ستاره درخشان سلیاکتی
یادنامه معلمی دلسوز و جهادگری پرتلاش شهید ولی الله محمدی
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


ستاره درخشان سلیاکتی
_____________________
تولد:
او مرد مومن،صادق،مجاهد فی سبیل الله،مرد علم ودانش،معلمی دلسوز، آگاه ومتعهد بود.شهید محمدی در تارخ 1334/7/2 در روستای سلیاکتی از توابع شهرستان نور در خانواده ای روستایی وکشاورز چشم به جهان گشود.

تحصیلات:
تحصیلات ابتدایی را در همین روستا به پایان رسانید وپس از تحصیلات ابتدایی جهت فراگیری علم ودانش راهی شهرستان نور گشته وپس از۶سال تلاش تحصیلات متوسطه را با کمال موفقیت بپایان رسانید وبرای ادامه تحصیلات راهی تهران ودر آزمون کنکورسراسری دانشگاهها شرکت وپس از احراز قبولی در دانشگاه تربیت معلم،راهی این مرکز آموزشی شد.

فعالیتهای انقلابی:
دو سال از آغاز تحصیلات عالی شهید نگذشته بود که بدنبال پیروزی انقلاب اسلامی وبه تبع آن ظهور انقلاب فرهنگی که به فرمان امام راحل(ره)برای طاغوت زدایی وزدودن فرهنگ غربی وغیراسلامی وجانشین کردن فرهنگ غنی اسلامی،دانشگاهها وموسسات آموزش عالی تعطیل گردید شهید محمدی جهت لبیک گویی به ندای حضرت امام(ره)برای ریشه کن کردن جهل وبیسوادی در سنگر نهضت سوادآموزی بعنوان آموزش یار بمدت۴ماه در روستای سلیاکتی مشغول فعالیت شد که با توجه به عملکردایشان بمدت۳ماه نیزبعنوان پرسنل دفتری واحد نهضت سوادآموزی نور به فعالیت پرداخت.بعدازاین مدت بنا به درخواست شورای مرکزی جهادسازندگی نور وارد آن نهاد مقدس گردید ودرکمیته کشاورزی جهادسازندگی نور مشغول انجام وظیفه اش درقبال انقلاب اسلامی پرداخت وبعدازمدتی با هماهنگی شورای مرکزی جهاداستان مازندران وشهرستان نور برای مسئولیت جهادسازندگی محمودآباد انتخاب شد.
فعالیتها وخدمات شهیدمحمدی دراین هنگام با پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) ودرکنار سایر فعالیتهایش در نهادهای مقدس انقلاب اسلامی،به همراهی چندتن از دیگربرادرانش باتشکیل انجمن اسلامی وبعدها گروه مقاومت(باهمکاری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نور)فعالیتهای سیاسی-فرهنگی-تبلیغی ونظامی خویش را بعددیگری بخشید.ایشان درانجمن اسلامی بادائرکردن کلاسهای عقیدتی-سیاسی واخلاقی به ساختن نیروهای جوان و بارورنمودن افکارجوانان از فرهنگ اسلامی وارشاد وراهنمایی مردم وتبلیغ مبانی انقلاب اسلامی پرداخت.شهیدمحمدی درتبلیغ دین سعی وافرداشته واز هیچ کوششی درپاسداری از سنگرهای ایدئولوژیکی انقلاب اسلامی در حد توان خویش دریغ نورزید ودراین راه حتی تا آخرین لحظه عمر مادی خویش از تبلیغات مسموم کوردلان ومنافقان از خدا بیخبر درامان نبودند.

تحصیلات دانشگاهی:
وی پس از بازگشایی دانشگاهها وموسسات آموزش عالی راهی دانشگاه شد،بدین صورت که چهارروز در هفته را در دانشگاه وبقیه ایام را در جهادسازندگی شهرستان نور یا محمودآباد به انجام وظیفه مشغول بودند تا اینکه درسال۶۳-۶۴ در رشته جغرافیا فارغ التحصیل وبه اخذ درجه لیسانس نائل گردید وپس از فارغ التحصیل شدن ابتدا در واحد آموزش وشورای مرکزی جهادنور مشغول فعالیت شدند وسپس راهی آموزش وپرورش منطقه چمستان نور گردید ودراین سنگر مقدس، به تعلیم وتربیت وسازندگی دانش آموزان این منطقه همت گماشت.

چمران مازندران
یکی از استادان جغرافیا ضمن ستایش از روحیّات و خلقیّات شهید محمدی گفتند که اگر محیط تهران مبارزی عالم چون شهید چمران پرورانده،جای تعجبی نیست،اما چگونه یک محیط دورافتاده با حدّاقل امکانات تحصیلی(درسال1364)دانشجوی فاضل و مبارزی چون شهید محمدی تحویل جامعه داده است و به حق می توان شهید محمدی را چمران مازندران نامید.(کتاب پرستو های عاشق – قوام الدین بینایی)

حضور در جبهه های حق علیه باطل:
شهید محمدی معلمی دلسوز،مهربان،پرکار،جهادگری پرتلاش وخستگی ناپذیر،رزمنده ای دلیر،فداکار ونمونه یک مجاهد فی سبیل الله بود.سراسر زندگیش را به مبارزه وتلاش در جهت اجرای احکام دین مبین اسلام سپری نمود.ایشان در کنار این فعالیتهایش لحظه ای از جنگ غافل نبودند.از بدو تحمیل جنگ بر انقلاب خونین واسلامیمان بطور ناپیوسته بلکه همیشه در جنگ شرکت می نمود بطوریکه بیش از ۹ بار در جبهه های نبرد حق علیه باطل شرکت نمود.عشق به لقاءالله واشتیاق به شهادت،شهید را نسبت به این دنیای فانی ومسائل مادی زندگی بیگانه کرده بود.

لحظات آسمانی شهید:
با اینکه یکبار هم مجروح گشته،محتاج به بستری شدن در بیمارستان ومدتی استراحت جهت رفع نقاهت داشت بااین حال با خدای خود عهد بسته بود که به هرترتیبی هست در مرحله بعدی عملیات شرکت داشته باشد ولذا این بارهم راهی جبهه های نور علیه ظلمت گشت وسرانجام در تاریخ 65/4/12 و در عملیات کربلای ۱ پس از آزادسازی شهرمهران بسوی خدای خود شتافت وبه آرزوی دیرینه اش یعنی شهادت رسید.یادش گرامی وراهش پررهرو باد.
در وصف شهید بزرگوار همین بس که در چندروز قبل از شهادت از طریق خانواده و ازطرف دانشگاه به او خبر اخذ مدرک دانشگاهی فوق لیسانس در همان رشته تحصیلی را می دهند که به دانشگاه شهیدبهشتی تهران مراجعه نمایند اما ایشان مدرک ماندگار وباقی شهادت را بر مدرک فانی دنیوی ترجیح می دهند.


شهید محمدی از نگاه همسرش:
بنده و ایشان قبل از اینکه بعنوان زن و شوهر زندگی زناشویی مان را آغاز کنیم پسرعمه و دختر دایی بودیم.اینجانب بمدت دو سال و یک ماه با ایشان زندگی کردم و در طول این مدت آنچه که بنده به یاد دارم این بود که ایشان فقط می خواستند به جبهه بروند در واقع دل و جانشان در جبهه ماندگار بود و به آن گره شدیدی زده بود.
ایشان طی 9 مرحله به جبهه رفتند و در هر مرحله دو الی سه ماه ماندگار بودند در یکی از این مراحل بنده و خانواده و بستگان به او گفتیم که دیگر نرو حالا شما زن و بچه دارید در این زمان فرزندم میثم شش ماهه بود ولی ایشان در جواب گفتند مگر شما صدای بلندگوی ماشین رانشنیدید که حضرت امام خمینی(ره)فرمودند رفتن به جبهه از اهم واجبات است پس بنابراین بر من نیز لازم است که در این جهاد شرکت کنم و فرزند زهرا(س)را یاری نمایم.از جمله سفارشهای ایشان هم این بود که در تربیت دینی و علوی گونه فرزندانم کوتاهی نکنم و آنها را با تربیت اسلامی پرورش دهم و به آنها قرآن،نماز و مسایل دینی را بیاموزم.آخرین مرحله ای که ایشان به جبهه رفتند میثم من هشت ماهه بود و زمانی که فرزندم به سن نه ماهگی رسیدند ایشان نیز در نهمین مرحله حضورش،در جبهه مهران عملیات کربلای یک به شهادت رسیدند ضمن اینکه باید بگویم دخترم نیز سه ماه بعد از شهادت ایشان بدنیا آمد.انسانهای خوب و وارسته زمینی نیستند بلکه آسمانی هستند و جایگاهشان در فرش نیست بلکه در عرش روزی می خورند بنابراین خودش را پایبند و وابسته به زندگی نکرده بود چرا که هدف والایی را انتخاب کرده بود و برای رسیدن به آن هدف سرازپا نمی شناخت و سرانجام هم به آن هدف والا یعنی شهادت نایل شد.در پایان آنچه که برای من مهم است و خیلی دوست دارم که آن را بدست آورم فیلم عملیات کربلای یک و کربلای پنج می باشد که تا این لحظه موفق نشدم امیدوارم که از این طریق آن را بدست آورم.

گزیده ای از وصیت نامه شهید:
هان ای ملت مسلمان،لحظه ای اندیشه کنید که چه بودید،کی بودید ودر حال کجایید،کی هستید وبه کجا خواهید رفت وچه خواهید شد،تفکر کنید که حتما راه نجات را در صراط مستقیم خواهید یافت.
برادرانم ،رهبری در جامعه اسلامی از اهم مسائل است.رهبری آنهم جامعه ما(رهبر انقلاب اسلامی)نماینده امام زمان(عج)است.مبادا خدای ناکرده زبانم بریده باد از او دوری کنید،پیرو رهبر باشید،وسوسه های شیاطین وچهره های آنها زیاد است مواظب باشید،نکند خدای نکرده شما را بفریبد.فقط وفقط پیرو رهبر جامعه اسلامی باشید.

ای مسئولین جامعه می دانید که مستضعفان عقب نگهداشته شدگان تاریخ چشم به کارهای شما دوخته اند وشما خیلی خیلی بیشتر مسبوق به ماجرا می باشید وحتما هر روز بیش از روز دیگر در جهت رفاه جامعه مسلم وبرای رضای خداوند گام بر می دارید که در غیر این صورت کیفر خداوند بیشتر شامل حال شما خواهد شد(لا یکلف الله نفسا الا وسعها.)

ای فرهنگیان تربیت وهدایت اجتماع را شما بعهده دارید.استعدادهای درونی ونهفته جامعه را همانند انبیا شکوفا می کنید وبرهمین امر مهم هم واقف،پس کوشش دارید خداوند به همه شما اجر دهد.

در پایان باید گفت:این وبلاگ با هدف معرفی شهدا و ترویج ارزشهای اسلامی در فضای مجازی انتشار یافت و وابسته به هیچ حزب و گروه خاصی نیست.

مدیر وبلاگ :ستاره درخشان
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در مورد مطالب وبلاگ چیست؟






ایام‌الله دهه فجر فرصت خوبی است از شهدایی یاد كنیم كه گذشت زمان یاد و خاطره‌شان را در اذهان‌مان كم‌رنگ كرده است. 9 دی 1357 بود كه استان خراسان اولین شهید زن خود را تقدیم انقلاب اسلامی كرد.

 

شكوفه زمانی
ایام‌الله دهه فجر فرصت خوبی است از شهدایی یاد كنیم كه گذشت زمان یاد و خاطره‌شان را در اذهان‌مان كم‌رنگ كرده است. 9 دی 1357 بود كه استان خراسان اولین شهید زن خود را تقدیم انقلاب اسلامی كرد. شهید «بتول چراغچی» نمونه‌ای از یك زن مسلمان انقلابی است كه حتی در دوران طاغوت نیز حجابش را حفظ می‌كرد. حتی وقتی برای دخترانش خواستگار می‌آمد می‌گفت: «دقت كنید ببینید چه كسی وارد خانه می‌شود، اهل نماز است، اهل زكات است...» این بانوی انقلابی زمانی توسط یكی از تانك‌های رژیم زیر گرفته شد كه 51 سال داشت و مادر هفت فرزند بود. گفت‌و‌گوی جوان با «زینت روشن‌روان» دختر ارشد شهید بتول چراغچی و خواهر شهید محمد روشن‌روان مروری بر خاطرات یك زن شهید انقلابی دارد كه ماحصلش را تقدیم حضورتان می‌كنیم.



گویا غیر از مادرتان، یكی از برادران‌تان هم شهید شده‌اند؟ كمی از خانواده‌تان بگویید.
ما اصالتاً مشهدی هستیم. مادرم 13 فرزند به دنیا آورده بود كه بعد از فوت دو فرزند اولش، من دختر ارشد خانواده شدم. پنج خواهر و دو برادر ماندیم. فرزند آخر خانواده محمد بود كه در عملیات والفجر8 در سن 22 سالگی به شهادت رسید. پدرمان هم اصالتاً اردكانی بود. یك كارگاه بزرگ چوب‌فروشی نزدیك خیابان توحید حرم داشت و رزق خانواده را از همان كارگاه درمی‌آورد. ما خانواده‌ای مذهبی و انقلابی داشتیم. حتی پدربزرگم در آن زمان مسئول روشن كردن چراغ‌های فانوس مسجد گوهرشاد و حرم بود. بر همین اساس فامیلی‌مان چراغی شد.
چطور شد خانواده شما و مادرتان در مسیر مبارزات انقلابی قرار گرفتید؟
ما از اوایل سال‌ 1355 برای درس معارف به مكتب نرجس مشهد می‌رفتیم. خدا رحمت كند خانم طاهایی را كه مدیریت آنجا برعهده‌شان بود. وقتی ایشان تفسیر و آیه‌های انتخابی را بیان می‌كردند خیلی با مسائل روز آن زمان پیش می‌رفتند. حتی شب‌های جمعه با همسرم در جلسات «مبارزه با بهائیت» شركت می‌كردیم. وقتی مكتب توسط ساواك بسته شد، من در مسجد نبی واقع در كوه‌سنگی مشهد كلاس‌های مذهبی خودم را ادامه دادم. هر روز كلاس‌های این مسجد شلوغ‌تر می‌شد. یك كلانتری روبه‌روی مسجد قرار داشت. وقتی جمعیت خانم‌ها همگی با چادر مشكی پوشیده از مسجد خارج می‌شدند، بعضی‌ها فریاد می‌زدند: «كلاغ سیاه‌ها درآمدند.» كمی بعد كلاس ما را تعطیل كردند كه مجبور شدیم در خانه برگزار كنیم. ما از همان دوران نسبت به ظلم و ستم رژیم شاه آگاهی داشتیم ولی آن‌قدر خفقان زیاد بود كه هیچ‌كس نمی‌توانست كاری بكند. آن‌قدر زندانی در زندان‌ها داشتیم كه در جلسات فریاد می‌زدند خانم‌ها برای زندان‌های بی‌گناه سیاسی دعا كنید. منزلمان در كوه‌سنگی قرار داشت و مثل الان این‌قدر امنیت و آرامش وجود نداشت. وقتی با همسرم ساعت 8 شب به خانه می‌آمدیم با دیدن آدم‌های مست و دیگر موارد در خیابان احساس امنیت نمی‌كردیم.
جرقه انقلاب در مشهد چطور زده شد؟
سال 1357 مرحوم كافی منبرهای زیادی در مشهد داشت و من هم با علاقه در جلسات ایشان شركت می‌كردم. حتی پیگیر نوارهای جدیدشان بودم. نزدیك نیمه شعبان سال 57 مرحوم كافی در مشهد سخنرانی داشتند. گویا در یك تصادف ساختگی ایشان را در جاده تهران به مشهد به شهادت می‌رسانند كه اولین جرقه تظاهرات مشهد از مراسم تشییع مرحوم كافی شروع شد. همسر و پدرم در تشییع ایشان شركت داشتند و تظاهرات تا نزدیكی حرم پیش رفته بود. مردم شعارهای انقلابی سرمی‌دادند و مأموران ساواك هم با گاز اشك‌آور دنبال مردم كرده بودند. مردم مجبور شده بودند از چهارراه شهدای مشهد پراكنده شوند كه همسرم و پدرم توانسته بودند با پای برهنه از كوچه‌، پس‌كوچه‌ها خودشان را به منزل برسانند.
پس پدر و مادرتان هم از انقلابی‌های پای كاری بودند كه در تظاهرات شركت می‌كردند؟
بله، وقتی كه دو ماه از اول مهر 1357 گذشت، مدارس تعطیل شد. همسرم آقای حسینی كه مدیریت مدرسه شهید مرتضوی كوه‌سنگی را به عهده داشت، در خانه ماند و آزادانه‌تر به تظاهرات می‌رفتیم. مادرم می‌گفت به خاطر اینكه هر خبری شود كنار هم باشیم، بیایید خانه ما بمانید. ما هم حدود چهار ماه خانه پدر ماندیم. خانواده ما در بیشتر تحصن‌ها در منزل آیت‌الله قمی و همین‌طور تظاهرات از مسجد گوهرشاد گرفته تا سایر جاها شركت داشتند. حتی 23 آذر 1357 كه مأموران رژیم به بیمارستان امام رضا(ع) حمله كردند، هر روز تا یك هفته آنجا تحصن و برنامه بود و ما هم در این برنامه‌‌ها و تحصنات شركت داشتیم. راهپیمایی روز عاشورا شلوغ بود و رژیم ساواك خیلی از مردم را مورد هدف قرار داد. یادم می‌آید آن‌قدر راه رفته بودیم كه تمام پاهای‌مان تاول زده كرده بود. برای ماه محرم و صفر مكتب‌ها باز شده بود كه بعد از تظاهرات آنجا می‌رفتیم، نماز ظهر و عصر را می‌خواندیم و سخنرانی شخصیت‌هایی مثل آیت‌الله خامنه‌ای، آیت‌الله شهید كامیاب، شهید هاشمی‌نژاد و آقای ذاكر را گوش می‌كردیم. ساعت پنج بعد از ظهر هم كه خیابان‌ها خلوت می‌شد، به خانه برمی‌گشتیم و این برنامه هر روز ما بود. خدا مادرم را رحمت كند. هر روز صبح زود بلند می‌شد و به زبان قدیم یك تـَغار پر از خورشت قورمه سبزی بار می‌گذاشت و قابلمه پلوپز برنج هم آماده می‌كرد. می‌گفت هر وقت خسته از راه به خانه رسیدیم ناهارمان حاضر باشد و مردها و بچه‌ها گرسنه نمانند.
با این فعالیت خانوادگی كه داشتید، پیش آمده بود كه دستگیر شوید؟
یك روز آقای حسینی (همسرم) برای خرید بیرون رفته بود كه تا بعد از ظهر نیامد. خیلی نگران شدیم. آن موقع هم مثل حالا موبایل نبود كه سریع خبردار شویم. پسر همسایه كه كارمند بیمارستان امام رضا (ع) بود به من اطلاع داد كه به بیمارستان امام رضا (ع) حمله كردند و خیلی‌ها كشته شده‌اند. شاید آقای حسینی هم آنجا گیر كرده است. شب شد و یكی از همسایه‌ها كه ماشین داشت، گفت برویم ببینیم بیمارستان چه خبر است. شاید همسرتان را آنجا پیدا كنیم. وقتی به بیمارستان رسیدم دیدم كف سالن‌ها به خون آغشته است و مردم هم آمده بودند و نگاه می‌كردند. چون بیمارستان ارتش روبه‌روی بخش كودكان بیمارستان امام رضا(ع) بود، در درگیری‌ها این بیمارستان هم بی‌نصیب نمانده بود. جامعه پزشكان و پرستاران هم راهپیمایی كرده بودند كه بگویند ما هم با انقلاب هستیم اما مورد حمله رژیم طاغوت قرار گرفته بودند. به هر حال در این گیر و دار آقای حسینی در بیمارستان گیر افتاده بود كه پیدایش كردیم. آن موقع مردم هر وقت تظاهراتی می‌دیدند خودشان را به صحنه می‌رساندند تا شاید هموطنی را نجات بدهند.
برای نسل جوان جالب است كه از حال و هوای آن روزها بیشتر بداند.
یادم است شب‌ها كه حكومت نظامی بود، تانك‌ها در خیابان‌ها راه می‌رفتند و شیشه‌های خانه‌ها می‌لرزید. یك روز صبح در خانه‌ها را زدند و اعلام كردند منبع آب را به سم آلوده كرده‌اند و از شیر آب استفاده نكنید. ما مجبور شدیم هرچه آب در ظرف از قبل داشتیم مصرف كنیم. یادم می‌آید در 27 آذر 1357 با همسرم رفتیم چهار طبقه‌های خیابان «ارگ» حقوقش را بگیریم و خرید كنیم. دیدم جمعیتی از میدان شهدا می‌آید كه شعار می‌دادند «توپ، تانك، مسلسل دیگر اثر ندارد» در هر گروه هم تا اطمینان نمی‌كردیم وارد شویم. دیدیم جلوی تظاهرات آقای شهید هاشمی‌نژاد با برادرشان هستند و تظاهرات‌كنندگان هم قشر دانشجو هستند. ما هم به آنها پیوستیم. تا اینكه به چهارراه لشكر رسیدیم. پیچیدیم در خیابان بهار كه استانداری آنجا بود. كارمندان استانداری تحصن كرده بودند. دانشجوها می‌خواستند با تظاهرات، همبستگی خودشان را با تحصن كارمندان استانداری اعلام كنند. به چهارراه كه رسیدیم دیدم سه دستگاه نفربر ارتشی به جمعیت حمله كرده‌اند. دور تا دور تظاهرات‌كننده‌ها كه حدود 2هزار نفر مرد و زن بودند را محاصره كردند و گفتند روی زمین بنشینید. همین طور مانده بودیم كه از طرف مقامات بالای ارتش زنگ زدند كه كسی حق ندارد از استانداری خارج شود و از تظاهرات‌كنندگان هم كسی حق داخل شدن ندارد اما با رفت و آمدهای شهید هاشمی‌نژاد این برنامه با موفقیت انجام شد و این قضیه تا ساعت سه بعد از ظهر طول كشید. بعد با خواندن دعای وحدت، اعلام شد كه می‌توانید بروید. آن روز هم با دیر رسیدن ما اهالی خانه نگران شده بودند.
مادرتان چطور به شهادت رسیدند؟
یك روز قبل از حادثه شهادت مادرم، همراه ایشان به مسجد گوهرشاد رفتیم تا در مراسم چهلم شهید نجات‌اللهی شركت كنیم. در راه دیدیم مردم در صف نان و نفت ایستاده‌اند. مادرم با دیدن این صحنه‌ها شروع كرد از خاطرات خود در دوران رضاشاه تعریف كردن كه آن زمان‌ها از دست ظلم و ستم چه زجرهایی متحمل شده‌اند. آن روز مادرم خیلی از خاطراتی كه همراه با سختی بود برایم تعریف كرد و با من درددل كرد. كم‌كم به حرم رسیدیم و زیارت كردیم. بعد از خواندن نماز جماعت در مسجد گوهرشاد مراسم سخنرانی و قطعنامه قرائت شد و اعلام كردند مردم در راهپیمایی نهم دی ماه كه برای هفتم شهدای قم برگزار می‌شود شركت داشته باشند. بعد از اتمام جلسه ناگهان تمام چراغ‌های حرم و خیابان‌های مشهد را خاموش كردند. مردم با هزار سختی در تاریكی به خیابان‌ها ریختند و تمام نیروهای ارتش هم در خیابان بودند. آن شب خیلی از جوانان را زخمی و دستگیر كردند و بردند. من و مادرم با ترس و لرز در خیابان راهی خانه شدیم. در راه یكی از دوستانم كه در جلسه مبارزه با بهائیت با هم آشنا شده بودیم ما را سوار كرد و به خانه رساند.
پس در همان جلسه مسجد گوهرشاد فراخوان تظاهرات 9 دی داده شد و متعاقب آن شهادت مادرتان پیش آمد؟
بله، روز نهم دی 1357هوا آفتابی بود. با مادر و همسر و پدر و خواهرم و بچه‌هایم و دو برادرم برای راهپیمایی آماده شدیم و بیرون رفتیم. آن روز حالم خیلی بد بود. استرس شدیدی داشتم ولی نمی‌دانستم چه بلایی قرار است به سرمان بیاید. به چهارراه شهدا كه رسیدیم مردم كم‌كم جمع می‌شدند. ما هم رفتیم كنار مدرسه نواب ایستادیم و برای اولین بار سرود «خمینی‌ ای امام» را از بلندگو‌های خیابان پخش كردند كه همه تعجب كرده بودند. در مسیر راهپیمایی یك هلی‌كوپتر بر فراز آسمان پیدا شد و حرف‌هایی بین مردم رد و بدل شد. یك عده می‌گفتند ارتشی‌ها اعلام همبستگی كردند و عده دیگر می‌گفتند گول نخورید خبری نیست. تا اینكه تظاهرات به خیابان بهار مشهد رسید. حالم داشت بد و بدتر می‌شد. از شلنگ آب یكی از خانه‌ها كمی آب به صورتم زدم.
قبل از اینكه ادامه بدهید، سؤالم این است كه یعنی مأموران رژیم از تانك و هلی‌كوپتر برای مقابله با مردم استفاده می‌كردند؟
بله، از هر وسیله‌ای استفاده می‌كردند. همان لحظه دیدم صف جلوی تظاهرات دارد به‌هم می‌خورد و یك عده دارند برمی‌گردند. پرسیدم چرا برمی‌گردید؟ گفتند جلو تیراندازی شده ولی ما جلو رفتیم و به خانم‌های دیگر هم می‌گفتیم جا خالی نكنید. پنج مرتبه شروع كردم به خواندن آیت‌الكرسی ولی هر دفعه نتوانستم به آخر برسانم و ماشینی كه با تجهیزات صوت در خیابان بود فریاد می‌زد: «خانم‌ها زینب‌گونه استوار باشید و برنگردید و صفوف را به‌هم نزنید.» بعد از یك ربع صدای مهیبی از بین جمعیت بلند شد. ناگهان اعلام كردند برگردید. كنار خیابان اول جوی آب بود، بعد نرده و بعد پیاده‌رو كه مردم در اثر برگشتن به عقب عده‌ای در جوی‌های كنار خیابان افتادند و زیر پای یكدیگر له شدند. فشار صف ما را به طرف خیابان عدل خمینی كنونی راند، از سمت هلی‌كوپترها به مردم تیراندازی می‌شد. یكی از دخترهایم با خواهرم در جمعیت گم شدند. ناگهان دیدم یك تانك از طرف خیابان تقی‌آباد به سمت خیابان عدل خمینی با سرعت پیچید تا تعدادی از جوانان انقلابی را كه روی بلوار بودند زیر بگیرد كه آنها جاخالی دادند. ما هم كنار یك پژوی سبزرنگ ایستاده بودیم. دست دخترم كه كلاس اول بود در دست من و دست دیگرش در دست مادرم بود. تانك از بغل ما رد شد. خودم را كنار كشیدم كه شنی چرخ تانك من را نگیرد. یك لحظه دیدم كفش‌های دخترم به شنی تانك گیر كرده است. دست دخترم را كه داشت گریه می‌كرد، تمام سرزانوهایش به زمین كشیده شده بود و وقتی به خودم آمدم دیدم پیكر مادرم در كف خیابان افتاده و دست دخترم هنوز در دست اوست. چادر را از روی صورت مادرم كنار زدم. دیدم شیشه‌های ماشین پژو كه كنارش ایستاده بود توی صورت مادرم خرد شده است. جای شنی تانك هم در یك طرف بدن مادرم دیده می‌شد. هرچه صدایش كردم جوابی نشنیدم. مردم من را بلند كردند كه بروم چون می‌خواستند تانك را آتش بزنند. مردان با دستشان زنجیر كرده بودند كه خانم‌ها در اثر تیراندازی ضربه نبینند. در آن شلوغی خواهرم و دختر دیگرم من را پیدا كردند و در یك گاراژ پناه گرفتیم تا اوضاع تظاهرات بهتر شود.
توانستید پیكر مادرتان را عقب بكشید؟
آن روز تا ساعت چهار بعد از ظهر من در بیمارستان‌ها دنبال پیكر مادرم بودم تا اینكه در سردخانه بیمارستان امام رضا(ع) پیدا كردم. روز بعدش در 10 دی 1357 شدت كشتار مردم از قبل بیشتر شده بود. با شرایط سخت حكومت نظامی آن زمان، پیكر مادرم را در بخش شهدای انقلاب در بهشت امام رضا (ع) خاكسپاری كردیم.
اگر می‌شود از برادر شهیدتان هم بگویید.
برادر كوچكم متولد 1342 بود. موقعی كه مادرم شهید شد، ایشان 14 ساله بود. محمد از اول جنگ در جبهه حضور داشت تا اینكه در 22 بهمن 1364 در سن 22 سالگی به درجه رفیع شهادت رسید. محمد جزو بچه‌های خط‌شكن و اطلاعات- عملیات بود. با اینكه 9 بار زخمی شده بود ولی دست از جنگ نكشید و چون پدرم روی ایشان خیلی حساس بود برای همین محمد نمی‌گذاشت پدر چیزی از زخمی شدنش بفهمد. هر وقت محمد به جبهه می‌رفت پدرم یك گوسفند نذرش می‌كرد تا سالم برگردد. حتی دامادش كرد تا هوای جنگ و جبهه از سرش بیفتد ولی یك ماه بعد از ازدواج، محمد زندگی را رها كرد و باز هم به جبهه رفت و شهادت را برای خودش خرید.





نوع مطلب : شهیدوشهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 21 بهمن 1396
سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 21:39

Many thanks! Terrific stuff!
viagra online pharmacy usa buy viagra cheapest price cheap generic viagra online viagra cheap levitra where to buy viagra buy viagra alternative how to safely buy viagra online buy viagra brand online buy pharmaceutical viagra best place to buy viagra
شنبه 18 فروردین 1397 11:15

Useful posts. Cheers.
miglior cialis generico generic low dose cialis cialis prezzo al pubblico buying cialis overnight cialis uk cialis 5 mg buy cialis y deporte cialis generico en mexico viagra vs cialis vs levitra cialis cost
شنبه 4 فروردین 1397 11:16

Amazing a lot of useful info.
fast cialis online cialis cipla best buy only best offers cialis use cialis arginine interactio cipla cialis online cialis qualitat ou acheter du cialis pas cher cialis preise schweiz cialis generisches kanada tadalafil 20 mg
شنبه 21 بهمن 1396 13:44
سلام بهترین خوبین؟!؟
وب زیبایی دارید،ایشالا که همیشه موفق باشید.
میشه ازتون خواهش کنم از وب منم دیدن کنید و با هم تبادل لینک داشته باشیم
ممنونم و منتظرتونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آپلود عکس آپلود عکس

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نیت کنید و اشاره فرمایید


فال انبیاء

فال انبیاء


استخاره آنلاین با قرآن کریم


قالب میهن بلاگ تقویم جلالی

امکانات جانبی