ستاره درخشان سلیاکتی
یادنامه معلمی دلسوز و جهادگری پرتلاش شهید ولی الله محمدی
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


ستاره درخشان سلیاکتی
_____________________
تولد:
او مرد مومن،صادق،مجاهد فی سبیل الله،مرد علم ودانش،معلمی دلسوز، آگاه ومتعهد بود.شهید محمدی در تارخ 1334/7/2 در روستای سلیاکتی از توابع شهرستان نور در خانواده ای روستایی وکشاورز چشم به جهان گشود.

تحصیلات:
تحصیلات ابتدایی را در همین روستا به پایان رسانید وپس از تحصیلات ابتدایی جهت فراگیری علم ودانش راهی شهرستان نور گشته وپس از۶سال تلاش تحصیلات متوسطه را با کمال موفقیت بپایان رسانید وبرای ادامه تحصیلات راهی تهران ودر آزمون کنکورسراسری دانشگاهها شرکت وپس از احراز قبولی در دانشگاه تربیت معلم،راهی این مرکز آموزشی شد.

فعالیتهای انقلابی:
دو سال از آغاز تحصیلات عالی شهید نگذشته بود که بدنبال پیروزی انقلاب اسلامی وبه تبع آن ظهور انقلاب فرهنگی که به فرمان امام راحل(ره)برای طاغوت زدایی وزدودن فرهنگ غربی وغیراسلامی وجانشین کردن فرهنگ غنی اسلامی،دانشگاهها وموسسات آموزش عالی تعطیل گردید شهید محمدی جهت لبیک گویی به ندای حضرت امام(ره)برای ریشه کن کردن جهل وبیسوادی در سنگر نهضت سوادآموزی بعنوان آموزش یار بمدت۴ماه در روستای سلیاکتی مشغول فعالیت شد که با توجه به عملکردایشان بمدت۳ماه نیزبعنوان پرسنل دفتری واحد نهضت سوادآموزی نور به فعالیت پرداخت.بعدازاین مدت بنا به درخواست شورای مرکزی جهادسازندگی نور وارد آن نهاد مقدس گردید ودرکمیته کشاورزی جهادسازندگی نور مشغول انجام وظیفه اش درقبال انقلاب اسلامی پرداخت وبعدازمدتی با هماهنگی شورای مرکزی جهاداستان مازندران وشهرستان نور برای مسئولیت جهادسازندگی محمودآباد انتخاب شد.
فعالیتها وخدمات شهیدمحمدی دراین هنگام با پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) ودرکنار سایر فعالیتهایش در نهادهای مقدس انقلاب اسلامی،به همراهی چندتن از دیگربرادرانش باتشکیل انجمن اسلامی وبعدها گروه مقاومت(باهمکاری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نور)فعالیتهای سیاسی-فرهنگی-تبلیغی ونظامی خویش را بعددیگری بخشید.ایشان درانجمن اسلامی بادائرکردن کلاسهای عقیدتی-سیاسی واخلاقی به ساختن نیروهای جوان و بارورنمودن افکارجوانان از فرهنگ اسلامی وارشاد وراهنمایی مردم وتبلیغ مبانی انقلاب اسلامی پرداخت.شهیدمحمدی درتبلیغ دین سعی وافرداشته واز هیچ کوششی درپاسداری از سنگرهای ایدئولوژیکی انقلاب اسلامی در حد توان خویش دریغ نورزید ودراین راه حتی تا آخرین لحظه عمر مادی خویش از تبلیغات مسموم کوردلان ومنافقان از خدا بیخبر درامان نبودند.

تحصیلات دانشگاهی:
وی پس از بازگشایی دانشگاهها وموسسات آموزش عالی راهی دانشگاه شد،بدین صورت که چهارروز در هفته را در دانشگاه وبقیه ایام را در جهادسازندگی شهرستان نور یا محمودآباد به انجام وظیفه مشغول بودند تا اینکه درسال۶۳-۶۴ در رشته جغرافیا فارغ التحصیل وبه اخذ درجه لیسانس نائل گردید وپس از فارغ التحصیل شدن ابتدا در واحد آموزش وشورای مرکزی جهادنور مشغول فعالیت شدند وسپس راهی آموزش وپرورش منطقه چمستان نور گردید ودراین سنگر مقدس، به تعلیم وتربیت وسازندگی دانش آموزان این منطقه همت گماشت.

چمران مازندران
یکی از استادان جغرافیا ضمن ستایش از روحیّات و خلقیّات شهید محمدی گفتند که اگر محیط تهران مبارزی عالم چون شهید چمران پرورانده،جای تعجبی نیست،اما چگونه یک محیط دورافتاده با حدّاقل امکانات تحصیلی(درسال1364)دانشجوی فاضل و مبارزی چون شهید محمدی تحویل جامعه داده است و به حق می توان شهید محمدی را چمران مازندران نامید.(کتاب پرستو های عاشق – قوام الدین بینایی)

حضور در جبهه های حق علیه باطل:
شهید محمدی معلمی دلسوز،مهربان،پرکار،جهادگری پرتلاش وخستگی ناپذیر،رزمنده ای دلیر،فداکار ونمونه یک مجاهد فی سبیل الله بود.سراسر زندگیش را به مبارزه وتلاش در جهت اجرای احکام دین مبین اسلام سپری نمود.ایشان در کنار این فعالیتهایش لحظه ای از جنگ غافل نبودند.از بدو تحمیل جنگ بر انقلاب خونین واسلامیمان بطور ناپیوسته بلکه همیشه در جنگ شرکت می نمود بطوریکه بیش از ۹ بار در جبهه های نبرد حق علیه باطل شرکت نمود.عشق به لقاءالله واشتیاق به شهادت،شهید را نسبت به این دنیای فانی ومسائل مادی زندگی بیگانه کرده بود.

لحظات آسمانی شهید:
با اینکه یکبار هم مجروح گشته،محتاج به بستری شدن در بیمارستان ومدتی استراحت جهت رفع نقاهت داشت بااین حال با خدای خود عهد بسته بود که به هرترتیبی هست در مرحله بعدی عملیات شرکت داشته باشد ولذا این بارهم راهی جبهه های نور علیه ظلمت گشت وسرانجام در تاریخ 65/4/12 و در عملیات کربلای ۱ پس از آزادسازی شهرمهران بسوی خدای خود شتافت وبه آرزوی دیرینه اش یعنی شهادت رسید.یادش گرامی وراهش پررهرو باد.
در وصف شهید بزرگوار همین بس که در چندروز قبل از شهادت از طریق خانواده و ازطرف دانشگاه به او خبر اخذ مدرک دانشگاهی فوق لیسانس در همان رشته تحصیلی را می دهند که به دانشگاه شهیدبهشتی تهران مراجعه نمایند اما ایشان مدرک ماندگار وباقی شهادت را بر مدرک فانی دنیوی ترجیح می دهند.


شهید محمدی از نگاه همسرش:
بنده و ایشان قبل از اینکه بعنوان زن و شوهر زندگی زناشویی مان را آغاز کنیم پسرعمه و دختر دایی بودیم.اینجانب بمدت دو سال و یک ماه با ایشان زندگی کردم و در طول این مدت آنچه که بنده به یاد دارم این بود که ایشان فقط می خواستند به جبهه بروند در واقع دل و جانشان در جبهه ماندگار بود و به آن گره شدیدی زده بود.
ایشان طی 9 مرحله به جبهه رفتند و در هر مرحله دو الی سه ماه ماندگار بودند در یکی از این مراحل بنده و خانواده و بستگان به او گفتیم که دیگر نرو حالا شما زن و بچه دارید در این زمان فرزندم میثم شش ماهه بود ولی ایشان در جواب گفتند مگر شما صدای بلندگوی ماشین رانشنیدید که حضرت امام خمینی(ره)فرمودند رفتن به جبهه از اهم واجبات است پس بنابراین بر من نیز لازم است که در این جهاد شرکت کنم و فرزند زهرا(س)را یاری نمایم.از جمله سفارشهای ایشان هم این بود که در تربیت دینی و علوی گونه فرزندانم کوتاهی نکنم و آنها را با تربیت اسلامی پرورش دهم و به آنها قرآن،نماز و مسایل دینی را بیاموزم.آخرین مرحله ای که ایشان به جبهه رفتند میثم من هشت ماهه بود و زمانی که فرزندم به سن نه ماهگی رسیدند ایشان نیز در نهمین مرحله حضورش،در جبهه مهران عملیات کربلای یک به شهادت رسیدند ضمن اینکه باید بگویم دخترم نیز سه ماه بعد از شهادت ایشان بدنیا آمد.انسانهای خوب و وارسته زمینی نیستند بلکه آسمانی هستند و جایگاهشان در فرش نیست بلکه در عرش روزی می خورند بنابراین خودش را پایبند و وابسته به زندگی نکرده بود چرا که هدف والایی را انتخاب کرده بود و برای رسیدن به آن هدف سرازپا نمی شناخت و سرانجام هم به آن هدف والا یعنی شهادت نایل شد.در پایان آنچه که برای من مهم است و خیلی دوست دارم که آن را بدست آورم فیلم عملیات کربلای یک و کربلای پنج می باشد که تا این لحظه موفق نشدم امیدوارم که از این طریق آن را بدست آورم.

گزیده ای از وصیت نامه شهید:
هان ای ملت مسلمان،لحظه ای اندیشه کنید که چه بودید،کی بودید ودر حال کجایید،کی هستید وبه کجا خواهید رفت وچه خواهید شد،تفکر کنید که حتما راه نجات را در صراط مستقیم خواهید یافت.
برادرانم ،رهبری در جامعه اسلامی از اهم مسائل است.رهبری آنهم جامعه ما(رهبر انقلاب اسلامی)نماینده امام زمان(عج)است.مبادا خدای ناکرده زبانم بریده باد از او دوری کنید،پیرو رهبر باشید،وسوسه های شیاطین وچهره های آنها زیاد است مواظب باشید،نکند خدای نکرده شما را بفریبد.فقط وفقط پیرو رهبر جامعه اسلامی باشید.

ای مسئولین جامعه می دانید که مستضعفان عقب نگهداشته شدگان تاریخ چشم به کارهای شما دوخته اند وشما خیلی خیلی بیشتر مسبوق به ماجرا می باشید وحتما هر روز بیش از روز دیگر در جهت رفاه جامعه مسلم وبرای رضای خداوند گام بر می دارید که در غیر این صورت کیفر خداوند بیشتر شامل حال شما خواهد شد(لا یکلف الله نفسا الا وسعها.)

ای فرهنگیان تربیت وهدایت اجتماع را شما بعهده دارید.استعدادهای درونی ونهفته جامعه را همانند انبیا شکوفا می کنید وبرهمین امر مهم هم واقف،پس کوشش دارید خداوند به همه شما اجر دهد.

در پایان باید گفت:این وبلاگ با هدف معرفی شهدا و ترویج ارزشهای اسلامی در فضای مجازی انتشار یافت و وابسته به هیچ حزب و گروه خاصی نیست.

مدیر وبلاگ :ستاره درخشان
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در مورد مطالب وبلاگ چیست؟








22 بهمن سال 1357 كه انقلاب اسلامی به پیروزی رسید، افراد زیادی برای رسیدن به این مهم به شهادت رسیدند كه جابر سبحانی هم یكی از آنها بود.


احمد محمدتبریزی
22 بهمن سال 1357 كه انقلاب اسلامی به پیروزی رسید، افراد زیادی برای رسیدن به این مهم به شهادت رسیدند كه جابر سبحانی هم یكی از آنها بود. جوان تازه‌دامادی كه زندگی‌اش در اوج جوانی به فعالیت‌های انقلابی گره خورد و در آخر در بهترین روز عمرش به شهادت رسید. هنگام شهادت 24 سال بیشتر نداشت و عمر زندگی مشتركش به دو سال نرسیده بود كه همه اینها را پشت سر گذاشت و در روزهایی كه كشورش به وجودش نیاز داشت، با تمام قوا وارد میدان شد و تا آخرین لحظه میدان را خالی نكرد. شهید جابر سبحانی یكی از قهرمانان شجاع و انقلابی ایران است. دقایقی با صدیقه عین‌الهی درباره شهید صحبت كردیم و همسر شهید در گفت‌وگویی ما را بیشتر با شهید سبحانی آشنا كرد.



شما چطور با شهید آشنا شدید و پیوندتان چگونه رقم خورد؟
واسطه ازدواج ما برادرم فیروز بود. او خیلی جابر را قبول داشت و مرتب در خانه از رفتار و كردار خوبش صحبت می‌كرد. می‌گفت پسر خوب و مؤمنی است. سال 1355 با برادرم هم‌خدمت بود و یك سال بعد كه سربازی‌شان تمام شد با هم ازدواج كردیم. خانواده شهید خیلی متدین و خوب هستند. خرداد 1356 با هم ازدواج كردیم و ایشان 22 بهمن 1357 شهید شد. یك سال و اندی با هم زندگی كردیم. در این مدت خاطرات خوب زیادی از شهید و خانواده‌اش به خاطر دارم. با وجود رژیم طاغوت خانواده‌شان از همان زمان نماز و روزه و قرآن‌شان برپا بود و خاطرم هست خرداد سال 1356 كه ازدواج كردیم مصادف با ماه رمضان بود و با وجود گرمای شدید هوا شهید روزه‌هایش را می‌گرفت. از هر نظر آدم‌ خوبی بود و با شروع تظاهرات مردم فعالیت انقلابی‌اش شروع شد. من آن زمان 16 ساله بودم و خیلی متوجه كارهایش نمی‌شدم. بعدها فهمیدم كه اعلامیه‌های امام را به خانه می‌آورد و برای تظاهرات به شهرستان می‌رفت. آن زمان 24 سال سن داشت و خیلی فعال بود. هر جا تظاهرات و مبارزه بود ایشان هم حضور داشت. یادم هست تا صبح سركوچه می‌ماند و آتش روشن می‌كرد و دیگران را به مبارزه تشویق می‌كرد. در تظاهرات‌ شهرستان‌ها هم شركت می‌كرد و یك وقت از دهانش می‌پرید و می‌گفت من در فلان شهر بودم و این كار را كردم. روزی كه دانشگاه تهران خیلی شلوغ بود در دانشگاه حضور داشت. گفت یك لحظه پشتم را نگاه كردم و دیدم شرایط خیلی وحشتناك است و تعریف می‌كرد كه از مُردن نترسیدم و فقط به این فكر كردم اگر اینجا جانم را از دست بدهم خانواده‌ام بی‌خبر می‌مانند و نمی‌فهمند من كجا هستم. در آخر متأسفانه پیروزی انقلاب را ندید و به شهادت رسید.
در خانه چطور آدمی بودند و چه شخصیتی داشتند؟
خیلی خوش‌اخلاق بود. به موقعش شوخی می‌كرد و به موقعش جدی بود. همه كارش روی اصول بود. نمازش را اول وقت می‌خواند، به موقع به كارهای دیگرش می‌رسید. هیچ وقت كار آن روز را به زمان دیگری نمی‌انداخت. مأمور قطار بود و یك شب سركار بود و یك شب در خانه بود. اواخر زندگی مشترك‌مان خیلی كم در خانه بود و می‌گفت سركار به من نیاز دارند. بعدها فهمیدیم با قطار به شهرهای دیگر می‌رفت و در تظاهرات ‌شركت می‌كرد.
شما نگران مخاطرات فعالیت‌های انقلابی‌شان نبودید؟
من خیلی می‌ترسیدم و می‌گفتم كجا می‌روی و نرو. می‌گفت این همه آدم چرا می‌ترسی. خانواده‌اش هم خیلی با حضور پسرشان در تظاهرا‌ت‌ها مخالفت نمی‌كردند و نمی‌گفتند این كار را نكن و فقط تذكر می‌دادند و می‌گفتند مواظب باش. وقتی خانواده‌اش اعتراض نمی‌كردند من هم می‌گفتم مشكلی نیست. گاهی همسایه‌ها می‌گفتند اجازه نده همسرت برود؛ من می‌گفتم خودش دوست دارد و نمی‌شود جلویش را گرفت. من هیچ‌وقت مانعش نشدم ولی اگر هم می‌گفتم ایشان قبول نمی‌كرد. نه با دعوا، با زبان خوش به من حالی می‌كرد كه باید بروم. می‌گفت این وظیفه من است و باید بروم. من هم به شهادت فكر نمی‌كردم و فقط می‌ترسیدم او را دستگیر و شكنجه كنند. یك روز كه پافشاری كردم و گفتم حكومت نظامی است و بیرون نرو، برگشت به من گفت تو خواهر فیروز هستی و برادرت انسان بزرگ و دل گنده‌ای است و این حرف‌ها از تو بعید است. گفت تو پشت در بنشین، من می‌روم و می‌آیم به تو سر می‌زنم. من قبول كردم. او هم سر كوچه می‌رفت و می‌آمد به من سر می‌زد و دوباره می‌رفت. تنها باری كه پافشاری كردم همین بود. شب 21 بهمن كه به تظاهرات رفت جلوی كلانتری جوادیه درگیری پیش آمد و با دست‌ و لباس‌های سیاه و كثیف به خانه آمد. آن روز وقتی ظاهرش را دیدم، ترسیدم كه نكند اتفاقی برایش بیفتد. گریه كردم و گفتم به طرفت شلیك می‌كنند كه گفت اگر هم شلیك كنند من ترسی از آنها ندارم. فردا صبح آن روز كه از خانه رفت دیگر برنگشت و شهید شد.
خودشان از شهادت و از دست دادن جانشان ترسی و نگرانی داشتند؟
اصلاً، همیشه می‌خندید، پای مادرش را می‌بوسید و می‌گفت من نماز‌هایم را خوانده‌ام و روزه‌هایم را گرفته‌ام، هیچ كار خلافی در عمرم نكرده‌ام ولی اگر در بچگی حرفتان را گوش نكرده‌ام، انشاءالله با شهادتم همه اینها بخشیده می‌شود. می‌گفت اولین قطره خون شهید كه به زمین بریزد تمام گناهانش بخشیده خواهد شد. مادرش هم همیشه می‌گفت تو پسر خیلی خوبی بوده‌ای و هیچ وقت ما را اذیت نكردی. شهید چند باری گفته بود شهادت افتخار بزرگی است كه فكر نمی‌كنم نصیب من بشود.
روزی كه امام وارد كشور شدند چه حال و هوایی داشتند؟
روزی كه امام آمد صبح زود از خانه بیرون رفت و ساعت 4 بعد از ظهر به خانه برگشت. پیاده رفت و پیاده برگشت. خانه‌مان نزدیك كشتارگاه بود و می‌گفت از بوی كشتارگاه فهمیدم به خانه رسیده‌ام. چون ناشتا و پیاده رفته بود هنگام برگشت حالش بد شده بود و وقتی بوی كشتارگاه به مشامش خورده بود خوشحال شده بود. آن روز خیلی خوشحال بود. ببینید خدا به او چه انرژی داده بود كه از جوادیه تا بهشت زهرا را پیاده رفت و برگشت.
حال و هوایش در ایام دهه فجر چطور بود؟
به نظرم این 10 روز بهترین روزهای عمرش بود. روزی كه شاه رفت و روزی که امام آمد خیلی خوشحال بود. دو روز آخر عمرش هم در حال مبارزه بود. در ماجرای خوابگاه نیروی هوایی كه چند نفر شهید شدند گریه می‌كرد و می‌گفت چرا باید اینطور باشد. بچه‌های اینها مانده‌اند و به من می‌گفت می‌توانی از این بچه‌ها مراقبت كنی؟ من هم می‌گفتم شاید بتوانم. برای انجام چنین كارهایی آماده بود و فردای آن روز هم خودش شهید شد.
شهادت‌شان چگونه اتفاق افتاد؟
صبح انقلابیون اسلحه‌ها را بین هم پخش‌كردند كه شهید هم اسلحه گرفت و به سمت باغ‌شاه رفت. آنجا درگیری پیش می‌آید و جابر را می‌زنند. یك راننده آمبولانس هم برای كمك می‌آید كه او را هم می‌زنند. آنجا یك ساعت و نیم درگیری پیش می‌آید و افراد زیادی به همراه جابر آنجا به شهادت می‌رسند. تیر به سینه‌اش می‌خورد و تا بیمارستان هم زنده بود. شاگرد آمبولانس، ‌این دو نفر را به بیمارستان می‌رساند. در بیمارستان به شهادت می‌رسد. شب قبل با سر و وضعی سیاه و كثیف به خانه آمد. صبح كه بلند شد لباس‌هایش را عوض كرد و آنقدر عجله داشت كه هیچ كارت شناسایی با خود نبرد. با عجله رفته بود و پرستار می‌گفت زمانی كه او را به بیمارستان رساندند دیگر توان نداشت حرف بزند و فقط نگاه می‌كرد. جابر را به اتاق عمل می‌برند و آنجا به شهادت می‌رسد. ما دو روز به دنبال جابر گشتیم و همه جا به‌قدری شلوغ بود كه كارمان را برای پیدا كردنش سخت می‌كرد. حتی در روزنامه چاپ كردیم كه كجایی و خودت را به خانواده‌ات معرفی كن. روز سوم پزشكی قانونی عكسش را در روزنامه منتشر كرد. آنجا آن‌قدر شلوغ بود و جنازه زیاد بود كه پیكرها را نگه نمی‌داشتند. چون جایی برای نگهداری وجود نداشت. ما كه رفتیم گفتند پیكر را به بهشت زهرا انتقال داده‌ایم.
یعنی تعداد شهدا در روز آن‌قدر زیاد بود؟
خیلی زیاد بود. روز 22 بهمن افراد زیادی شهید شدند. من تا آن زمان پزشكی قانونی نرفته بودم. خدا بیامرز برادرم من را به پزشكی قانونی برد و در راه وقتی از او سؤال كردم به كجا می‌رویم گفت جابر مریض است و باید به بیمارستان ‌برویم. گفتم پس چرا جابر نمی‌تواند صحبت كند؟ گفت با تیر به پایش زده‌اند و نمی‌تواند صحبت كند. برادرم نمی‌خواست من به سردر ساختمان نگاه كنم و بفهمم به پزشكی قانونی رفته‌ایم. یك لحظه چشمم به تابلو پزشكی قانونی خورد و وقتی متعجب پرسیدم چرا به اینجا آمده‌ایم گفت عكس‌شان اینجاست و باید عكسش را ببینیم. آن زمان كم‌سن بودم و تا به حال چنین جاهایی را ندیده بودم. جمعیت را می‌دیدم و صدای گریه و صلوات‌ها را می‌شنیدم و فضای خاص آنجا توجهم را جلب كرده بود. من را به اتاقی بردند و یك آلبوم جلویم گذاشتند. برادرم چون عكس را قبلاً دیده بود سریع صفحه مورد نظر را آورد و عكس شهید را نشانم داد. من وقتی عكس را نگاه كردم فكر كردم خوابیده است. شهید به قدری طبیعی و آرام چشم‌هایش را بسته بود انگار جان داشت و لبخند می‌زد. اگر عكس كناری‌اش كه شهیدی با صورت زخمی بود را نگاه نمی‌كردم، متوجه واقعیت نمی‌شدم. تازه آنجا فهمیدم شهید شده و شروع به جیغ و داد و گریه و زاری كردم.
دو روز بی‌خبری از شهید به شما و خانواده‌شان خیلی سخت گذشت؟
خیلی سخت بود. نه تنها خانواده شهید بلكه خانواده من، كل اهالی محل به دنبال جابر می‌گشتند. خدابیامرز مادر شهید خیلی صبور بود. می‌گفت اگر پسرم شهید شده اشكالی ندارد ولی حداقل پیكرش پیدا شود. چشم‌مان به راه بود و همه‌مان وقتی پیكرش را دیدیم آرام شدیم. خانواده‌شان مذهبی بود و هیچ‌وقت نگفتند چرا پسرمان شهید شد. مادر شهید همیشه می‌گفت راضی‌ام به رضای خدا كه بچه‌ شیر پاك خورده‌ام شهید شد.
شما و خانواده شهید روز 22 بهمن چه احساسی داشتید؟ هم انقلاب به پیروزی رسیده، هم یكی از عزیزترین كسان‌تان به شهادت رسیده است؟
نه تنها خانواده بلكه تمام ایران از بابت پیروزی انقلاب خوشحال بودند. با این همه شهید، جشن و شادی در كشور بود و مردم شیرینی و شكلات پخش می‌كردند. كسانی هم كه شهید داشتند طور دیگری خوشحال بودند. نه تنها مادر شهید سبحانی بلكه بسیاری از مادران شهید دیگر از شهادت فرزندان‌شان در این راه خوشحال بودند. مادران بسیاری را دیدم كه گریه می‌كردند ولی از بابت شهادت فرزندشان خدا را شاكر بودند. مادر شهید چند سال پیش در 85 سالگی فوت كرد ولی آن‌قدر پایبند اصول انقلاب و اسلام بود كه همیشه می‌خندید و می‌گفت پسرم شهید شده و من به او افتخار می‌كنم. یك برادر شهید در كودكی جانش را از دست داده بود و مادر شهید می‌گفت من از بابت فوت آن یكی پسرم بیشتر ناراحتم تا شهادت جابر.




نوع مطلب : شهیدوشهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 23 بهمن 1396
سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 20:55

Regards, Awesome information!
safe to buy viagra online viagra alternative order viagra cheap buy online viagra uk order viagra without prescription low price viagra pharmacy viagra prices viagra cheap online uk buy viagra nz buy brand viagra online without prescription
شنبه 18 فروردین 1397 10:40

You have made the point.
link for you cialis price trusted tabled cialis softabs side effects for cialis cialis prezzo in linea basso cialis et insomni cialis generisches kanada comprar cialis navarr cialis 5 mg effetti collateral tadalafil 20 mg the best choice cialis woman
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آپلود عکس آپلود عکس

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نیت کنید و اشاره فرمایید


فال انبیاء

فال انبیاء


استخاره آنلاین با قرآن کریم


قالب میهن بلاگ تقویم جلالی

امکانات جانبی