ستاره درخشان سلیاکتی
یادنامه معلمی دلسوز و جهادگری پرتلاش شهید ولی الله محمدی
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


ستاره درخشان سلیاکتی
_____________________
تولد:
او مرد مومن،صادق،مجاهد فی سبیل الله،مرد علم ودانش،معلمی دلسوز، آگاه ومتعهد بود.شهید محمدی در تارخ 1334/7/2 در روستای سلیاکتی از توابع شهرستان نور در خانواده ای روستایی وکشاورز چشم به جهان گشود.

تحصیلات:
تحصیلات ابتدایی را در همین روستا به پایان رسانید وپس از تحصیلات ابتدایی جهت فراگیری علم ودانش راهی شهرستان نور گشته وپس از۶سال تلاش تحصیلات متوسطه را با کمال موفقیت بپایان رسانید وبرای ادامه تحصیلات راهی تهران ودر آزمون کنکورسراسری دانشگاهها شرکت وپس از احراز قبولی در دانشگاه تربیت معلم،راهی این مرکز آموزشی شد.

فعالیتهای انقلابی:
دو سال از آغاز تحصیلات عالی شهید نگذشته بود که بدنبال پیروزی انقلاب اسلامی وبه تبع آن ظهور انقلاب فرهنگی که به فرمان امام راحل(ره)برای طاغوت زدایی وزدودن فرهنگ غربی وغیراسلامی وجانشین کردن فرهنگ غنی اسلامی،دانشگاهها وموسسات آموزش عالی تعطیل گردید شهید محمدی جهت لبیک گویی به ندای حضرت امام(ره)برای ریشه کن کردن جهل وبیسوادی در سنگر نهضت سوادآموزی بعنوان آموزش یار بمدت۴ماه در روستای سلیاکتی مشغول فعالیت شد که با توجه به عملکردایشان بمدت۳ماه نیزبعنوان پرسنل دفتری واحد نهضت سوادآموزی نور به فعالیت پرداخت.بعدازاین مدت بنا به درخواست شورای مرکزی جهادسازندگی نور وارد آن نهاد مقدس گردید ودرکمیته کشاورزی جهادسازندگی نور مشغول انجام وظیفه اش درقبال انقلاب اسلامی پرداخت وبعدازمدتی با هماهنگی شورای مرکزی جهاداستان مازندران وشهرستان نور برای مسئولیت جهادسازندگی محمودآباد انتخاب شد.
فعالیتها وخدمات شهیدمحمدی دراین هنگام با پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) ودرکنار سایر فعالیتهایش در نهادهای مقدس انقلاب اسلامی،به همراهی چندتن از دیگربرادرانش باتشکیل انجمن اسلامی وبعدها گروه مقاومت(باهمکاری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نور)فعالیتهای سیاسی-فرهنگی-تبلیغی ونظامی خویش را بعددیگری بخشید.ایشان درانجمن اسلامی بادائرکردن کلاسهای عقیدتی-سیاسی واخلاقی به ساختن نیروهای جوان و بارورنمودن افکارجوانان از فرهنگ اسلامی وارشاد وراهنمایی مردم وتبلیغ مبانی انقلاب اسلامی پرداخت.شهیدمحمدی درتبلیغ دین سعی وافرداشته واز هیچ کوششی درپاسداری از سنگرهای ایدئولوژیکی انقلاب اسلامی در حد توان خویش دریغ نورزید ودراین راه حتی تا آخرین لحظه عمر مادی خویش از تبلیغات مسموم کوردلان ومنافقان از خدا بیخبر درامان نبودند.

تحصیلات دانشگاهی:
وی پس از بازگشایی دانشگاهها وموسسات آموزش عالی راهی دانشگاه شد،بدین صورت که چهارروز در هفته را در دانشگاه وبقیه ایام را در جهادسازندگی شهرستان نور یا محمودآباد به انجام وظیفه مشغول بودند تا اینکه درسال۶۳-۶۴ در رشته جغرافیا فارغ التحصیل وبه اخذ درجه لیسانس نائل گردید وپس از فارغ التحصیل شدن ابتدا در واحد آموزش وشورای مرکزی جهادنور مشغول فعالیت شدند وسپس راهی آموزش وپرورش منطقه چمستان نور گردید ودراین سنگر مقدس، به تعلیم وتربیت وسازندگی دانش آموزان این منطقه همت گماشت.

چمران مازندران
یکی از استادان جغرافیا ضمن ستایش از روحیّات و خلقیّات شهید محمدی گفتند که اگر محیط تهران مبارزی عالم چون شهید چمران پرورانده،جای تعجبی نیست،اما چگونه یک محیط دورافتاده با حدّاقل امکانات تحصیلی(درسال1364)دانشجوی فاضل و مبارزی چون شهید محمدی تحویل جامعه داده است و به حق می توان شهید محمدی را چمران مازندران نامید.(کتاب پرستو های عاشق – قوام الدین بینایی)

حضور در جبهه های حق علیه باطل:
شهید محمدی معلمی دلسوز،مهربان،پرکار،جهادگری پرتلاش وخستگی ناپذیر،رزمنده ای دلیر،فداکار ونمونه یک مجاهد فی سبیل الله بود.سراسر زندگیش را به مبارزه وتلاش در جهت اجرای احکام دین مبین اسلام سپری نمود.ایشان در کنار این فعالیتهایش لحظه ای از جنگ غافل نبودند.از بدو تحمیل جنگ بر انقلاب خونین واسلامیمان بطور ناپیوسته بلکه همیشه در جنگ شرکت می نمود بطوریکه بیش از ۹ بار در جبهه های نبرد حق علیه باطل شرکت نمود.عشق به لقاءالله واشتیاق به شهادت،شهید را نسبت به این دنیای فانی ومسائل مادی زندگی بیگانه کرده بود.

لحظات آسمانی شهید:
با اینکه یکبار هم مجروح گشته،محتاج به بستری شدن در بیمارستان ومدتی استراحت جهت رفع نقاهت داشت بااین حال با خدای خود عهد بسته بود که به هرترتیبی هست در مرحله بعدی عملیات شرکت داشته باشد ولذا این بارهم راهی جبهه های نور علیه ظلمت گشت وسرانجام در تاریخ 65/4/12 و در عملیات کربلای ۱ پس از آزادسازی شهرمهران بسوی خدای خود شتافت وبه آرزوی دیرینه اش یعنی شهادت رسید.یادش گرامی وراهش پررهرو باد.
در وصف شهید بزرگوار همین بس که در چندروز قبل از شهادت از طریق خانواده و ازطرف دانشگاه به او خبر اخذ مدرک دانشگاهی فوق لیسانس در همان رشته تحصیلی را می دهند که به دانشگاه شهیدبهشتی تهران مراجعه نمایند اما ایشان مدرک ماندگار وباقی شهادت را بر مدرک فانی دنیوی ترجیح می دهند.


شهید محمدی از نگاه همسرش:
بنده و ایشان قبل از اینکه بعنوان زن و شوهر زندگی زناشویی مان را آغاز کنیم پسرعمه و دختر دایی بودیم.اینجانب بمدت دو سال و یک ماه با ایشان زندگی کردم و در طول این مدت آنچه که بنده به یاد دارم این بود که ایشان فقط می خواستند به جبهه بروند در واقع دل و جانشان در جبهه ماندگار بود و به آن گره شدیدی زده بود.
ایشان طی 9 مرحله به جبهه رفتند و در هر مرحله دو الی سه ماه ماندگار بودند در یکی از این مراحل بنده و خانواده و بستگان به او گفتیم که دیگر نرو حالا شما زن و بچه دارید در این زمان فرزندم میثم شش ماهه بود ولی ایشان در جواب گفتند مگر شما صدای بلندگوی ماشین رانشنیدید که حضرت امام خمینی(ره)فرمودند رفتن به جبهه از اهم واجبات است پس بنابراین بر من نیز لازم است که در این جهاد شرکت کنم و فرزند زهرا(س)را یاری نمایم.از جمله سفارشهای ایشان هم این بود که در تربیت دینی و علوی گونه فرزندانم کوتاهی نکنم و آنها را با تربیت اسلامی پرورش دهم و به آنها قرآن،نماز و مسایل دینی را بیاموزم.آخرین مرحله ای که ایشان به جبهه رفتند میثم من هشت ماهه بود و زمانی که فرزندم به سن نه ماهگی رسیدند ایشان نیز در نهمین مرحله حضورش،در جبهه مهران عملیات کربلای یک به شهادت رسیدند ضمن اینکه باید بگویم دخترم نیز سه ماه بعد از شهادت ایشان بدنیا آمد.انسانهای خوب و وارسته زمینی نیستند بلکه آسمانی هستند و جایگاهشان در فرش نیست بلکه در عرش روزی می خورند بنابراین خودش را پایبند و وابسته به زندگی نکرده بود چرا که هدف والایی را انتخاب کرده بود و برای رسیدن به آن هدف سرازپا نمی شناخت و سرانجام هم به آن هدف والا یعنی شهادت نایل شد.در پایان آنچه که برای من مهم است و خیلی دوست دارم که آن را بدست آورم فیلم عملیات کربلای یک و کربلای پنج می باشد که تا این لحظه موفق نشدم امیدوارم که از این طریق آن را بدست آورم.

گزیده ای از وصیت نامه شهید:
هان ای ملت مسلمان،لحظه ای اندیشه کنید که چه بودید،کی بودید ودر حال کجایید،کی هستید وبه کجا خواهید رفت وچه خواهید شد،تفکر کنید که حتما راه نجات را در صراط مستقیم خواهید یافت.
برادرانم ،رهبری در جامعه اسلامی از اهم مسائل است.رهبری آنهم جامعه ما(رهبر انقلاب اسلامی)نماینده امام زمان(عج)است.مبادا خدای ناکرده زبانم بریده باد از او دوری کنید،پیرو رهبر باشید،وسوسه های شیاطین وچهره های آنها زیاد است مواظب باشید،نکند خدای نکرده شما را بفریبد.فقط وفقط پیرو رهبر جامعه اسلامی باشید.

ای مسئولین جامعه می دانید که مستضعفان عقب نگهداشته شدگان تاریخ چشم به کارهای شما دوخته اند وشما خیلی خیلی بیشتر مسبوق به ماجرا می باشید وحتما هر روز بیش از روز دیگر در جهت رفاه جامعه مسلم وبرای رضای خداوند گام بر می دارید که در غیر این صورت کیفر خداوند بیشتر شامل حال شما خواهد شد(لا یکلف الله نفسا الا وسعها.)

ای فرهنگیان تربیت وهدایت اجتماع را شما بعهده دارید.استعدادهای درونی ونهفته جامعه را همانند انبیا شکوفا می کنید وبرهمین امر مهم هم واقف،پس کوشش دارید خداوند به همه شما اجر دهد.

در پایان باید گفت:این وبلاگ با هدف معرفی شهدا و ترویج ارزشهای اسلامی در فضای مجازی انتشار یافت و وابسته به هیچ حزب و گروه خاصی نیست.

مدیر وبلاگ :ستاره درخشان
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در مورد مطالب وبلاگ چیست؟






عارف كایدخورده و بابك نوری هریس هر دو از شهیدان دهه هفتادی مدافع حرم هستند. هر دو دانشجو و متولد 1371 بودند و با جمالی زیبا و خوش‌پوشی مثال‌زدنی مسیر عاشقی را با هم پیمودند.

احمد محمدتبریزی
عارف كایدخورده و بابك نوری هریس هر دو از شهیدان دهه هفتادی مدافع حرم هستند. هر دو دانشجو و متولد 1371 بودند و با جمالی زیبا و خوش‌پوشی مثال‌زدنی مسیر عاشقی را با هم پیمودند. هر دویشان در راه آزادسازی شهر بوكمال به شهادت رسیده‌اند و حالا به یك الگو برای هم‌نسلان‌شان تبدیل شده‌اند. شهید كایدخورده دانشجوی رشته روانشناسی در مازندران بود و با آمادگی جسمانی بالایی رخت رزمندگی به تن كرد. چند ماه بیشتر از شهادت این جوان رشید نمی‌گذرد كه با مادر شهید، حوریه تختایی‌نژاد، همكلام شدیم. مادر شهید در گفت‌وگویی با عشقی وصف‌ناشدنی از دردانه‌ای می‌گوید كه در اوج جوانی، زیبایی و سلامت، پا در مسیری گذاشت كه برایش عاقبت به‌خیری و سعادت به همراه داشت.


دوران كودكی شهید چگونه رقم خورد، چطور بچه‌ای بود و شما و پدرشان برای تربیت‌شان چه كارهایی انجام دادید؟
آقاعارف از كودكی شلوغ، پر جنب و جوش و پرپتانسیل و در كنار اینها همه همیشه مؤدب بود. او در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمد و بزرگ شد ولی هیچ‌گونه فشاری برای تحمیل عقیده در خانواده نبود. هر خصلتی كه ایشان از ما بردند به صورت غیرمستقیم بود. هیچ‌گونه فشار و تحمیل نظری نبود. خانواده متوسطی هستیم و آقاعارف بسیار آزادانه و آزاداندیش از كودكی بزرگ شد. البته ناگفته نماند كه از همان زمان كودكی ما برای عارف كتاب داستان‌هایی با محتوای مذهبی برایش می‌خریدیم یا داستان‌های مذهبی برایش تعریف می‌كردیم. خودم كتاب مذهبی می‌خواندم و خلاصه‌اش را برای آقاعارف تعریف می‌كردم. شور و شوق زیادی برای شنیدن داستان اهل بیت و شهدا داشت. كمی كه بزرگ‌تر شد در دوران راهنمایی، یك بار از من پرسید كه آیا پذیرفتن دین اسلام برای ما اجبار است؟ یا می‌گفت شیعه بودن اجباری است؟ می‌گفتم نه اجبار نیست و خودمان دین‌مان را دوست داریم، به خاطر اینكه اسلام دین كامل‌تری است خودمان اسلام را انتخاب كردیم و مذهب هم همین‌طور است. بعد از این صحبت‌ها كتاب انجیل و تورات را گرفت و مطالعه كرد. كتاب‌ها را با دقت كامل می‌خواند. بسیار اهل هدیه گرفتن و هدیه دادن بود. اگر می‌خواستیم برایش هدیه بگیریم بیشتر اوقات می‌گفت هدیه‌ام كتاب باشد. كتاب‌های قطور را با لذت فراوانی می‌خواند. از زمانی كه پسرم به دنیا آمد و تا روزی كه شهید شد هیچ‌وقت یادم نمی‌رود حرف بدی زده باشد. از همان كودكی بسیار مهربان و خوش‌زبان بود. خیلی سر و زبان داشت.
شما غیر از آقاعارف چند فرزند دارید؟
آقاعارف یك خواهر دارد كه دو سال از خودش كوچك‌تر است. خیلی به هم وابسته بودند و رفاقت زیادی با هم داشتند.
دورانی كه آقاعارف به دنیا آمد و كوچك‌تر بود، جنگ تمام شده بود. فكر می‌كردید پسر دهه هفتادی‌تان یك روز شهید شود؟
من می‌دانستم آقاعارف آدم بزرگی می‌شود. چون خیلی اهل تحقیق و مطالعه بود. بهترین‌ها را انتخاب می‌كرد و می‌پسندید. همیشه در هر موقعیتی بهترین بود. خیلی فعال بود. خیلی جاها فعالیت داشت ولی جایی را قبول می‌كرد كه می‌دانست به بهترین شكل می‌تواند كارش را انجام دهد. من یادم نیست آقاعارف زمان مدرسه در بسیج بوده باشد. فكر می‌كنم بعد از سربازی و برای مدافع حرم شدن به بسیج رفت. همیشه می‌خواست بهترین تیپ و پوشش را داشته باشد. به شهادتش فكر نمی‌كردم ولی قطعاً می‌دانستم انسان بزرگی می‌شود.
خودشان درباره شهادت با شما صحبت می‌كردند؟
آقاعارف عموی شهیدش را خیلی دوست داشت. كتاب‌های زیادی از دفاع مقدس و تاریخ ایران و جهان را مطالعه كرده بود. چند سال پیش وقتی از سربازی برگشت فهمیده بود شهادت بهترین سرنوشت برای آدم‌هاست. فهمیده بود عاقبت به‌خیری آدم‌ها در این راه است اما می‌گفت هر كسی كه شهید نمی‌شود و همین جوری انتخاب نمی‌شود و «باید كه جمله جان شوی تا لایق جانان شوی». در حقیقت باید چیزی كه خدا می‌خواهد، باشی و مردمی و اهل بیت باشی تا پذیرفته بشوی. اواخر عمرش شوق زیادی برای شهادت داشت. خیلی جالب است كه بدانید بهترین برنامه‌ریزی‌ها را برای زندگی از آقاعارف می‌دیدم و با وجود این شوق شهادت طوری زندگی می‌كرد كه انگار 150 سال عمر خواهد كرد.
پس قطعاً شهادت‌شات برایتان ناگهانی بود؟
من فكر نمی‌كردم پسرم یك روز شهید شود. زمانی كه به سوریه می‌رفت نگران و دلتنگ می‌شدم ولی اصلاً به شهادتش فكر نمی‌كردم.
آقاعارف چند بار به عنوان رزمنده مدافع حرم به سوریه اعزام شدند؟
آقاعارف سه بار اعزام شد. دو بار در سال 94 و بار سوم هم همین چند ماه پیش بود. اوایل من مخالفت می‌كردم و آگاهی زیادی از اصل ماجرا نداشتم. قبل رفتنش خیلی برایم توضیح می‌داد كه باید برای امنیت كشور باید برویم. من مخالفت می‌كردم و می‌گفت كسی كه مسلمان و محب اهل بیت باشد این‌طور مخالفت نمی‌كند. برایم توضیح می‌داد اگر اعتقاد و عشق نباشد هیچ كس وارد این راه نمی‌شود. می‌گفتم آنجا چه كاری می‌خواهی انجام دهی؟ می‌گفت بروم ببینم چه كاری می‌توانم بكنم. بدنش آماده بود و دوره‌های لازم را دیده بود و من اطلاع نداشتم. گفت می‌روم كفش رزمندگان را واكس بزنم. من می‌گفتم اگر می‌روی كفش‌های رزمندگان حرم بی‌بی‌زینب(س) را واكس بزنی پس برو عزیزم. مرا با معرفتش آشنا كرد و من قبول كردم كه برود. بار اول كه رفت خیلی برایم سخت بود. هر دوی‌مان عاطفی بودیم و زمانی كه رفت خیلی اذیت شدم. هنگام رفتن، قرآن، آب، آیینه و اسفند را آماده كردم و گفتم دلم می‌خواهد باز هم ببینمت. از زیر قرآن رد شد و برگشت گفت: «گر نگهدار من آن است كه من می‌دانم/ شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد». این جمله‌اش هر روز در ذهنم می‌پیچید. هر روز برایش صلوات می‌فرستادم و آیت‌الكرسی می‌خواندم. با اینكه همیشه بانشاط و روحیه بود ولی وقتی برگشت آن‌قدر نشاط روحی پیدا كرده بود كه تا به‌حال او را این‌گونه ندیده بودم. دست و پاهایش تاول و پینه بسته بود ولی روحیه عجیبی پیدا كرده بود. شوق زیادی برای دوباره رفتن داشت. می‌گفتم تو كه یك بار رفته‌ای و دیگر نیاز به رفتن نیست، در جوابم می‌گفت اگر خانم زینب(س) دوباره مرا قبول كند باید كلاهم را هوا بندازم. من هم می‌خواستم ببینم چقدر پای كار است و می‌دیدم خیلی شور و شوق دارد. دوباره راهی شد و باز آن شعر را خواند. من هم گفتم دلم تنگ می‌شود و دوست دارم دوباره ببینمت. دو شهر شیعه‌نشین نبل و الزهرا چهار سال در محاصره بود و یكی از آرزوهای آقاعارف و دوستانش آزادسازی این دو شهر بود. آزادی این دو شهر خیلی برایش مهم بود. داعشی‌ها و تكفیری‌ها عمداً روی شهرهای شیعه‌نشین دست می‌گذاشتند. برایم تعریف می‌كرد این دو شهر چهار سال در محاصره است و آب و غذا و دارو به اینها نمی‌رسد ولی اجازه نداده‌اند دشمن خط مرزی‌شان را بشكند. گاهی با هلیكوپتر برایشان محموله غذایی می‌ریختند كه خیلی ناچیز بود. تعریف می‌كرد مردم این دو شهر با سختی زیادی زندگی می‌كنند و به خاطر اعتقادات‌شان اجازه ورود دشمن به شهرشان را نداده‌اند. عكسی از یك دختر بچه نشانم داد كه بعد از چهار سال شبیه پیرزن شده بود. می‌گفت مامان دلت می‌آید به اینها كمك نكنم؟!
آن فیلم معروف رجزخواندن‌شان برای حاج‌قاسم مربوط به چه زمانی است؟
وقتی برگشت خاطره جالبی تعریف كرد. وقتی مدافعان حرم به حرم حضرت زینب(س) می‌روند هیچ‌كس را نمی‌بینند و تنها زائران بی‌بی آنجا بوده‌اند. قبل از اعزام قرار بود عملیات انجام دهند ولی زمانی كه می‌روند حاج‌قاسم عملیات را ملغی می‌كند. می‌گویند به صلاح نیست این عملیات انجام شود و رزمندگان و آقاعارف خیلی ناراحت می‌شوند. حاج‌قاسم قبول نمی‌كند و رزمندگان از طرفی ناراحت بودند چرا حرم حضرت زینب(س) خلوت است و اگر شهرهای شیعه‌نشین آزاد بودند الان حرم آن‌قدر خلوت نبود. شب می‌خوابند و یكی از بچه‌ها با لب خندان می‌گوید ما عملیات می‌كنیم و پیروز می‌شویم. گروهی با حاج‌قاسم صحبت می‌كنند و می‌گویند به یاری خدا اگر شما رخصت بدهید ما عملیات می‌كنیم و پیروز می‌شویم. موفق نمی‌شوند رضایت بگیرند. جلسات متعدد با حاجی می‌گذارند و در یكی از جلسات آقاعارف رجزخوانی می‌كند. از طرفی مردم این دو شهر شیعه‌نشین خبردار شده بودند كه قرار است سربازان گمنام امام زمان شما را آزاد كنند و چشم‌انتظار بودند. در آخر با اصرار فراوان، حاج‌قاسم راضی می‌شود. صبح عملیات انجام می‌شود و دو شهر را آزاد می‌كنند. همان شب آقاعارف به ما زنگ زد و از ما تشكر ‌كرد. خیلی از ما تشكر كرد كه این موقعیت را به وجود آوردیم تا او این كار را بكند. قبل رفتن می‌گفت مامان الان در شرایطی هستیم كه بهترین موقعیت گیرم آمده و اگر اجازه ندهی بروم بهترین فرصت را از من گرفته‌ای. من همیشه عارف را خوشحال و خندان می‌دیدم ولی آن شب عارف از همیشه خوشحال‌تر بود. از شور و شعف می‌خواست پرواز كند. در آن عملیات مجروح شد. تكفیری‌ها سینه عارف را هدف می‌گیرند و خدا خواست آقاعارف را نگه دارد تا در آزادسازی بوكمال هم شركت كند و نابودی داعش را ببیند. قلبش را هدف می‌گیرند و گلوله به باتری بیسیم كه یك تكه فولادی بود و آقاعارف در جیبش گذاشته بود می‌خورد و كمانه می‌كند. گلوله به سمت راست سینه‌اش می‌خورد و به قلبش نمی‌خورد. در آن عملیات چند تا از دوستان نزدیكش شهید شدند. دوستانی كه با هم می‌رفتند به فقرا سر می‌زدند. علی‌حسین كاهكش، محمد اسكندری، رضا عادلی، احمد مجد و كیهانی آنجا شهید شدند. وقتی برگشت برای شهدا خیلی ناراحت بود. احساس می‌كرد از آنها جا مانده است. هر هفته به خانواده‌ها و مزارشان سر می‌زد.
آخرین بار چگونه اعزام شدند؟
بار سوم هر كاری كرد او را نبردند. می‌گفتند شما یك بار مجروح شدی و تك پسر هستی، پدرت ناراحتی قلبی دارد و دلایل زیادی برای نبردنش داشتند. روحیه و اشتیاقش برای رفتن خیلی زیاد بود. از میان چندین تكاور از نظر آمادگی جسمانی و سؤالات نفر اول بود و آمادگی بسیار بالایی داشت. آبادان، اهواز، دزفول، بهبهان و تهران عارف را نبردند. از محل تحصیلش در مازندران هم نتوانست برود و در نهایت با لشكر 16 قدس گیلان اعزام شد و بدون خبر من راهی شد.
چرا به شما خبر ندادند؟
من و عارف هر دو عاطفی و به‌هم وابسته بودیم و این وابستگی از طرف من خیلی بیشتر بود. دانشگاهش را شمال انتخاب كرد و می‌خواست این فاصله عاطفی را كم كند. چند روز قبل از رفتنش پدرش برای چكاپ قلب به تهران رفت و آنجا دكتر می‌گوید باید سریع بستری و عمل شوی و در قلبت باتری بگذاریم. همسرم و دخترم با هم رفته بودند و چون بحث عمل پیش آمد به آقاعارف گفتم شما هم پیش‌شان برو. عارف هم همین كار را كرد و چند روز آنجا ماند. عمل انجام شد و باتری را كه گذاشتند همان روز به عارف زنگ می‌زنند كه اعزامت آمده. پدرش می‌گوید من حالم خوب است و اگر می‌خواهی بروی من مانعت نمی‌شوم. خواهرش خیلی به عارف وابسته بود و آنجا با هم صحبت‌هایشان را می‌كنند، گردش می‌روند. خواهرش را بعد چند روز فرستاد و خودش پیش پدرش ماند. پدرش گفت حالم خوب است و نگران حال من نباش. عارف بدون اطلاع دادن به من می‌رود و من مرتب تماس می‌گرفتم و می‌دیدم موبایلش خاموش است. به پدرش می‌گفتم چرا موبایل عارف خاموش است كه پدرش می‌گفت امتحان داشت و رفت. من خیلی تعجب كردم كه عارف چطور برای امتحان پدرش را در بیمارستان بگذارد و برود. پدرش هم با خیال راحت صحبت می‌كرد. نمی‌دانستم چه خبر است. به همسرم می‌گفتم چه امتحانی بود كه آن‌قدر مهم بود و شما را تنها گذاشت و رفت. گفت امتحانش خیلی مهم بود و ممكن است طول بكشد. پدرش به آبادان برگشت و من نمی‌دانستم از دست عارف ناراحت باشم یا نه. بعد از چند روز كه دوباره پرسیدم عارف كجاست، گفت كه دوره رفته است و تلفنش باید خاموش باشد. یك روز صبح زود كه بلند شدیم نماز بخوانیم فكرم خیلی مشغول شد. به پدر عارف گفتم از تو چیزی می‌پرسم، تو را خدا راستش را بگو. گفتم عارف كجاست و با اصرار من گفت به سوریه رفته است. گفتم یا حضرت زینب(س) و شنیدن این جواب برایم سخت بود. سكوت سهمگینی آن روزها جانم را گرفته بود. از روزی كه عارف را ندیدم حس عجیبی داشتم. تمام اینها تمام شد و چند روز بعد برای مهمانی به دزفول رفتیم. بعد از صرف شام گوشی‌ام را باز كردم و در فضای مجازی خبر شهادت عارف را خواندم.
آن لحظه چه حالی به شما دست داد؟
هم باورم می‌شد و هم باورم نمی‌شد. سرم سنگین شد. لطف خدا و حضرت زینب(س) از همان جا شامل حالم شد. همان لحظه كه خبر را دیدم چشمانم سیاهی رفت و فقط حضرت زینب(س) را صدا می‌زدم. همه می‌گفتند برای عارف اتفاقی افتاده و من فقط بی‌بی را صدا می‌زدم.
اگر می‌دانستید آقاعارف یك روز شهید می‌شود اجازه می‌دادید به سوریه برود؟
اگر می‌دانستم یك روز این اتفاق برای دردانه‌ام می‌افتد هیچ‌وقت مانعش نمی‌شدم ولی هرطور شده قبل از رفتن می‌دیدمش. نبودن و ندیدن عارف خیلی برایم سخت است. آن هم عارفی كه این همه مهربان بود.
آنچه باعث آرامش شماست و سختی نبودن و ندیدن آقاعارف را برایتان كم می‌كند و بهتان قوت قلب می‌دهد چه چیزی است؟
چند مورد هست كه وقتی كنار هم می‌گذارم به من قوت قلب می‌دهد. آقاعارف شهید شده و این خیلی مهم است. وقتی كه یاد مصایب حضرت زینب(س) می‌افتم و می‌خواهم از خانم زهرا و خانم زینب(س) الگوپذیری داشته باشم تحمل این درد و سختی خیلی برایم ارزش پیدا می‌كند. دیگر اینكه وقتی می‌بینم خیلی از جوان‌ها ادامه‌دهنده راه آقاعارف هستند و می‌بینم كه به شهدا عشق و ارادت دارند خرسندم می‌شوم. خیلی از نوجوانان و جوانانی كه خیلی با شهادت آشنایی نداشتند به خاطر حبی كه به آقاعارف داشتند خیلی تحت تأثیر قرار گرفتند و مؤثر بود. برایم ارزشمند است كه در مجالس و یادواره‌های شهدا با شوق و ذوق شركت می‌كنند. ما چهلم آقاعارف را در دزفول گرفتیم و مردم محبت زیادی داشتند. مردم استقبال زیادی نشان دادند ولی متأسفانه مسئولان بسیار كم‌لطفی كردند. پسر دردانه و حاصل زندگی و تنها دارایی‌ام را برای كشورم فرستادم، ولی مسئولی را ندیدم در مراسمش شركت كند و من آنجا خیلی ناراحت شدم. دانشجویانی از اروپا و امریكا به خانه‌مان آمدند و تبریك و تسلیت گفتند و غم ما را سبك‌تر كردند ولی خیلی از مسئولان بی‌تفاوت از كنار این موضوع گذشتند. آنها نه تنها بی‌تفاوت از كنار آقاعارف بلكه بی‌تفاوت از كنار جوانان‌مان رد می‌شوند و قدرشان را نمی‌دانند.





نوع مطلب : شهدای مدافع حرم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 15 اسفند 1396
سه شنبه 25 اردیبهشت 1397 23:19
I got this website from my buddy who informed me regarding this web
page and now this time I am browsing this website and reading very informative content at
this place.
سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 21:23

You said it perfectly.!
buy viagra cheapest sildenafil generic price sildenafil buy uk best place to buy generic viagra online uk pharmacy online viagra prices for viagra best place to buy viagra where can i buy the cheapest viagra canadian viagra online buy generic viagra australia
شنبه 18 فروردین 1397 11:02

Cheers. Ample stuff.

price cialis per pill where cheapest cialis safe site to buy cialis online cialis coupons cialis venta a domicilio cialis 10mg prix pharmaci viagra vs cialis vs levitra cialis great britain cialis in sconto cialis rckenschmerzen
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آپلود عکس آپلود عکس

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نیت کنید و اشاره فرمایید


فال انبیاء

فال انبیاء


استخاره آنلاین با قرآن کریم


قالب میهن بلاگ تقویم جلالی

امکانات جانبی