ستاره درخشان سلیاکتی
یادنامه معلمی دلسوز و جهادگری پرتلاش شهید ولی الله محمدی
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


ستاره درخشان سلیاکتی
_____________________
تولد:
او مرد مومن،صادق،مجاهد فی سبیل الله،مرد علم ودانش،معلمی دلسوز، آگاه ومتعهد بود.شهید محمدی در تارخ 1334/7/2 در روستای سلیاکتی از توابع شهرستان نور در خانواده ای روستایی وکشاورز چشم به جهان گشود.

تحصیلات:
تحصیلات ابتدایی را در همین روستا به پایان رسانید وپس از تحصیلات ابتدایی جهت فراگیری علم ودانش راهی شهرستان نور گشته وپس از۶سال تلاش تحصیلات متوسطه را با کمال موفقیت بپایان رسانید وبرای ادامه تحصیلات راهی تهران ودر آزمون کنکورسراسری دانشگاهها شرکت وپس از احراز قبولی در دانشگاه تربیت معلم،راهی این مرکز آموزشی شد.

فعالیتهای انقلابی:
دو سال از آغاز تحصیلات عالی شهید نگذشته بود که بدنبال پیروزی انقلاب اسلامی وبه تبع آن ظهور انقلاب فرهنگی که به فرمان امام راحل(ره)برای طاغوت زدایی وزدودن فرهنگ غربی وغیراسلامی وجانشین کردن فرهنگ غنی اسلامی،دانشگاهها وموسسات آموزش عالی تعطیل گردید شهید محمدی جهت لبیک گویی به ندای حضرت امام(ره)برای ریشه کن کردن جهل وبیسوادی در سنگر نهضت سوادآموزی بعنوان آموزش یار بمدت۴ماه در روستای سلیاکتی مشغول فعالیت شد که با توجه به عملکردایشان بمدت۳ماه نیزبعنوان پرسنل دفتری واحد نهضت سوادآموزی نور به فعالیت پرداخت.بعدازاین مدت بنا به درخواست شورای مرکزی جهادسازندگی نور وارد آن نهاد مقدس گردید ودرکمیته کشاورزی جهادسازندگی نور مشغول انجام وظیفه اش درقبال انقلاب اسلامی پرداخت وبعدازمدتی با هماهنگی شورای مرکزی جهاداستان مازندران وشهرستان نور برای مسئولیت جهادسازندگی محمودآباد انتخاب شد.
فعالیتها وخدمات شهیدمحمدی دراین هنگام با پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) ودرکنار سایر فعالیتهایش در نهادهای مقدس انقلاب اسلامی،به همراهی چندتن از دیگربرادرانش باتشکیل انجمن اسلامی وبعدها گروه مقاومت(باهمکاری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نور)فعالیتهای سیاسی-فرهنگی-تبلیغی ونظامی خویش را بعددیگری بخشید.ایشان درانجمن اسلامی بادائرکردن کلاسهای عقیدتی-سیاسی واخلاقی به ساختن نیروهای جوان و بارورنمودن افکارجوانان از فرهنگ اسلامی وارشاد وراهنمایی مردم وتبلیغ مبانی انقلاب اسلامی پرداخت.شهیدمحمدی درتبلیغ دین سعی وافرداشته واز هیچ کوششی درپاسداری از سنگرهای ایدئولوژیکی انقلاب اسلامی در حد توان خویش دریغ نورزید ودراین راه حتی تا آخرین لحظه عمر مادی خویش از تبلیغات مسموم کوردلان ومنافقان از خدا بیخبر درامان نبودند.

تحصیلات دانشگاهی:
وی پس از بازگشایی دانشگاهها وموسسات آموزش عالی راهی دانشگاه شد،بدین صورت که چهارروز در هفته را در دانشگاه وبقیه ایام را در جهادسازندگی شهرستان نور یا محمودآباد به انجام وظیفه مشغول بودند تا اینکه درسال۶۳-۶۴ در رشته جغرافیا فارغ التحصیل وبه اخذ درجه لیسانس نائل گردید وپس از فارغ التحصیل شدن ابتدا در واحد آموزش وشورای مرکزی جهادنور مشغول فعالیت شدند وسپس راهی آموزش وپرورش منطقه چمستان نور گردید ودراین سنگر مقدس، به تعلیم وتربیت وسازندگی دانش آموزان این منطقه همت گماشت.

چمران مازندران
یکی از استادان جغرافیا ضمن ستایش از روحیّات و خلقیّات شهید محمدی گفتند که اگر محیط تهران مبارزی عالم چون شهید چمران پرورانده،جای تعجبی نیست،اما چگونه یک محیط دورافتاده با حدّاقل امکانات تحصیلی(درسال1364)دانشجوی فاضل و مبارزی چون شهید محمدی تحویل جامعه داده است و به حق می توان شهید محمدی را چمران مازندران نامید.(کتاب پرستو های عاشق – قوام الدین بینایی)

حضور در جبهه های حق علیه باطل:
شهید محمدی معلمی دلسوز،مهربان،پرکار،جهادگری پرتلاش وخستگی ناپذیر،رزمنده ای دلیر،فداکار ونمونه یک مجاهد فی سبیل الله بود.سراسر زندگیش را به مبارزه وتلاش در جهت اجرای احکام دین مبین اسلام سپری نمود.ایشان در کنار این فعالیتهایش لحظه ای از جنگ غافل نبودند.از بدو تحمیل جنگ بر انقلاب خونین واسلامیمان بطور ناپیوسته بلکه همیشه در جنگ شرکت می نمود بطوریکه بیش از ۹ بار در جبهه های نبرد حق علیه باطل شرکت نمود.عشق به لقاءالله واشتیاق به شهادت،شهید را نسبت به این دنیای فانی ومسائل مادی زندگی بیگانه کرده بود.

لحظات آسمانی شهید:
با اینکه یکبار هم مجروح گشته،محتاج به بستری شدن در بیمارستان ومدتی استراحت جهت رفع نقاهت داشت بااین حال با خدای خود عهد بسته بود که به هرترتیبی هست در مرحله بعدی عملیات شرکت داشته باشد ولذا این بارهم راهی جبهه های نور علیه ظلمت گشت وسرانجام در تاریخ 65/4/12 و در عملیات کربلای ۱ پس از آزادسازی شهرمهران بسوی خدای خود شتافت وبه آرزوی دیرینه اش یعنی شهادت رسید.یادش گرامی وراهش پررهرو باد.
در وصف شهید بزرگوار همین بس که در چندروز قبل از شهادت از طریق خانواده و ازطرف دانشگاه به او خبر اخذ مدرک دانشگاهی فوق لیسانس در همان رشته تحصیلی را می دهند که به دانشگاه شهیدبهشتی تهران مراجعه نمایند اما ایشان مدرک ماندگار وباقی شهادت را بر مدرک فانی دنیوی ترجیح می دهند.


شهید محمدی از نگاه همسرش:
بنده و ایشان قبل از اینکه بعنوان زن و شوهر زندگی زناشویی مان را آغاز کنیم پسرعمه و دختر دایی بودیم.اینجانب بمدت دو سال و یک ماه با ایشان زندگی کردم و در طول این مدت آنچه که بنده به یاد دارم این بود که ایشان فقط می خواستند به جبهه بروند در واقع دل و جانشان در جبهه ماندگار بود و به آن گره شدیدی زده بود.
ایشان طی 9 مرحله به جبهه رفتند و در هر مرحله دو الی سه ماه ماندگار بودند در یکی از این مراحل بنده و خانواده و بستگان به او گفتیم که دیگر نرو حالا شما زن و بچه دارید در این زمان فرزندم میثم شش ماهه بود ولی ایشان در جواب گفتند مگر شما صدای بلندگوی ماشین رانشنیدید که حضرت امام خمینی(ره)فرمودند رفتن به جبهه از اهم واجبات است پس بنابراین بر من نیز لازم است که در این جهاد شرکت کنم و فرزند زهرا(س)را یاری نمایم.از جمله سفارشهای ایشان هم این بود که در تربیت دینی و علوی گونه فرزندانم کوتاهی نکنم و آنها را با تربیت اسلامی پرورش دهم و به آنها قرآن،نماز و مسایل دینی را بیاموزم.آخرین مرحله ای که ایشان به جبهه رفتند میثم من هشت ماهه بود و زمانی که فرزندم به سن نه ماهگی رسیدند ایشان نیز در نهمین مرحله حضورش،در جبهه مهران عملیات کربلای یک به شهادت رسیدند ضمن اینکه باید بگویم دخترم نیز سه ماه بعد از شهادت ایشان بدنیا آمد.انسانهای خوب و وارسته زمینی نیستند بلکه آسمانی هستند و جایگاهشان در فرش نیست بلکه در عرش روزی می خورند بنابراین خودش را پایبند و وابسته به زندگی نکرده بود چرا که هدف والایی را انتخاب کرده بود و برای رسیدن به آن هدف سرازپا نمی شناخت و سرانجام هم به آن هدف والا یعنی شهادت نایل شد.در پایان آنچه که برای من مهم است و خیلی دوست دارم که آن را بدست آورم فیلم عملیات کربلای یک و کربلای پنج می باشد که تا این لحظه موفق نشدم امیدوارم که از این طریق آن را بدست آورم.

گزیده ای از وصیت نامه شهید:
هان ای ملت مسلمان،لحظه ای اندیشه کنید که چه بودید،کی بودید ودر حال کجایید،کی هستید وبه کجا خواهید رفت وچه خواهید شد،تفکر کنید که حتما راه نجات را در صراط مستقیم خواهید یافت.
برادرانم ،رهبری در جامعه اسلامی از اهم مسائل است.رهبری آنهم جامعه ما(رهبر انقلاب اسلامی)نماینده امام زمان(عج)است.مبادا خدای ناکرده زبانم بریده باد از او دوری کنید،پیرو رهبر باشید،وسوسه های شیاطین وچهره های آنها زیاد است مواظب باشید،نکند خدای نکرده شما را بفریبد.فقط وفقط پیرو رهبر جامعه اسلامی باشید.

ای مسئولین جامعه می دانید که مستضعفان عقب نگهداشته شدگان تاریخ چشم به کارهای شما دوخته اند وشما خیلی خیلی بیشتر مسبوق به ماجرا می باشید وحتما هر روز بیش از روز دیگر در جهت رفاه جامعه مسلم وبرای رضای خداوند گام بر می دارید که در غیر این صورت کیفر خداوند بیشتر شامل حال شما خواهد شد(لا یکلف الله نفسا الا وسعها.)

ای فرهنگیان تربیت وهدایت اجتماع را شما بعهده دارید.استعدادهای درونی ونهفته جامعه را همانند انبیا شکوفا می کنید وبرهمین امر مهم هم واقف،پس کوشش دارید خداوند به همه شما اجر دهد.

در پایان باید گفت:این وبلاگ با هدف معرفی شهدا و ترویج ارزشهای اسلامی در فضای مجازی انتشار یافت و وابسته به هیچ حزب و گروه خاصی نیست.

مدیر وبلاگ :ستاره درخشان
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در مورد مطالب وبلاگ چیست؟








پایگاه استراتژیك «T4» مقری است كه مستشاران ایرانی به خواست دولت سوریه از آن برای مقابله قدرتمند با داعش و تروریست‌ها در سوریه استفاده می‌كنند. این حمله نظامی موجب به شهادت رسیدن چند نفر از مدافعان حرم شد.


صغری خیل‌فرهنگ
خبر این بود: «صهیونیست‌ها به فرودگاه T4 سوریه حمله كرده‌اند» و خبر‌های بعدی یكی پس از دیگری شنیده می‌شد. بزرگ‌ترین فرودگاه نظامی سوریه كه در سال‌های گذشته نقش مهمی در مبارزه با داعش در شرق سوریه داشت، اكنون مورد حمله خاستگاه اصلی تروریست‌ها یعنی اسرائیل واقع می‌شد. پایگاه استراتژیك «T4» مقری است كه مستشاران ایرانی به خواست دولت سوریه از آن برای مقابله قدرتمند با داعش و تروریست‌ها در سوریه استفاده می‌كنند. این حمله نظامی موجب به شهادت رسیدن چند نفر از مدافعان حرم شد. سیدعمار موسوی از اهواز، اكبر زوار جنتی اهل تبریز، مهدی لطفی نیاسر، حجت‌الله نوچمنی، مهدی دهقان یزدلی، حامد رضایی و مرتضی بصیری‌پور از رزمنده‌های ایرانی بودند كه توسط جنگنده‌های رژیم صهیونیستی در پایگاه هوایی حمص سوریه به شهادت رسیدند. هنوز پیكر شهدا در معراج بود كه با مریم مطوایی همسر شهید حجت‌الله نوچمنی تماس گرفتیم. ایشان به رغم شوكی كه از شنیدن خبر شهادت همسرش داشت و شرایط روحی نامناسب پذیرای گفت‌وگوی‌مان شد.

فصل آشنایی شما و شهید نوچمنی چطور رقم خورد؟
من و حجت‌الله نسبت فامیلی داشتیم. پسر خاله پدرم بود. ایشان متولد 57 بود و من متولد 68. سال 84 با هم ازدواج كردیم. ایشان در سال 89 به عضویت سپاه پاسداران درآمد. حاصل زندگی مشترك‌مان علیرضا شش ساله و النا سه ماهه است.
با وجود نوزاد سه ماهه‌تان، برایتان سخت نبود همسرتان راهی میدان جنگ شود؟
من مشكلی با حضور همسرم در دفاع از حرم آل‌الله نداشتم. حجت‌الله دی ماه 92 به عراق رفت و حدود چهار ماه بعد یعنی در اردیبهشت 93 به خانه برگشت. بعد هم بارها و بارها برای انجام مأموریت به عراق سفر كرد. 20 اسفند 96 برای اولین و آخرین بار به سوریه اعزام شد. ایشان با همه وابستگی و دلبستگی‌هایش به خانواده و زندگی راهی شد و عشق و ارادتش به اهل بیت(ع) را برای خودش تكلیف می‌دانست. حالا كه شهید شده مرتب یاد آخرین صحبت‌ها و لحظات جدایی‌مان می‌افتم.
مگر در آخرین دیدارتان چه حرف‌هایی بین شما و شهید رد و بدل شده بود؟
همسرم قبل از اعزام به سوریه، برای خداحافظی با من و دخترم به بیمارستان بقیه‌الله آمد. دخترم النا بیمار و در بیمارستان بستری بود. آمد و گفت باید به سوریه بروم. گفتم اجازه بدهید تا دخترمان حالش بهتر شود و بعد از ترخیص به مأموریت برو. گفت نه باید بروم. دلش راضی به رفتن بود اما برای من با دو تا بچه سخت بود. گفتم حجت‌جان كمی صبر كن، بچه‌ها كه بزرگ‌تر شدند بعد برو. گفت نه، باید بروم. این بار آخرین سفر است. من آن روز متوجه نشدم كه معنای این جمله‌اش چه بود؟ فكر می‌كردم منظورش این است كه آخرین مأموریت برون‌مرزی‌شان است اما انگار می‌دانست كه این مأموریت برگشتی ندارد.
بعد از اعزام با هم در تماس بودید؟
بله. ایشان تماس می‌گرفت. هر بار از وضعیت و اوضاع منطقه می‌پرسیدم می‌گفت همه چیز خوب است. من نمی‌دانستم كه مقر و محل خدمتش جای حساسی است. برای اینكه نگران نشوم، چیزی نمی‌گفت.
سفارش خاصی نداشت؟
خیلی سفارش دخترمان را می‌كرد. می‌گفت دختر بابا می‌خواهد. الان كه شهید شده بیشتر برای دخترم ناراحتم.
حمله صهیونیست‌ها و خبر شهادت همسرتان را چطور شنیدید؟
من از شهادت حجت بی‌اطلاع بودم. یعنی از طریق رسانه‌ها چیزی متوجه نشدم. دو روزی می‌شد كه با خانه تماس نداشت. نگران شده بودم. روز سه‌شنبه 21 فروردین بود كه از پادگان محل خدمت حجت تماس گرفتند و گفتند می‌خواهند به خانه ما بیایند. گفتند حجت مجروح شده است. بعد از اینكه گوشی را قطع كردم با خود گفتم مجروح نشده، شهید شده است. در منزل پدرم مانده بودم تا حجت از مأموریت برگردد. دوستانش به در خانه آمدند و هر چه اصرار كردیم وارد نشدند. برای همین پدرم رفت تا از آنها دعوت كند به خانه بیایند. من رفتم سمت پنجره تا بیرون را ببینم، چشمم به یكی از دوستان حجت افتاد. دوستانش گریه می‌كردند. چادرم را روی سرم انداختم و خودم را به پایین رساندم. آنجا بود كه متوجه شدم حجت شهید شده است. بعد هم متوجه نشدم چه گفتم و چه شنیدم.
شده بود همسرتان از شهادتش بگوید؟
یكی از آرزوهای همسرم شهادت بود. بارها و بار‌ها در باره این خواسته قلبی برایم صحبت كرده بود. به برادرش هم گفته بود من در دفاع از حرم شهید می‌شوم. آخرین بار هم از شهادت برای من گفت اما باور نمی‌كردم به این زودی به آرزویش برسد. به برادرش گفته بود من در دفاع از حرم، شهید می‌شوم. حجت آرزوی شهادت در قامت یك مدافع حرم را داشت.
گویا پیكر شهید نوچمنی چند بار تشییع شد؟
بله، ما سه مراسم تشییع در پرند و گرگان گرفتیم و بعد از اتمام این مراسم كه با حضور پرشور مردم برگزار شد، پیكر ایشان را برای خاكسپاری به بهشت زهرای تهران منتقل كردیم. من ساكن تهرانم و می‌خواستم در آینده وقتی پسرم بزرگ‌تر شد و خواست برای زیارت مزار پدرش برود دوری راه گرگان برایش سخت نباشد. رفت و آمد برای خود من هم كه فرزند كوچك دارم سخت است و با رضایت خانواده همسرم مزار ایشان را به بهشت زهرا (س) منتقل كردیم. حجت گاهی برای مراسم تشییع شهدای پایگاه می‌رفت. امروز وقتی این مسیر را تا معراج شهدا رفتم با خود گفتم چه روز‌ها و چه شهدایی كه حجت برای بدرقه‌شان تا معراج نرفت و امروز خیلی‌ها برای بدرقه‌اش همین مسیر را طی می‌كنند.
الان كه با هم گفت‌وگو می‌كنیم فقط دو، سه روز از شهادت همسرتان می‌گذرد. به نظر شما ایشان چطور توانست از نوزاد سه ماهه‌اش بگذرد؟
همسرم خیلی مهربان و دلسوز بود. ما عاشقانه در كنار هم زندگی كردیم. من واقعاً نمی‌دانم حجت چطور توانست دخترش را بگذارد و برود. می‌دانم كه زیبایی كارشان در همین گذر از تعلقات دنیایی است اما باز هم می‌گویم همت می‌خواهد كه همسرم به لطف خدا چنین همتی داشت. النا یك ماهه بود، وقتی گریه می‌كرد و من او را روی سینه پدرش می‌گذاشتم، آرام می‌شد. حجت‌الله ارادت خاصی به اهل بیت داشت و همین ایمان و اراده او را به میدان جنگ كشاند. عشق به بی‌بی و حضرت رقیه (س) و حضرت زینب (س) او را رزمنده كرد. در اعزام آخر وقتی خواهرش از حجت‌الله پرسید می‌گویند به شما پول می‌دهند، گفت نه آبجی ما فقط برای دفاع از حرم می‌رویم. حجت ارادت خاصی به ولایت فقیه داشت.
از امروز جهاد شما به عنوان همسر شهید شروع شده است، چه برنامه‌ای برای فرزندان‌تان دارید‌؟
من نگران پسرم هستم. خیلی گریه می‌كند و می‌گوید من دیگر بابا ندارم، چطور النا را بزرگ كنم. حتی پسر شش ساله‌ام نگران خواهر سه ماهه‌اش می‌شود. از خدا می‌خواهم صبر زیادی به پسرم بدهد و به من كمك كند. خدا كند در همین ایام حجت به خواب پسرم بیاید تا او كمی آرام شود.
در پایان اگر صحبتی دارید بفرمایید.
من از شما و روزنامه «جوان» برای این حضور و همراهی در این شرایط قدردانی می‌كنم. ما لحظات سختی را می‌گذرانیم. پدر من هشت سال در جبهه‌های جنگ تحمیلی حضور داشت و جانباز است. امروز كه به پسرم علیرضا نگاه می‌كنم می‌بینم این روزها را سال‌ها پیش خودم تجربه كرده‌ام. نبودن‌های پدر در دوران كودكی را می‌گویم. دعا می‌كنم آنها كه بیرون از این جنگ هستند در كنار خانواده صحیح و سالم باشند و هر كس در میدان نبرد است، پیروز باشد. شهدا عند ربهم یرزقونند و امیدوارم شفاعت‌شان شامل حال ما بشود. خوب به یاد دارم آخرین بار كه همسرم می‌خواست برود گفتم حجت‌جان اگر شهید شدی ما را شفاعت می‌كنی؟ گفت اگر خدا مزد مجاهدت‌های من را شهادت قرار داد، حتماً شما را شفاعت می‌كنم، اما آن لحظه فكر نمی‌كردم به این زودی به آرزوی قلبی‌اش برسد.

نعمت‌الله نوچمنی، برادر شهید
كمی از خانواده‌تان بگویید.
من نعمت‌الله نوچمنی متولد 1354 برادر شهید حجت‌الله نوچمنی هستم. من سه سال از شهید بزرگ‌تر هستم. ما هفت برادر و دو خواهر هستیم. پدرم كشاورز بود و با رزق حلال بچه‌ها را پرورش داد و در نهایت در سال 85 به رحمت خدا رفت.
به نظر شما چه شاخصه‌ای در وجود برادرتان بود كه ایشان را به سعادت شهادت رساند؟
نمی‌خواهم خوانندگان این مطلب این‌گونه تصور كنند حالا كه برادرم شهید شده من از ایشان این‌گونه روایت می‌كنم. نه، برادرم حجت‌الله خیلی خوب بود. ساده، مخلص و مظلوم. باتقوا بود و برای رضای خدا كار می‌كرد. آن‌قدر كه مزد همه این مجاهدت‌های خالصانه‌اش را با شهادت به دست شقی‌ترین اشقیا گرفت. برادرم زحمتكش بود. از 16سالگی كار كرد تا رزق حلال جمع كند. قبل از ورود به سپاه در قسمت فضای سبز یك مجتمع پذیرایی كار می‌كرد، بعد كه دیپلمش را گرفت در همان مجتمع راننده شد، مدتی بعد دستیار مدیر پشتیبانی شد و بعد هم كه به عضویت سپاه پاسداران درآمد.
شما در جریان اعزام‌های برون‌مرزی ایشان بودید؟
بله. حجت‌الله ابتدا به عراق و بعد به سوریه رفت. از سال‌های 93 تا 97 در جبهه مقاومت اسلامی حضور داشت. در نهایت هم كه در فرودگاه T4 به شهادت رسید.
شهید برایتان از اوضاع و احوال جبهه مقاومت صحبت می‌كرد؟
بله، با هم در تماس بودیم. هیچ وقت از شرایط كاری‌اش نگفت اما از اوضاع، چرایی حضور و نقش مدافعان حرم در جبهه مقاومت اسلامی برایمان صحبت كرده بود. گاهی كه دلتنگ می‌شد تماس می‌گرفت. من به ایشان می‌گفتم داداش مراقب خودت باش. تو دو تا بچه كوچك داری. دخترت النا هنوز تو را بابا صدا نكرده است. مراقب خودت باش. بچه‌ها به تو نیاز دارند. می‌خندید و راحت می‌گفت خانم بی‌بی زینب (س) و بی‌بی زهرا (س) مراقب آنها خواهند بود. ما صاحب داریم. حجت‌الله از چیزی ترس نداشت. راهش را انتخاب كرده بود. بارها و بارها شنیدم می‌گفت ما می‌رویم و شهید می‌شویم. به من می‌گفت من به عنوان مدافع حرم شهید خواهم شد. این را بار‌ها و بارها گفته بود. داداش به این یقین رسیده بود. امروز به این رسیده‌ام كه آنها فراتر از ذهن و افكار ما می‌اندیشیدند.
شهادت‌شان چطور رقم خورد؟
آخرین اعزام برادرم در فرودگاه T4 سوریه بود. متأسفانه در حمله هوایی كه اسرائیل از حریم هوایی لبنان در خاك سوریه انجام داد ایشان و شش نفر از همرزمانش به درجه رفیع شهادت نائل شدند. برادر بزرگ‌ترم خبر شهادت را به من داد. با من تماس گرفت و گفت چه خبر؟ شما چیزی نشنیدی؟ تا این را گفت ابتدا فكر كردم اتفاقی برای مادرم افتاده است، گفتم نه و بعد صدایش قطع شد، برادر دیگرم گوشی را گرفت و گفت داداش حجت شهید شده است. تا گفت حجت شهید شده گوشی از دستم افتاد و نفهمیدم چه شد. چون حال جسمی مادر مناسب نبود دو روز بعد خبر شهادت را به ایشان دادیم.
در پایان اگر صحبتی دارید بفرمایید.
می‌خواهم بگویم اینها افراد فوق‌زمینی بودند كه برای حفظ اسلام، وطن، شرف و ناموس‌مان رفتند. امیدوارم راهشان ادامه پیدا كند و ما نباید بگذاریم خونشان پایمال شود. شهدا متعلق به همه هستند. آنها برای اسلام و ناموس رفتند، برای همین متعلق به همه مردم هستند. این را مردم با حضورشان در مراسم تشییع به ما ثابت كردند و امیدوارم شفاعت شهدا شامل حال ما شود.





نوع مطلب : شهدای مدافع حرم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 31 فروردین 1397
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آپلود عکس آپلود عکس

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نیت کنید و اشاره فرمایید


فال انبیاء

فال انبیاء


استخاره آنلاین با قرآن کریم


قالب میهن بلاگ تقویم جلالی

امکانات جانبی