ستاره درخشان سلیاکتی
یادنامه معلمی دلسوز و جهادگری پرتلاش شهید ولی الله محمدی
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


ستاره درخشان سلیاکتی
_____________________
تولد:
او مرد مومن،صادق،مجاهد فی سبیل الله،مرد علم ودانش،معلمی دلسوز، آگاه ومتعهد بود.شهید محمدی در تارخ 1334/7/2 در روستای سلیاکتی از توابع شهرستان نور در خانواده ای روستایی وکشاورز چشم به جهان گشود.

تحصیلات:
تحصیلات ابتدایی را در همین روستا به پایان رسانید وپس از تحصیلات ابتدایی جهت فراگیری علم ودانش راهی شهرستان نور گشته وپس از۶سال تلاش تحصیلات متوسطه را با کمال موفقیت بپایان رسانید وبرای ادامه تحصیلات راهی تهران ودر آزمون کنکورسراسری دانشگاهها شرکت وپس از احراز قبولی در دانشگاه تربیت معلم،راهی این مرکز آموزشی شد.

فعالیتهای انقلابی:
دو سال از آغاز تحصیلات عالی شهید نگذشته بود که بدنبال پیروزی انقلاب اسلامی وبه تبع آن ظهور انقلاب فرهنگی که به فرمان امام راحل(ره)برای طاغوت زدایی وزدودن فرهنگ غربی وغیراسلامی وجانشین کردن فرهنگ غنی اسلامی،دانشگاهها وموسسات آموزش عالی تعطیل گردید شهید محمدی جهت لبیک گویی به ندای حضرت امام(ره)برای ریشه کن کردن جهل وبیسوادی در سنگر نهضت سوادآموزی بعنوان آموزش یار بمدت۴ماه در روستای سلیاکتی مشغول فعالیت شد که با توجه به عملکردایشان بمدت۳ماه نیزبعنوان پرسنل دفتری واحد نهضت سوادآموزی نور به فعالیت پرداخت.بعدازاین مدت بنا به درخواست شورای مرکزی جهادسازندگی نور وارد آن نهاد مقدس گردید ودرکمیته کشاورزی جهادسازندگی نور مشغول انجام وظیفه اش درقبال انقلاب اسلامی پرداخت وبعدازمدتی با هماهنگی شورای مرکزی جهاداستان مازندران وشهرستان نور برای مسئولیت جهادسازندگی محمودآباد انتخاب شد.
فعالیتها وخدمات شهیدمحمدی دراین هنگام با پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) ودرکنار سایر فعالیتهایش در نهادهای مقدس انقلاب اسلامی،به همراهی چندتن از دیگربرادرانش باتشکیل انجمن اسلامی وبعدها گروه مقاومت(باهمکاری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نور)فعالیتهای سیاسی-فرهنگی-تبلیغی ونظامی خویش را بعددیگری بخشید.ایشان درانجمن اسلامی بادائرکردن کلاسهای عقیدتی-سیاسی واخلاقی به ساختن نیروهای جوان و بارورنمودن افکارجوانان از فرهنگ اسلامی وارشاد وراهنمایی مردم وتبلیغ مبانی انقلاب اسلامی پرداخت.شهیدمحمدی درتبلیغ دین سعی وافرداشته واز هیچ کوششی درپاسداری از سنگرهای ایدئولوژیکی انقلاب اسلامی در حد توان خویش دریغ نورزید ودراین راه حتی تا آخرین لحظه عمر مادی خویش از تبلیغات مسموم کوردلان ومنافقان از خدا بیخبر درامان نبودند.

تحصیلات دانشگاهی:
وی پس از بازگشایی دانشگاهها وموسسات آموزش عالی راهی دانشگاه شد،بدین صورت که چهارروز در هفته را در دانشگاه وبقیه ایام را در جهادسازندگی شهرستان نور یا محمودآباد به انجام وظیفه مشغول بودند تا اینکه درسال۶۳-۶۴ در رشته جغرافیا فارغ التحصیل وبه اخذ درجه لیسانس نائل گردید وپس از فارغ التحصیل شدن ابتدا در واحد آموزش وشورای مرکزی جهادنور مشغول فعالیت شدند وسپس راهی آموزش وپرورش منطقه چمستان نور گردید ودراین سنگر مقدس، به تعلیم وتربیت وسازندگی دانش آموزان این منطقه همت گماشت.

چمران مازندران
یکی از استادان جغرافیا ضمن ستایش از روحیّات و خلقیّات شهید محمدی گفتند که اگر محیط تهران مبارزی عالم چون شهید چمران پرورانده،جای تعجبی نیست،اما چگونه یک محیط دورافتاده با حدّاقل امکانات تحصیلی(درسال1364)دانشجوی فاضل و مبارزی چون شهید محمدی تحویل جامعه داده است و به حق می توان شهید محمدی را چمران مازندران نامید.(کتاب پرستو های عاشق – قوام الدین بینایی)

حضور در جبهه های حق علیه باطل:
شهید محمدی معلمی دلسوز،مهربان،پرکار،جهادگری پرتلاش وخستگی ناپذیر،رزمنده ای دلیر،فداکار ونمونه یک مجاهد فی سبیل الله بود.سراسر زندگیش را به مبارزه وتلاش در جهت اجرای احکام دین مبین اسلام سپری نمود.ایشان در کنار این فعالیتهایش لحظه ای از جنگ غافل نبودند.از بدو تحمیل جنگ بر انقلاب خونین واسلامیمان بطور ناپیوسته بلکه همیشه در جنگ شرکت می نمود بطوریکه بیش از ۹ بار در جبهه های نبرد حق علیه باطل شرکت نمود.عشق به لقاءالله واشتیاق به شهادت،شهید را نسبت به این دنیای فانی ومسائل مادی زندگی بیگانه کرده بود.

لحظات آسمانی شهید:
با اینکه یکبار هم مجروح گشته،محتاج به بستری شدن در بیمارستان ومدتی استراحت جهت رفع نقاهت داشت بااین حال با خدای خود عهد بسته بود که به هرترتیبی هست در مرحله بعدی عملیات شرکت داشته باشد ولذا این بارهم راهی جبهه های نور علیه ظلمت گشت وسرانجام در تاریخ 65/4/12 و در عملیات کربلای ۱ پس از آزادسازی شهرمهران بسوی خدای خود شتافت وبه آرزوی دیرینه اش یعنی شهادت رسید.یادش گرامی وراهش پررهرو باد.
در وصف شهید بزرگوار همین بس که در چندروز قبل از شهادت از طریق خانواده و ازطرف دانشگاه به او خبر اخذ مدرک دانشگاهی فوق لیسانس در همان رشته تحصیلی را می دهند که به دانشگاه شهیدبهشتی تهران مراجعه نمایند اما ایشان مدرک ماندگار وباقی شهادت را بر مدرک فانی دنیوی ترجیح می دهند.


شهید محمدی از نگاه همسرش:
بنده و ایشان قبل از اینکه بعنوان زن و شوهر زندگی زناشویی مان را آغاز کنیم پسرعمه و دختر دایی بودیم.اینجانب بمدت دو سال و یک ماه با ایشان زندگی کردم و در طول این مدت آنچه که بنده به یاد دارم این بود که ایشان فقط می خواستند به جبهه بروند در واقع دل و جانشان در جبهه ماندگار بود و به آن گره شدیدی زده بود.
ایشان طی 9 مرحله به جبهه رفتند و در هر مرحله دو الی سه ماه ماندگار بودند در یکی از این مراحل بنده و خانواده و بستگان به او گفتیم که دیگر نرو حالا شما زن و بچه دارید در این زمان فرزندم میثم شش ماهه بود ولی ایشان در جواب گفتند مگر شما صدای بلندگوی ماشین رانشنیدید که حضرت امام خمینی(ره)فرمودند رفتن به جبهه از اهم واجبات است پس بنابراین بر من نیز لازم است که در این جهاد شرکت کنم و فرزند زهرا(س)را یاری نمایم.از جمله سفارشهای ایشان هم این بود که در تربیت دینی و علوی گونه فرزندانم کوتاهی نکنم و آنها را با تربیت اسلامی پرورش دهم و به آنها قرآن،نماز و مسایل دینی را بیاموزم.آخرین مرحله ای که ایشان به جبهه رفتند میثم من هشت ماهه بود و زمانی که فرزندم به سن نه ماهگی رسیدند ایشان نیز در نهمین مرحله حضورش،در جبهه مهران عملیات کربلای یک به شهادت رسیدند ضمن اینکه باید بگویم دخترم نیز سه ماه بعد از شهادت ایشان بدنیا آمد.انسانهای خوب و وارسته زمینی نیستند بلکه آسمانی هستند و جایگاهشان در فرش نیست بلکه در عرش روزی می خورند بنابراین خودش را پایبند و وابسته به زندگی نکرده بود چرا که هدف والایی را انتخاب کرده بود و برای رسیدن به آن هدف سرازپا نمی شناخت و سرانجام هم به آن هدف والا یعنی شهادت نایل شد.در پایان آنچه که برای من مهم است و خیلی دوست دارم که آن را بدست آورم فیلم عملیات کربلای یک و کربلای پنج می باشد که تا این لحظه موفق نشدم امیدوارم که از این طریق آن را بدست آورم.

گزیده ای از وصیت نامه شهید:
هان ای ملت مسلمان،لحظه ای اندیشه کنید که چه بودید،کی بودید ودر حال کجایید،کی هستید وبه کجا خواهید رفت وچه خواهید شد،تفکر کنید که حتما راه نجات را در صراط مستقیم خواهید یافت.
برادرانم ،رهبری در جامعه اسلامی از اهم مسائل است.رهبری آنهم جامعه ما(رهبر انقلاب اسلامی)نماینده امام زمان(عج)است.مبادا خدای ناکرده زبانم بریده باد از او دوری کنید،پیرو رهبر باشید،وسوسه های شیاطین وچهره های آنها زیاد است مواظب باشید،نکند خدای نکرده شما را بفریبد.فقط وفقط پیرو رهبر جامعه اسلامی باشید.

ای مسئولین جامعه می دانید که مستضعفان عقب نگهداشته شدگان تاریخ چشم به کارهای شما دوخته اند وشما خیلی خیلی بیشتر مسبوق به ماجرا می باشید وحتما هر روز بیش از روز دیگر در جهت رفاه جامعه مسلم وبرای رضای خداوند گام بر می دارید که در غیر این صورت کیفر خداوند بیشتر شامل حال شما خواهد شد(لا یکلف الله نفسا الا وسعها.)

ای فرهنگیان تربیت وهدایت اجتماع را شما بعهده دارید.استعدادهای درونی ونهفته جامعه را همانند انبیا شکوفا می کنید وبرهمین امر مهم هم واقف،پس کوشش دارید خداوند به همه شما اجر دهد.

در پایان باید گفت:این وبلاگ با هدف معرفی شهدا و ترویج ارزشهای اسلامی در فضای مجازی انتشار یافت و وابسته به هیچ حزب و گروه خاصی نیست.

مدیر وبلاگ :ستاره درخشان
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در مورد مطالب وبلاگ چیست؟






«استان البرز، كوی كارمندان جنوبی» تنها آدرسی است كه از خانواده شهیدان حسن و حسین عبادی دارم. اما پیدا كردن خانه كار سختی نیست چون كوچه‌ای با همین نام در حوالی آدرس وجود دارد.

صغری خیل فرهنگ
«استان البرز، كوی كارمندان جنوبی» تنها آدرسی است كه از خانواده شهیدان حسن و حسین عبادی دارم. اما پیدا كردن خانه كار سختی نیست چون كوچه‌ای با همین نام در حوالی آدرس وجود دارد. با كمی پرس‌و‌جو به خانه شهیدان می‌رسم. در می‌زنم. جانباز اكبر عبادی برادر شهیدان در را به رویم باز می‌كند.
در حالی وارد خانه می‌شوم كه مادر شهدا چادر به سرش می‌كشد و به استقبالم می‌آید. سلام می‌دهم و می‌گویم به مصاحبه تلفنی رضایت ندادم، این همه راه آمده‌ام تا از نزدیك زیارتتان كنم. ان‌شاءالله این دیدار قوت قلمم شود. می‌خندد و من را به داخل خانه راهنمایی می‌كند.

 

جنگ برون‌مرزی
همه چیز مهیای یك گپ‌و‌گفت صمیمی است. همان ابتدا متوجه لهجه آذری مادر می‌شوم. مصاحبه‌مان را با زبان تركی شروع می‌كنم. لحظاتی بعد عروس خانواده با یك سینی چای به جمعمان ملحق می‌شود. جانباز اكبر عبادی كنار مادر می‌نشیند تا در پاسخ‌دهی به سؤالات كمكش كند. رو به مادر شهیدان فرنگیس مشك‌زاده اردبیلی می‌كنم و از ایشان می‌پرسم: اگر حسن و حسین عبادی امروز زنده بودند اذن جهاد در جبهه مقاومت اسلامی را به آنها می‌دادید؟ مادر محكم، پاسخ می‌دهد: بله؛ به خاطر اسلام، به خاطر ولایت، به خاطر امام خامنه‌ای هر سه را باز هم راهی می‌كردم. زمان جنگ همه مرد‌های خانه‌ام را راهی كردم و خودم هم در ستاد پشتیبانی مشغول شدم. حسن رفت و شهید شد. اكبر رفت و جانباز برگشت. حسین رفت و با شهادت برگشت. همسرم رفت و جهادش را به سرانجام رسانید، حتی مجروح هم شد. رفتند تا اسلام زنده بماند. حالا امروز هم همین وضعیت است. فرقش این است كه جنگ در بیرون از مرز‌هاست.
طعنه‌های تكراری
مادر ادامه می‌دهد خوب به یاد دارم آن زمان وقتی برای خدمت به جبهه به جهاد می‌رفتم، حرف‌ها و حدیث‌هایی پیش می‌آمد و می‌گفتند جهاد می‌روی تا پول بگیری. به خاطر امكاناتی كه بنیاد می‌دهد می‌روی. من در پاسخشان تنها یك جواب داشتم اینكه ما فقط برای اسلام می‌رویم. نمی‌دانم چه دركی از جنگ داشتند. چرا معنای امنیت را نمی‌فهمیدند. امروز هم همین است. می‌شنوم و می‌بینم كه به مادران و همسران شهدا طعنه می‌زنند برای پول عزیزتان را راهی سوریه كرده‌اید. آخر یكی نیست به آنها بگوید ‌ای جانم شما‌ها هم بروید. آخر چه كسی حاضر می‌شود برای پول همه وجودش را بدهد. حالا رفت پول هم گرفت بعد از شهادت به چه كارش می‌آید. آنها دست‌نشانده‌های دشمن هستند. آن زمان هم اینطور فكر می‌كردند. امروز همینطور. مدام طعنه می‌زنند. آن هم طعنه‌های تكراری. من مادر دو شهید و یك جانبازم. می‌دانم درد دلتنگی و درد شهادت فرزند را، اما اگر بچه‌ها رفتند فقط و فقط برای اسلام بود.
اولین افتخار خانه‌ام
مادر شهیدان راوی بخش‌هایی از زندگی‌اش می‌شود و می‌گوید: 15سالم بود كه ازدواج كردم. خداوند هشت فرزند به من هدیه كرد. پنج دختر و سه پسر. دو پسرم را در راه خدا و برای رضای حق هدیه كردم و یكی دیگر هم جانباز است. ان‌شاءالله در آن دنیا شرمنده بی‌بی زینب(س) نشوم.
می‌پرسم این لهجه شیرین آذری مربوط به كدام خطه است، می‌گوید: اصلیتمان اردبیلی است و اهل روستای كوهساره هستیم. از سال 59 به كرج نقل مكان كردیم. همسرم كشاورز بود و من همپای خودش و بچه‌ها در كسب رزق حلال تلاش می‌كردم.
به عكس شهدا نگاه می‌كنم و مادر هم توجهش به قاب عكس‌ها معطوف می‌شود. قاب عكس حسن را نشانم می‌دهد و می‌گوید: اولین افتخار خانه‌ام حسن بود. متولد 1342. دوران تحصیل را به سختی پشت سر گذاشت. آن زمان مثل الان نبود. روستای ما پنج كلاس بیشتر نداشت. باقی درس را به اردبیل رفت. سال سوم دبیرستان بود كه آمدیم كرج. حسن رفت مدرسه شهید عالم‌بخش جهان‌چیت و دبیرستان را به اتمام رساند. كنكور شركت كرد، قبول هم شد. دانشگاه افسری هم پذیرفته شد اما نرفت.
خار چشم منافقان
حسن بسیجی بود. فعالیت زیادی در پایگاه بسیج داشت. پیش از انقلاب هم بسیار فعال بود. آنقدر كه خار چشم منافقان شده بود. حسن برای خدمت سربازی راهی مناطق جنگی شد اما وقتی خدمتش تمام شد، در آنجا ماندگار شد. هر بار از حسن می‌پرسیدم چه می‌كنی می‌گفت سرباز سربازی‌اش را می‌كند. ما كاره‌ای نیستیم، سرباز ولایت هستم. واقعاً هم فكر می‌كردیم سرباز است، اصلاً نمی‌دانستیم كه رسمی سپاه شده است. جز یك عكس آن هم دسته‌جمعی با لباس سپاه ندارد. باقی عكس‌ها همه با لباس بسیجی است. آنقدر متواضع بود كه كسی فكر نمی‌كرد معاونت تیپ باشد.
دو سه سال قبل رفتیم درباره‌اش پیگیری كردیم تا اطلاعاتمان كامل شود. اما اطلاعاتی نتوانستیم به دست بیاوریم. فقط یك برگه در پرونده‌اش بود آن هم مشخصات نام و نام خانوادگی، همین. با همان فرم‌های قدیمی.
مادر آهی می‌كشد و می‌گوید: حسن من در سن 21 سالگی در سوم مهر ماه 1363 با افتخار شهید شد و ما را سربلند كرد. شهادتش هم در گمنامی رقم خورد. حسن در عملیات ایذایی در محور سردشت- بانه با تیری كه به قلبش اصابت كرد به شهادت رسید.
بعد از شهادت همرزم‌ها و دوستانش كه برای دیدار و عرض تبریك خدمت ما می‌آمدند، از دلاوری و حماسه‌آفرینی‌های پسرم برایم روایت‌ها داشتند.
شهادتش برای خیلی‌ها مشخص بود. حسن قبل از اعزام آخر به دیدار همه دوستان و فامیل رفت. با هر كسی كه سلام و علیك داشتیم خداحافظی كرد. به دو نفر از دوستانمان گفته بود كه آخرین بار است كه شما را می‌بینم. راستش حسن زبانزد همه بود. هر كسی می‌خواست مثالی در مورد خصوصیات خوب و مثبت بزند نام حسن را می‌برد. مورد احترام همه بود.
چفیه و قاب عكس
مادر چفیه به دست، قاب عكس شهیدانش را پاك می‌كند. دو برادر شهید در یك قاب. گویی سخت‌ترین بخش خانه‌تكانی شب عید همان پاك كردن قاب عكس‌های عزیزان است كه دیگر نیستند. مادر می‌گوید: حسین دومین شهید خانه‌ام بود متولد 1353. او هم مثل برادرش رزمنده بود. سال 67 به شهادت رسید. 13 سالش هم تمام نشده بود.
به مادر می‌گویم 13 سال خیلی كم است. با لبخند پاسخ می‌دهد: چه بگویم. وقتی حسن شهید شد، برادرش اكبر راهی شد. همسرم هم بعد او رفت. حسین دیگر تاب ماندن نداشت. اهل پایگاه و مسجد و بسیج بود، اما اینها راضی‌اش نمی‌كرد. شناسنامه‌اش را بزرگ كرده بود و از آنجایی كه هیكل درشتی هم داشت كسی متوجه سن و سال كمش نشده بود. سال 66 بعد از گذراندن دوره آموزشی به منطقه رفت. تقریباً یك سال و نیم در جبهه جنوب بود. سه ماه قبل از شهادت برادرش اكبر كه در جبهه همرزمش بود به حسین فشار آورد كه تو باید به خانه برگردی. پدر هم در جبهه است و خانه بی‌مرد مانده است. حسین قبول كرد و تسویه‌اش را گرفت و به خانه آمد اما یك هفته بعد ساكش را برداشت و از خانه فرار كرد.
عملیات سراسری جنوب
اكبر عبادی برادر شهیدان اجازه می‌خواهد تا باقی ماجرای فرار حسین را برایمان روایت كند. او می‌گوید: در پادگان دوكوهه بودم و جلوی در آشپزخانه ایستاده بودم كه دیدم حسین از ماشین پیاده شد. گفتم: چطور شد برگشتی؟ اصرار كردم و گفتم باید برگردی. اما قبول نكرد. قبل از عملیات دفاع سراسری جنوب در آماده‌باش بودیم. بعد به دلایلی آماده‌باش لغو شد. همه نیرو‌ها رفتند شهر برای استحمام و گشت و استراحت.
یكباره فرماندهی دستور عملیات صادر كرد و قرار شد تا اذان مغرب همه نیرو‌ها جمع شوند. جمع كردن نیرو‌ها كار سختی بود. اما سه گردان را جمع كردیم و آماده عملیات شدیم. گردان امام حسن مجتبی‌(ع)، گردان امام حسین‌(ع‌) و گردان زینب(س).
فرمانده بچه‌ها را در محوطه جمع كرده بود و برایشان صحبت می‌كرد كه چه باید بكنیم. من كناری ایستاده بودم و داشتم بچه‌ها را نگاه می‌كردم كه ناگهان حسین را میان جمع دیدم. راستش را بخواهید تا به امروز آن نورانیت چهره‌اش عیناً در خاطرم مانده است.
آنجا بود كه با خودم گفتم حسین دیگر بازنمی‌گردد. فردای همان روز حدود ظهر بود كه خبر شهادت حسین را به من دادند. یكم مرداد ماه سال 67 در روند اجرای عملیات سراسری همزمان با اجرای عملیات مرصاد در غرب كشور، برادرم با اصابت خمپاره به پیكرش به آرزویش رسید و با آن سن و سال كمش گوی سبقت را از من ربود.
پیكری كه سالم ماند
جانباز اكبر عبادی ادامه می‌دهد: بعد از شنیدن خبر شهادت حسین به خانه برگشتم. مانده بودم خبر شهادت را چگونه به مادر و پدر برسانم. وقتی رسیدم متوجه شدم كه مادرم به اردبیل رفته و پدر در خانه است. وقتی مادر آمد خبر شهادت حسین را دادم. گریه و بی‌قراری‌های مادر و خواهرها برای از دست دادن شهیدمان طبیعی بود. اما مادر می‌گفت باید مراقب باشید دشمن‌شاد نشویم و پدرم هم شهادت حسین را تبریك گفت. پدر سال‌های قبل از انقلاب یعنی 56-55 از شهادت حسن و حسین مطلع بود و خواب شهادتشان را دیده بود و وعده شهادتشان را محقق می‌دانست. در خواب جایگاه رفیع هر دو برادر شهیدم را نشانش داده بودند.
می‌خواهم حكایت خاكسپاری حسین را برایتان روایت كنم؛ تصمیم گرفتیم پیكر حسین را زیر پای حسن دفن كنیم. برای همین شروع به كندن قبر كردیم كه كمی قبر ریزش كرد و پیكر حسن دیده شد. حسن سال 63 به شهادت رسیده بود و بعد از گذشت حدود پنج سال از خاكسپاری‌اش، هنوز پیكر او صحیح و سالم بود. این از معجزات الهی بود. خوب به یاد دارم یكی از بسیجیان با دوربین نگاتیوی‌اش از ابتدا تا انتهای مراسم عكس می‌گرفت. زمان چاپ همه عكس‌ها سالم بود جز عكس‌هایی كه از پیكر سالم حسن گرفته بود.





نوع مطلب : شهیدوشهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 19 فروردین 1397
یکشنبه 19 فروردین 1397 17:34
سلام عزیز انتظار زیادی ازتون ندارم فقط دلم میخواد بهم سر بزنید و نطرتون را بگین و با هم تبادل لینک داشته باشیم منتظرم گلم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آپلود عکس آپلود عکس

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نیت کنید و اشاره فرمایید


فال انبیاء

فال انبیاء


استخاره آنلاین با قرآن کریم


قالب میهن بلاگ تقویم جلالی

امکانات جانبی