یكی از دوستانم به سراغ خانواده شهید سید حشمت علی شاه رفتم. طلبه‌ای كه وقتی متوجه حمله تروریست‌ها به حرم عمه سادات شد دلش تاب نیاورد و به جمع مدافعان حرم پیوست.


صغری خیل فرهنگ
به توصیه یكی از دوستانم به سراغ خانواده شهید سید حشمت علی شاه رفتم. طلبه‌ای كه وقتی متوجه حمله تروریست‌ها به حرم عمه سادات شد دلش تاب نیاورد و به جمع مدافعان حرم پیوست. آن چیزی كه مشتاقم می‌كرد تا به جست‌وجوی خانواده شهید بروم ارسال اشتباهی پیكرش به نجف و دفن در وادی‌السلام بود. به همین خاطر تنها سنگ مزاری به جهت یادبود این شهید در بهشت معصومه(س) گذاشته‌اند تا تسلی خاطر مادر و خانواده‌ای باشد كه از همه دلبستگی‌شان گذشتند تا علی شهید مدافع حرم شود. رزمنده دلاور لشكر زینبیون كه از سال‌های 1394- 1393 به خیل مدافعان حرم پیوست و در مرداد ماه 1395شهید شد و طبق خواسته قلبی‌اش مفقودالاثر و مهمان خوان بی‌بی دو عالم حضرت زهرا(س) شد.


سیداعجاز علی شاه برادر شهیدحشمت علی‌شاه و از طلاب حوزه علمیه قم است. درددل‌های برادرانه و بغض‌های گاه و بیگاهش حكایت از رفاقت و صمیمیتی عجیب بین این دو برادر داشت.  سیداعجاز می‌گفت من حشمت را مانند پسرم بزرگ كرده بودم برای همین من را «بابا» صدا می‌كرد. گفت‌وگوی ما با برادر شهید علی شاه را پیش رو دارید. او در صحبت‌هایش برادرش را گاهی حشمت و گاهی علی یا حشمت‌علی می‌نامد.

شما فارسی را خوب صحبت می‌كنید؛ خیلی وقت است كه در ایران هستید؟
من متولد 1364 هستم. از 19 سالگی یعنی از سال 1383 به قم آمدم و در جامعه‌المصطفی پذیرش شدم. مدتی بعد با حشمت علی تماس گرفتم و گفتم برادر تو هم بیا و در حوزه ادامه تحصیل بده. حشمت متولد 1370بود. وقتی دیپلمش را گرفت به ایران آمد، سال 1389بود. حدود شش سال قبل از شهادتش آمد و شروع كرد به تحصیل و علم‌آموزی. شاگرد خوبی هم بود. حافظ شش جزء از قرآن بود.
ایشان برای درس آمده بود چطور سر از جبهه مقاومت اسلامی درآورد؟
راستش را بخواهید من هم نمی‌دانستم كه او این تصمیم را گرفته است. ایشان خیلی متواضع و ساكت بود. زیاد حرف نمی‌زد. در همان ایام به من اطلاع دادند حال پدرم مساعد نیست و به پاكستان رفتم. نزدیك مرز بودم كه گفتند پدرمان به رحمت خدا رفته است. من هم با علی تماس گرفتم و گفتم كه پدر فوت كرده است، حتماً خودت را برسان.
وقتی رسیدم دائم به ایشان زنگ می‌زدم. اما حشمت علی اصلاً جواب من را نمی‌داد. مراسم ترحیم پدر را برگزار كردیم اما خبری از حشمت نشد. بعد یكی از دوستانم به من زنگ زد و گفت كه حشمت علی به سوریه رفته است. گفتم چرا سوریه؟ از كجا اجازه گرفته؟ گفت نمی‌دانم. دوستم چیز زیادی نمی‌دانست. من به ایران برگشتم. بارها با حشمت تماس گرفتم اما نتوانستم ارتباطی با ایشان بگیرم. تا اینكه بعد از چهار ماه خودش به قم برگشت.
غری خیل فرهنگ
به توصیه یكی از دوستانم به سراغ خانواده شهید سید حشمت علی شاه رفتم. طلبه‌ای كه وقتی متوجه حمله تروریست‌ها به حرم عمه سادات شد دلش تاب نیاورد و به جمع مدافعان حرم پیوست. آن چیزی كه مشتاقم می‌كرد تا به جست‌وجوی خانواده شهید بروم ارسال اشتباهی پیكرش به نجف و دفن در وادی‌السلام بود. به همین خاطر تنها سنگ مزاری به جهت یادبود این شهید در بهشت معصومه(س) گذاشته‌اند تا تسلی خاطر مادر و خانواده‌ای باشد كه از همه دلبستگی‌شان گذشتند تا علی شهید مدافع حرم شود. رزمنده دلاور لشكر زینبیون كه از سال‌های 1394- 1393 به خیل مدافعان حرم پیوست و در مرداد ماه 1395شهید شد و طبق خواسته قلبی‌اش مفقودالاثر و مهمان خوان بی‌بی دو عالم حضرت زهرا(س) شد.
سیداعجاز علی شاه برادر شهیدحشمت علی‌شاه و از طلاب حوزه علمیه قم است. درددل‌های برادرانه و بغض‌های گاه و بیگاهش حكایت از رفاقت و صمیمیتی عجیب بین این دو برادر داشت.  سیداعجاز می‌گفت من حشمت را مانند پسرم بزرگ كرده بودم برای همین من را «بابا» صدا می‌كرد. گفت‌وگوی ما با برادر شهید علی شاه را پیش رو دارید. او در صحبت‌هایش برادرش را گاهی حشمت و گاهی علی یا حشمت‌علی می‌نامد.

شما فارسی را خوب صحبت می‌كنید؛ خیلی وقت است كه در ایران هستید؟
من متولد 1364 هستم. از 19 سالگی یعنی از سال 1383 به قم آمدم و در جامعه‌المصطفی پذیرش شدم. مدتی بعد با حشمت علی تماس گرفتم و گفتم برادر تو هم بیا و در حوزه ادامه تحصیل بده. حشمت متولد 1370بود. وقتی دیپلمش را گرفت به ایران آمد، سال 1389بود. حدود شش سال قبل از شهادتش آمد و شروع كرد به تحصیل و علم‌آموزی. شاگرد خوبی هم بود. حافظ شش جزء از قرآن بود.
ایشان برای درس آمده بود چطور سر از جبهه مقاومت اسلامی درآورد؟
راستش را بخواهید من هم نمی‌دانستم كه او این تصمیم را گرفته است. ایشان خیلی متواضع و ساكت بود. زیاد حرف نمی‌زد. در همان ایام به من اطلاع دادند حال پدرم مساعد نیست و به پاكستان رفتم. نزدیك مرز بودم كه گفتند پدرمان به رحمت خدا رفته است. من هم با علی تماس گرفتم و گفتم كه پدر فوت كرده است، حتماً خودت را برسان.
وقتی رسیدم دائم به ایشان زنگ می‌زدم. اما حشمت علی اصلاً جواب من را نمی‌داد. مراسم ترحیم پدر را برگزار كردیم اما خبری از حشمت نشد. بعد یكی از دوستانم به من زنگ زد و گفت كه حشمت علی به سوریه رفته است. گفتم چرا سوریه؟ از كجا اجازه گرفته؟ گفت نمی‌دانم. دوستم چیز زیادی نمی‌دانست. من به ایران برگشتم. بارها با حشمت تماس گرفتم اما نتوانستم ارتباطی با ایشان بگیرم. تا اینكه بعد از چهار ماه خودش به قم برگشت.
دقیقاً چه زمانی بود؟
یكی از شب‌های سرد زمستان سال 1394 بود. ساعت 12شب حشمت با من تماس گرفت و گفت بابا برگشتم. من از جا پریدم و همه را بیدار كردم. گفتم بلند شوید حشمت برگشته است. پرسیدم الان كجا هستی؟ گفت در حرم حضرت معصومه(س) هستم و می‌خواهم به خانه بیایم. خانه ما هم نزدیك حرم بود، گفتم نه تو بمان من می‌آیم. با موتور رفتم. وقتی وارد حرم شدم علی را دیدم و در آغوش گرفتم. محكم فشارش دادم. خیلی دوستش داشتم. شش سال شب و روز در كنار هم درس می‌خواندیم.
چرا شما را بابا صدا می‌كرد؟
ایشان از من كوچك‌تر بود. من مثل بچه‌ام بزرگش كرده بودم. برای همین علی، من را بابا صدا می‌كرد.
گله نكردید كه چرا بی‌خبر رفتی؟
چرا. گفتم تو فكر نكردی كه با رفتنت ما نگران می‌شویم. علی گفت: «نه من به جای شما رفتم. اجر این صبر و دلتنگی كه تحمل كردید را بی‌بی به شما می‌دهد.» گفت: «به مادر كه نگفتی من به سوریه رفته بودم؟» گفتم: «نه به كسی حرفی نزدم.» بعد رفتیم خانه تا صبح با هم نشستیم و صحبت كردیم. مجدداً برای اقامه نماز به حرم رفتیم. آن شب خیلی با علی حرف زدم. گفتم پدر را ندیدی.  ایشان در حال احتضار دائم شما را صدا می‌كرد كه علی بیاید تا من او را قبل از مرگ ببینم. علی ساكت بود. گفتم پدر از خانواده خواسته بود تو را كه سال‌ها بود ندیده زیارت كند. گفته بود من در لحظات آخر هستم به علی بگویید بیاید. علی گفت: «من به نیابت پدر به سوریه رفتم.» گفتم: «این چه حرفی است؟ حداقل در مراسم شركت می‌كردی.» گفت: «من خودم در سوریه برای پدر مراسم گرفتم.»
چطور ناگهان راهی شده بود؟
اتفاقاً همین را از علی پرسیدم، گفت: «در خانه نشسته بودم كه دوستان به من زنگ زدند و گفتند تروریست‌ها می‌خواهند حرم عمه سادات را خراب كنند. اگر می‌خواهی به جنگشان برویم بیا فلان جا. من دو دست لباس برداشتم و رفتم پیش دوستانم. آن لحظه اصلاً حال و روز پدر از یادم رفت. كلاً فراموش كردم كه بابا فوت شده است. همان شب با همراهی و هماهنگی بچه‌ها رفتیم. ابتدا مدت 20 روز آموزش دیدیم و بعد به سوریه اعزام شدیم.» علی از رزمندگان گروه‌های اولیه لشكر زینبیون بود.
سعی نكردید از رفتن دوباره‌اش جلوگیری كنید؟
فردای روزی كه حشمت علی از سوریه برگشت با پسرعمویم كه در حوزه تحصیل می‌كرد تماس گرفتم و گفتم كه به خانه ما بیاید و با علی صحبت كند تا دیگر نرود. می‌خواستم علی به پاكستان و پیش مادر و خواهرمان برگردد. با خودم گفتم پسرعمویم بزرگ است. قطعاً علی حرفش را گوش می‌كند. پسرعمو به خانه ما آمد و با علی حرف زد. از علی پرسید: «این چه وظیفه‌ای است؟ این جنگی است كه شما رفته‌اید در كجای اسلام آمده؟ این جنگ یك جنگ سیاسی است.» به یكباره دیدم چهره علی از ناراحتی سرخ شد. علی حرفی زد كه با شنیدنش من هم كه مخالف بودم دیگر سكوت كردم و اذن رفتنش را دادم. علی در پاسخ گفت: «شما تا به حال به سوریه رفته‌اید؟ شما تا به حال خدمت بی‌بی رفته‌اید؟ شما گنبد خانم را دیده‌اید. می‌دانید كه داعشی‌ها می‌خواهند مزار خانم را خراب كنند؟ بعد از من می‌خواهید اینجا بنشینم؟ آیا این رسم شیعه بودن است. من از شما سؤال می‌كنم اگر امام زمان(عج) بیاید و از ما بپرسد كه وقتی قبر عمه‌ام را خراب می‌كردند و پیكر ایشان را بیرون می‌آوردند، شما چه می‌كردید، چه جوابی داریم به آقا بدهیم؟» بعد گفت: «شما طلبه‌اید، من هم طلبه هستم، شما از بیت‌المال امام استفاده می‌كنید اما امروز به وقت نیاز وارد میدان عمل نمی‌شود. این بی‌توجهی شما حرام است. به جای اینكه اینجا بنشینید و بیت‌المال را بخورید و وظیفه‌تان را انجام دهید، آمده‌اید و به من می‌گویید بروم یا نروم!» از آن به بعد من دیگر با رفتنش مخالفت نكردم و گفتم فی‌امان الله.
و بعد دوباره راهی شد؟
بله، یك ماه و 10 روز پیش ما ماند و بعد راهی شد. با همه خوبی‌هایی كه پیشتر در وجودش می‌دیدم، اخلاق و روحیاتش بهتر هم شده بود. در این مدت آنقدر عوض شده بود كه می‌ترسیدم پیشش حرف بزنم، خیلی ملاحظه صحبت‌هایم را می‌كردم. حشمت شب‌ها زود می‌خوابید و قبل از اذان صبح بیدار می‌شد و قرآن و نماز می‌خواند. نزدیك اذان صدایم می‌كرد: بابا بابا پا شو وقت نماز است. یك بار به ایشان گفتم كه علی چند دقیقه به طلوع آفتاب مانده من را بیدار كن. گفت نه اگر خواب بمانی و نمازت قضا شود چه؟ جواب خدا را چه می‌دهی؟ یك روز به علی گفتم برای یك بار هم كه شده به پاكستان برو و مادر و خواهر را ببین و بیا. بعد دوباره اعزام شو. اما دائم صحبت‌های علی در مورد امام زمان(عج) در گوشم بود. عاقبت رفت حرم حضرت معصومه(س) و برگشت و گفت می‌خواهم بروم. گفتم به مادر زنگ بزن و خداحافظی كن. گفت شما هم مادر، پدر و دوستم هستید. وقتی از شما اجازه گرفتم تمام است. وقتی هم كه رفت از سوریه با من تماس گرفت و با هم صحبت كردیم. شش ماهی در منطقه ماند وقتی آمد و می‌خواست مجدد برود به ایشان گفتم علی این بار باید به دیدن مادر بروی، وگرنه روز قیامت باید پاسخگو باشی. برای همین آماده شد و رفت پاكستان دیدار مادر. با مادرمان تماس گرفتم و گفتم علی در راه است، تا رسید برایش خواستگاری برو. وقتی مادر برای ازدواج به علی اصرار كرده بود، علی گفته بود من آمده‌ام دیدن شما، نمی‌خواهم ازدواج كنم. حالا وقت ازدواج من نیست. بعد به مادر گفته بود این بار كه بروم بار آخر است. بعد از بازگشت، حتماً ازدواج می‌كنم. وقتی علی از پاكستان برگشت چهره‌اش به قدری زیبا و نورانی شده بود كه من از ایشان خواستم صدقه‌ای كنار بگذارد. آخرین بار چهار ماهی در منطقه بود و با هم در تماس بودیم.
از مسئولیت‌هایش در منطقه اطلاع داشتید؟
خیلی در مورد كارهایی كه در آنجا انجام می‌داد حرف نمی‌زد. تودار بود فقط از همرزمان شهیدش گاهی حرف می‌زد. آخرین شب قبل رفتن با هم به حرم رفتیم. در حرم حضرت معصومه(س) علی به من گفت كه قلباً از من راضی باش و اجازه بده این بار هم بروم و خدمت كنم. من هم قبول كردم و راهی شد. علی می‌دانست این بار شهادت نصیبش می‌شود.
در مورد شهادتش با شما صحبت كرده بود؟
20 روز قبل از شهادت به من گفت: «حس می‌كنم این بار آخر است و شما دیگر من را نمی‌بینید.» گفتم: «چرا؟» گفت: «دیشب خواب پدرمان را دیدم. آمد و پیراهن سفیدی آورد و گفت این را از من قبول كن.»
خودم صدقه دادم و از علی خواستم صدقه بدهد. همه‌اش می‌گفتم جلو نرو. لازم نیست شهید شوی. محافظت از اسلام و سوریه مهم است. یك بار هم در تماسی كه با هم داشتیم از من خواست كه با مقدار پولی كه پیش من داشت مادر و خواهرمان را به ایران بیاورم تا ایشان هم مرخصی بگیرد و برگردد. من هم به مادر زنگ زدم و گفتم خودش را به ایران برساند. مادر راهی ایران شد. علی هر روز با مادر صحبت می‌كرد. تماس از ایران محدودیت‌های پاكستان را نداشت. سه روز بعد مادر را به كربلا فرستادیم و 10 روزی در كربلا بود.
آخرین تماسی كه با هم داشتید چه زمانی بود؟
شب قبل از شهادت با علی كه تا پاسی از شب بیدار بود صحبت می‌كردم و با هم شوخی می‌كردیم. می‌گفتم ان‌شاءالله بیایی تا برایت زن بگیریم. 4 صبح شد. گفتم: «علی من بروم نماز بخوانم.» گفت: «برای من دعای شهادت كن و گوشی را قطع كرد.» سریع با علی تماس گرفتم و گفتم: «خجالت نمی‌كشی از من می‌خواهی برای شهادتت دعا كنم؟ تو به جای من بودی قبول می‌كردی این دعا را بكنی؟» گفت: «شوخی كردم.» بعد قرار شد تا دو سه روز دیگر به ایران برگردد.
اما بعد خبر شهادتش را شنیدید؟
بله؛ درست فردای همان روز یكی از دوستانش زنگ زد و گفت علی شهید شده است. اول باور نكردم اصلاً زیر بار نمی‌رفتم. عصبانی شده بودم و به دوستمان می‌گفتم امكان ندارد. من خودم تا صبح با علی در تماس بودم. دوباره به علی زنگ زدم. زنگ می‌خورد اما كسی جواب نداد. صدا ضبط می‌كردم و برایش می‌فرستادم كه علی به من زنگ بزن. سریع به من زنگ بزن، سریع باش. دوستش كه همراه علی بود به من زنگ زد و گفت علی شهید شده و باز باور نمی‌كردم. گفت ما فیلم آخرین لحظات شهادتش را برای شما ارسال می‌كنیم. منتظر رسیدن فیلم شدم. با دیدن آخرین لحظات حیات و شهادتش باورم شد كه حشمت شهید شده است. برادرم 11 مرداد ماه 1395به شهادت رسید.
چطور شد كه پیكرشان از نجف سردرآورد؟
 وقتی خبر شهادت علی آمد، مادرم از كربلا رسید. هر كاری كردم نتوانستم به مادرم بگویم. چند روزی گذشت تا اینكه دوستانش تماس گرفتند كه پیكر برادرم را به زودی به قم می‌فرستند. اما پیكر اشتباهی به عراق فرستاده شده بود. فقط به مادر گفتم علی زخمی شده است. از خانواده‌ام در پاكستان خواستم كه به ایران بیایند. به آنها گفتم علی مجروح شده است. همه آمدند. مادرم هر روز در حرم و مسجد جمكران دعا می‌كرد و می‌گفت خدایا هرچه زودتر مریض‌ها را شفا بده و پسرم را به من برگردان. چیزی تا ایام محرم باقی نمانده بود و این بهترین فرصت بود تا خبر شهادت برادرم را به مادر و خواهرانم بدهم. هفتم محرم مادرم خوابی از علی دید. به من گفت علی را دیدم لباسی سفید پوشیده بود. به من گفت چرا من را اذیت می‌كنید و چرا من را به مادرم قسم می‌دهید.
از خواب پریدم و تا الان هم خوابم نبرده. من دیگر به حضرت زهرا(س) قسم نمی‌دهم كه علی خوب شود و برگردد. اینجا بهترین زمان بود تا خبر شهادت فرزندش را به ایشان بدهم. مادر شهادت دردانه‌اش را پذیرفت. به مادرم گفتم دوستان و آشنایان می‌خواهند برای عرض تسلیت و همدردی شهادت حشمت علی به منزل ما بیایند، مادرم حرف قشنگی زد. گفت: «الان دهه محرم است و عزاداری مخصوص امام حسین(ع) و روز عزای علی اكبر(ع) است. كسی حق ندارد برای گفتن تسلیت اینجا بیاید. احترام امام حسین(ع) بالاتر از فرزند من است.» كمی بعد متوجه شدیم كه پیكر علی اشتباهی به وادی‌السلام رفته و در آنجا مدفون شده است.
قطعاً خیری در این جا‌به‌جایی بوده است؟
یكی از دوستان علی در معراج شهدای تهران عكس علی را برایم فرستاد. بعد از آماده شدن پیكرها، به خاطر شباهت یكی از رزمنده‌های حشدالشعبی به علی، پیكر برادرم به عراق می‌رود. یكی از همرزمانش می‌گفت علی می‌خواست مفقودالاثر باشد. می‌گفت من دوست دارم مانند مادرمان زهرا(س) باشم. تا روشن شدن ماوقع و نبود مزار به بیت رهبری و سردار سلیمانی و دفتر مراجع نامه نوشتم و درخواست مزار یادبودی كردم كه مادرم برای تسلی‌خاطر سر قبرش حاضر شود. نامه‌ها مورد بررسی قرار گرفت و شكرخدا 17 محرم طی مراسمی باشكوه یادبودی برای برادر شهیدم در بهشت معصومه(س) قم برگزار كردیم. شهید حشمت علی شاه اشتباهی در وادی‌السلام عراق به عنوان شهید گمنام دفن شد.




نوع مطلب : شهدای مدافع حرم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 5 بهمن 1396
پنجشنبه 5 بهمن 1396 11:17
سلام عزیز خوبی؟ مطالب وبلاگتو دیدم بسیار زیبا بود معلومه که وقت گذاشتی .من یه پیشنهاد داشتم که واسه وبلاگ جفتمون خوبه اونم اینکه به وب سایت منم سر بزنی و باهم تبادل لینک داشته باشیم از این به بعد مثل دو تا دوست خوب واسه هم میشیم بعد از اینکه لینک کردی خبرم کن تا با افتخار لینکت کنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آپلود عکس آپلود عکس

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نیت کنید و اشاره فرمایید


فال انبیاء

فال انبیاء


استخاره آنلاین با قرآن کریم


قالب میهن بلاگ تقویم جلالی

امکانات جانبی