ستاره درخشان سلیاکتی
یادنامه معلمی دلسوز و جهادگری پرتلاش شهید ولی الله محمدی
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


ستاره درخشان سلیاکتی
_____________________
تولد:
او مرد مومن،صادق،مجاهد فی سبیل الله،مرد علم ودانش،معلمی دلسوز، آگاه ومتعهد بود.شهید محمدی در تارخ 1334/7/2 در روستای سلیاکتی از توابع شهرستان نور در خانواده ای روستایی وکشاورز چشم به جهان گشود.

تحصیلات:
تحصیلات ابتدایی را در همین روستا به پایان رسانید وپس از تحصیلات ابتدایی جهت فراگیری علم ودانش راهی شهرستان نور گشته وپس از۶سال تلاش تحصیلات متوسطه را با کمال موفقیت بپایان رسانید وبرای ادامه تحصیلات راهی تهران ودر آزمون کنکورسراسری دانشگاهها شرکت وپس از احراز قبولی در دانشگاه تربیت معلم،راهی این مرکز آموزشی شد.

فعالیتهای انقلابی:
دو سال از آغاز تحصیلات عالی شهید نگذشته بود که بدنبال پیروزی انقلاب اسلامی وبه تبع آن ظهور انقلاب فرهنگی که به فرمان امام راحل(ره)برای طاغوت زدایی وزدودن فرهنگ غربی وغیراسلامی وجانشین کردن فرهنگ غنی اسلامی،دانشگاهها وموسسات آموزش عالی تعطیل گردید شهید محمدی جهت لبیک گویی به ندای حضرت امام(ره)برای ریشه کن کردن جهل وبیسوادی در سنگر نهضت سوادآموزی بعنوان آموزش یار بمدت۴ماه در روستای سلیاکتی مشغول فعالیت شد که با توجه به عملکردایشان بمدت۳ماه نیزبعنوان پرسنل دفتری واحد نهضت سوادآموزی نور به فعالیت پرداخت.بعدازاین مدت بنا به درخواست شورای مرکزی جهادسازندگی نور وارد آن نهاد مقدس گردید ودرکمیته کشاورزی جهادسازندگی نور مشغول انجام وظیفه اش درقبال انقلاب اسلامی پرداخت وبعدازمدتی با هماهنگی شورای مرکزی جهاداستان مازندران وشهرستان نور برای مسئولیت جهادسازندگی محمودآباد انتخاب شد.
فعالیتها وخدمات شهیدمحمدی دراین هنگام با پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) ودرکنار سایر فعالیتهایش در نهادهای مقدس انقلاب اسلامی،به همراهی چندتن از دیگربرادرانش باتشکیل انجمن اسلامی وبعدها گروه مقاومت(باهمکاری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نور)فعالیتهای سیاسی-فرهنگی-تبلیغی ونظامی خویش را بعددیگری بخشید.ایشان درانجمن اسلامی بادائرکردن کلاسهای عقیدتی-سیاسی واخلاقی به ساختن نیروهای جوان و بارورنمودن افکارجوانان از فرهنگ اسلامی وارشاد وراهنمایی مردم وتبلیغ مبانی انقلاب اسلامی پرداخت.شهیدمحمدی درتبلیغ دین سعی وافرداشته واز هیچ کوششی درپاسداری از سنگرهای ایدئولوژیکی انقلاب اسلامی در حد توان خویش دریغ نورزید ودراین راه حتی تا آخرین لحظه عمر مادی خویش از تبلیغات مسموم کوردلان ومنافقان از خدا بیخبر درامان نبودند.

تحصیلات دانشگاهی:
وی پس از بازگشایی دانشگاهها وموسسات آموزش عالی راهی دانشگاه شد،بدین صورت که چهارروز در هفته را در دانشگاه وبقیه ایام را در جهادسازندگی شهرستان نور یا محمودآباد به انجام وظیفه مشغول بودند تا اینکه درسال۶۳-۶۴ در رشته جغرافیا فارغ التحصیل وبه اخذ درجه لیسانس نائل گردید وپس از فارغ التحصیل شدن ابتدا در واحد آموزش وشورای مرکزی جهادنور مشغول فعالیت شدند وسپس راهی آموزش وپرورش منطقه چمستان نور گردید ودراین سنگر مقدس، به تعلیم وتربیت وسازندگی دانش آموزان این منطقه همت گماشت.

چمران مازندران
یکی از استادان جغرافیا ضمن ستایش از روحیّات و خلقیّات شهید محمدی گفتند که اگر محیط تهران مبارزی عالم چون شهید چمران پرورانده،جای تعجبی نیست،اما چگونه یک محیط دورافتاده با حدّاقل امکانات تحصیلی(درسال1364)دانشجوی فاضل و مبارزی چون شهید محمدی تحویل جامعه داده است و به حق می توان شهید محمدی را چمران مازندران نامید.(کتاب پرستو های عاشق – قوام الدین بینایی)

حضور در جبهه های حق علیه باطل:
شهید محمدی معلمی دلسوز،مهربان،پرکار،جهادگری پرتلاش وخستگی ناپذیر،رزمنده ای دلیر،فداکار ونمونه یک مجاهد فی سبیل الله بود.سراسر زندگیش را به مبارزه وتلاش در جهت اجرای احکام دین مبین اسلام سپری نمود.ایشان در کنار این فعالیتهایش لحظه ای از جنگ غافل نبودند.از بدو تحمیل جنگ بر انقلاب خونین واسلامیمان بطور ناپیوسته بلکه همیشه در جنگ شرکت می نمود بطوریکه بیش از ۹ بار در جبهه های نبرد حق علیه باطل شرکت نمود.عشق به لقاءالله واشتیاق به شهادت،شهید را نسبت به این دنیای فانی ومسائل مادی زندگی بیگانه کرده بود.

لحظات آسمانی شهید:
با اینکه یکبار هم مجروح گشته،محتاج به بستری شدن در بیمارستان ومدتی استراحت جهت رفع نقاهت داشت بااین حال با خدای خود عهد بسته بود که به هرترتیبی هست در مرحله بعدی عملیات شرکت داشته باشد ولذا این بارهم راهی جبهه های نور علیه ظلمت گشت وسرانجام در تاریخ 65/4/12 و در عملیات کربلای ۱ پس از آزادسازی شهرمهران بسوی خدای خود شتافت وبه آرزوی دیرینه اش یعنی شهادت رسید.یادش گرامی وراهش پررهرو باد.
در وصف شهید بزرگوار همین بس که در چندروز قبل از شهادت از طریق خانواده و ازطرف دانشگاه به او خبر اخذ مدرک دانشگاهی فوق لیسانس در همان رشته تحصیلی را می دهند که به دانشگاه شهیدبهشتی تهران مراجعه نمایند اما ایشان مدرک ماندگار وباقی شهادت را بر مدرک فانی دنیوی ترجیح می دهند.


شهید محمدی از نگاه همسرش:
بنده و ایشان قبل از اینکه بعنوان زن و شوهر زندگی زناشویی مان را آغاز کنیم پسرعمه و دختر دایی بودیم.اینجانب بمدت دو سال و یک ماه با ایشان زندگی کردم و در طول این مدت آنچه که بنده به یاد دارم این بود که ایشان فقط می خواستند به جبهه بروند در واقع دل و جانشان در جبهه ماندگار بود و به آن گره شدیدی زده بود.
ایشان طی 9 مرحله به جبهه رفتند و در هر مرحله دو الی سه ماه ماندگار بودند در یکی از این مراحل بنده و خانواده و بستگان به او گفتیم که دیگر نرو حالا شما زن و بچه دارید در این زمان فرزندم میثم شش ماهه بود ولی ایشان در جواب گفتند مگر شما صدای بلندگوی ماشین رانشنیدید که حضرت امام خمینی(ره)فرمودند رفتن به جبهه از اهم واجبات است پس بنابراین بر من نیز لازم است که در این جهاد شرکت کنم و فرزند زهرا(س)را یاری نمایم.از جمله سفارشهای ایشان هم این بود که در تربیت دینی و علوی گونه فرزندانم کوتاهی نکنم و آنها را با تربیت اسلامی پرورش دهم و به آنها قرآن،نماز و مسایل دینی را بیاموزم.آخرین مرحله ای که ایشان به جبهه رفتند میثم من هشت ماهه بود و زمانی که فرزندم به سن نه ماهگی رسیدند ایشان نیز در نهمین مرحله حضورش،در جبهه مهران عملیات کربلای یک به شهادت رسیدند ضمن اینکه باید بگویم دخترم نیز سه ماه بعد از شهادت ایشان بدنیا آمد.انسانهای خوب و وارسته زمینی نیستند بلکه آسمانی هستند و جایگاهشان در فرش نیست بلکه در عرش روزی می خورند بنابراین خودش را پایبند و وابسته به زندگی نکرده بود چرا که هدف والایی را انتخاب کرده بود و برای رسیدن به آن هدف سرازپا نمی شناخت و سرانجام هم به آن هدف والا یعنی شهادت نایل شد.در پایان آنچه که برای من مهم است و خیلی دوست دارم که آن را بدست آورم فیلم عملیات کربلای یک و کربلای پنج می باشد که تا این لحظه موفق نشدم امیدوارم که از این طریق آن را بدست آورم.

گزیده ای از وصیت نامه شهید:
هان ای ملت مسلمان،لحظه ای اندیشه کنید که چه بودید،کی بودید ودر حال کجایید،کی هستید وبه کجا خواهید رفت وچه خواهید شد،تفکر کنید که حتما راه نجات را در صراط مستقیم خواهید یافت.
برادرانم ،رهبری در جامعه اسلامی از اهم مسائل است.رهبری آنهم جامعه ما(رهبر انقلاب اسلامی)نماینده امام زمان(عج)است.مبادا خدای ناکرده زبانم بریده باد از او دوری کنید،پیرو رهبر باشید،وسوسه های شیاطین وچهره های آنها زیاد است مواظب باشید،نکند خدای نکرده شما را بفریبد.فقط وفقط پیرو رهبر جامعه اسلامی باشید.

ای مسئولین جامعه می دانید که مستضعفان عقب نگهداشته شدگان تاریخ چشم به کارهای شما دوخته اند وشما خیلی خیلی بیشتر مسبوق به ماجرا می باشید وحتما هر روز بیش از روز دیگر در جهت رفاه جامعه مسلم وبرای رضای خداوند گام بر می دارید که در غیر این صورت کیفر خداوند بیشتر شامل حال شما خواهد شد(لا یکلف الله نفسا الا وسعها.)

ای فرهنگیان تربیت وهدایت اجتماع را شما بعهده دارید.استعدادهای درونی ونهفته جامعه را همانند انبیا شکوفا می کنید وبرهمین امر مهم هم واقف،پس کوشش دارید خداوند به همه شما اجر دهد.

در پایان باید گفت:این وبلاگ با هدف معرفی شهدا و ترویج ارزشهای اسلامی در فضای مجازی انتشار یافت و وابسته به هیچ حزب و گروه خاصی نیست.

مدیر وبلاگ :ستاره درخشان
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در مورد مطالب وبلاگ چیست؟








آزاده علی رحیمی، در حالی كه نوجوان بود به سختی خودش را به جبهه‌های جنگ رساند. او پس از حضور در چندین عملیات در شبی كه نبرد سختی برای بازپس‌گیری فاو از سوی عراقی‌ها صورت گرفت، ابتدا از ناحیه پا مجروح شد و سپس به اسارت درآمد اما...

حسین فصیحی
آزاده علی رحیمی، در حالی كه نوجوان بود به سختی خودش را به جبهه‌های جنگ رساند. او پس از حضور در چندین عملیات در شبی كه نبرد سختی برای بازپس‌گیری فاو از سوی عراقی‌ها صورت گرفت، ابتدا از ناحیه پا مجروح شد و سپس به اسارت درآمد اما بعد از آزادی در حالی كه 40درصد جانبازی داشت، متوجه شد نامش در لیست شهدا ثبت شده و یادمانی در گلزار شهدای روستایشان برایش بنا شده است. متن زیر روایت‌هایی از حضور رحیمی در جبهه، اسارت و آزادی است كه پیش‌رو دارید.


یك: رزمنده نوجوان
17 ساله بودم كه مثل خیلی از نوجوان‌ها و جوان‌های آن‌ دوران به تأسی از امام شهیدان راهی میدان نبرد شدم. البته سن من با آنچه در شناسنامه‌ام درج شده بود چند سالی تفاوت داشت. هنگام تولد، پدرم شناسنامه‌ام را چند سال بزرگ‌تر گرفته بود، تا به باوری كه آن روزها رواج داشت زودتر مرد شوم،بنابراین نسبت به جثه‌ای كه داشتم سنم خیلی كمتر از شناسنامه‌ام نشان می‌داد و به راحتی قبول نمی‌كردند كه به جبهه بروم.
در سال‌های 65 و 66 در دو مرحله برای آموزش خودم را به پادگان امام حسین(ع) اصفهان رساندم. بعد از پایان دوره به خاطر جثه كوچكی كه داشتم، خانواده‌ام مانع از اعزام من به جبهه شدند. التماس‌هایم هم فایده نداشت تا اینكه توانستم راهكاری برای رفتن به جبهه پیدا كنم. به خانواده‌ام گفتم اگر برای اعزام رضایت دهند دوره حضورم در جبهه را می‌شود به حساب دوران سربازی‌ام حساب كرد. با این ترفند رضایتشان را كسب كردم. مرداد ماه 66 بود كه از طرف لشكر امام حسین(ع) به جبهه اعزام شدم و دو دوره توانستم در چند عملیات از جمله كربلای 10 حضور داشته باشم.


دو: اسارت
شامگاه 28 فروردین سال 67 در پاتكی كه برای بازپس‌گیری فاو انجام شد حضور داشتم. آن شب به دو ستون در حال پیشروی بودیم كه ناگهان نورافكن عراقی‌ها از دو سمت روشن شد. دشمن دستمان را خوانده و عملیات لو رفته بود. ما به ناگاه از دو طرف هدف تیربارهای دشمن قرار گرفتیم و قیچی شدیم. فرمانده گروهانمان محبوبی نام داشت كه آن شب شهید شد. او مدام فریاد می‌زد هر كس توانش را دارد به عقب برگردد اما ما در حال پیشروی بودیم. صدای انفجار و پرتاب گلوله و خمپاره فضا را پر كرده بود كه ناگهان فریادم به آسمان بلند شد. هنوز هم گاهی طنین آن فریاد را در گوشم می‌شنوم. گلوله‌ای كشكك زانویم را شكافته و درد وحشتناكی وجودم را فرا گرفته بود. خون به شدت از جراحت پایم فوران می‌كرد.
در حالی كه آتش بی‌امان بر سرمان می‌بارید، دو رزمنده خودشان را به من رساندند و بعد از بستن جراحتم با دستمال، زیر بغل‌هایم را گرفتند و به عقب بردند. مسیر تا رسیدن به محل امن خیلی طولانی بود. خون‌ریزی شدید باعث شده بود خودم را رها كنم. همین موضوع باعث سنگینی بیشترم شده و خستگی دو رزمنده را برای انتقال من بیشتر می‌كرد. از طرف دیگر عراقی‌ها در تعقیبمان بودند. دست به دامان دو رزمنده شدم و التماس كردم من را رها كنند و جانشان را نجات دهند. نمی‌خواستم آنها اسیر عراقی‌ها شوند یا خطری دیگر تهدیدشان كند. التماس‌هایم را كه دیدند كنار خاكریزی من را رها كردند و در تاریكی شب ناپدید شدند. من تكیه به خاكریزی داده بودم. آتش‌ باری بی‌امان از دو طرف ادامه داشت. هواپیماهایمان مواضع دشمن را بمباران می‌كردند با این حال عراقی‌ها با توان بیشتری قدم به قدم خودشان را به ما نزدیك‌تر می‌كردند تا اینكه چند سرباز عراقی را بالای سرم دیدم.


سه: افسر عراقی
عراقی‌ها فهمیدند زخمی هستم. یكی از آنها از جمع جدا شد و خودش را نزدیك‌تر كرد. گلنگدن اسلحه‌اش را كشید و دست به ماشه برد. چشم‌هایم را بستم و اشهدم را خواندم. هر لحظه منتظر اصابت گلوله و تمام شدن ماجرا بودم كه صدای درگیریشان را شنیدم. چشم كه باز كردم افسری عراقی را دیدم كه مانع شده بود همرزمش به من شلیك كند. دلیلش را نمی‌دانم. به هر حال مشاجره‌شان تمام شد. یكی از آنها مسلح كنارم ایستاد و بقیه به شتاب به تعقیب رزمنده‌ها رفتند. سرباز عراقی كنارم قدم می‌زد، می‌نشست و بر می‌خاست و چشم از من برنمی‌داشت. متوجه شده بود كه خون زیادی از من رفته و توانی برای فرار یا مقابله ندارم برای همین بلند شد و در پیچ خاكریزهایی كه به سمت مواضع ما می‌رفت گم شد. صدای انفجار و گلوله فضا را پر كرده بود. درد وجودم را فرا گرفته بود تا اینكه تاریكی شب تمام شد و صبح روز 29 فروردین‌ماه از راه رسید.
آن روز حجم آتش‌ خوابید و عراقی‌ها در حال تحكیم مواضعشان بودند. حدود ساعت سه عصر بود كه خودروی آیفای عراقی كه مشغول جمع آوری اسرا و مجروحان بود كنارم توقف كرد. سربازان عراقی مثل پرتاب كردن گونی به پشت خودرو من را از روی زمین بلند كردند و به عقب آیفا، جایی كه چند رزمنده مجروح رها شده بودند، پرتاب كردند. خودروی عراقی از میان ناهمواری‌ها به سرعت می‌گذشت و دردم را بیشتر می‌كرد. از بالای آیفا چشم انداختم به مهماتی كه شب گذشته از سمت عراق بر مواضعمان فرود آمده بود. روی بیشترشان نشان پرچم امریكا نقش بسته بود.


چهار: بغداد
به دروازه بصره كه رسیدیم هوا تاریك شده بود. آیفای عراقی توقف كرد و چند سرباز دستمال به دست شروع به بستن چشم‌های ما كردند. بعد دوباره خودرو به راه افتاد. یك ساعت بعد وقتی دستمال‌ها را باز كردند خودمان را در یك درمانگاه دیدیم. بعد از درمان اولیه دوباره چشمانمان را بستند و سوار بر همان خودرو به راه افتادیم. مقصدمان نامعلوم بود. اضطراب و درد جراحت امانم را بریده بود، تا اینكه یك به یك ما را سوار قطاری كردند كه در ایستگاه بغداد توقف كرد. سربازان عراقی از آنجا ما را به بیمارستان الرشید منتقل كردند؛ جایی كنار زندانیان بیمار. چند روزی كه در بیمارستان بستری بودم پزشك یا پرستاری به سراغم نیامد جز چند كارآموز كه برای تزریق دوره می‌دیدند. همین موضوع سبب شد تا چند نفر از رزمنده‌ها به شهادت برسند. بعد از آن من و چند مجروح دیگر را به بیمارستانی فرستادند كه نامش را به یاد ندارم. با گلوله‌ای داخل استخوان زانو و جراحتی كه مدام سر باز می‌كرد و تكه‌های استخوان که از میان آن بیرون می‌كشیدم.


پنج: سی‌وچهارمین مهمان
20 روز بعد از بستری شدن در بیمارستان با دو عصایی كه سربازان زیر بغلم زدند من را به زندان بغداد منتقل كردند. به سلولی سه متری كه من سی و چهارمین مهمان آن اتاق بودم. نه جایی برای نشستن بود و نه برای خوابیدن. در هوایی به شدت گرم و دردی جانكاه. با یك سطل آب برای همه و جیره مختصری نان، دو ماه را در همین وضعیت تحمل كردیم. دو ماه بعد دوباره ما را سوار بر آیفا به اردوگاه شماره 12 در شهر صلاح‌الدین در استان تكریت منتقل كردند.
750 نفر را در یك سالن جا دادند. ما جزو آمار نبودیم. جایی نام مان را ثبت نكرده بودند. عراقی‌ها می‌گفتند اگر شما را از بین ببریم كسی متوجه نمی‌شود. آنجا مدام در معرض شكنجه بودیم. همانطور كه در خاطرات اسرا نقل شده است تخلف یك نفر تونل كابل را به همراه داشت. با هر ضربه كابل جریان برق از بدن عبور می‌كرد و درد آن تا مدت‌ها امان ما را می‌برید. البته مجروحان را كمتر می‌زدند. نوجوان بودم و اول راه زندگی. مدام به این فكر می‌كردم كه شاید دیگر دیداری با خانواده‌ام نداشته باشم. شاید بزرگ‌تر‌ها راحت‌تر می‌پذیرفتند. خیلی‌ها گریه می‌كردند و فكر اینكه تا كی باید بمانیم اذیتمان می‌كرد.


شش: آزادی محرز شد
یك سال بعد بود كه فهمیدیم چند ماهی است جنگ تمام شده و تبادل اسرا شروع شده است. رهایی امید تازه‌ای به ما داده بود. بچه‌ها از جان مایه گذاشته بودند به این امید كه برگردند به كشوری كه برای پیشرفت و تعالی‌اش جنگیده بودند. شنیدن خبر آزادی لذتبخش بود. خبر رسید كه جانبازها زوتر آزاد می‌شوند. 27 مرداد سال 69 ما را از اردوگاه خارج كردند. منتظر رهایی بودیم اما ما را به اردوگاه 18 منتقل كردند. جایی كه خبری از آزادی نبود. همه چیز به روال قبل بازگشته بود و آنگونه كه عراقی‌ها می‌گفتند به دیار فراموش شدگان پیوسته بودیم اما 22 شهریور عده‌ای از صلیب سرخ وارد اردوگاه شدند و شروع به ثبت نام از اسرا كردند. آنجا بود كه آزادیمان محرز شد. بعد از آن ما را به بغداد منتقل كردند و آز آنجا با هواپیما راهی تهران شدیم.


هفت: صدای قدم‌های مادر
وقتی از پله‌های هواپیما پیاده شدیم ما را به قرنطینه بردند. ساعتی بعد قرار بود با پرواز دیگر راهی اصفهان شویم اما گفتند كه پرواز لغو شده است. به هر حال با اصراری كه كردیم ساعت11 شب راهی اصفهان شدیم. وقتی به فرودگاه رسیدیم خانواده‌ام آنجا را ترك كرده بودند. همراه چند نفر از دوستانم كه هنوز چشم انتظار بودند به خانه یكی از دوستانم رفتم و در طبقه دوم خانه‌اش استراحت كردم. صبح زود كه چشم باز كردم صدای قدم‌‌های مادرم را از روی راه‌پله شنیدم. قدم‌هایی كه هنوز برایم تازگی دارد. هر قدم كه بر می‌داشت انگار قلبم را جابه‌جا می‌كردند. در كه باز شد گریه فضای اتاق را پر كرد. بعد از آن دیدار راهی محل زندگی‌ام در روستای پیله‌وران شدیم.


هشت: مزار خودم
آن روز فهمیدم كه نام من بین شهدا ثبت شده و برایم یادمانی در گلزار شهدای روستا بنا كرده‌اند. وقتی تحقیق كردم متوجه شدم كه یكی از همسنگران شهادت من را تأیید كرده است. فرماندهان هم بر اساس گواهی او شهادتم را تأیید كرده بودند. آن شب همراه خانواده‌ام بر سر مزار خودم رفتم و اشك ریختم اما برای خودم فاتحه نخواندم. هنگامی كه سر مزارم بودم برادرم عكاسی كرد. بعد از آن چند بار دیگر به سر مزار رفتم و بر سر قبری كه برایم بنا شده بود نشستم. من زنده بودم و بعضی‌ها می‌آمدند و برایم فاتحه می‌خواندند. كسی هم به یادمانم كاری نداشت برای همین قبر را جمع كردم و تكه‌ای از سنگ مزار را برای خودم نگه داشتم.
لحظه‌هایی كه بر سر مزارم می‌نشستم به آنچه اتفاق افتاده بود فكر می‌كردم. به دوستانم كه به شهدا ملحق شده بودند. شهید اسدی، امینی، قدیری و... بچه‌هایی كه خیلی پاك بودند و اینكه كاش من هم رفته بودم.
جنگ مشكلاتی داشت اما ما در كنار كسانی بودیم كه اخلاص داشتند. آنها مخلصانه كار كردند، بدون هیچ چشمداشتی از جانشان مایه گذاشتند و رفتند به امید اینكه كشور را نجات دهند و به مردم خدمت كنند. ارزشی كه امام حسین(ع) برای احیای دین جدش قیام كرد، رزمندگان همان راه را رفتند. آنها دوست داشتند حكومت علی باشد. متأسفانه برخی مسئولان كم كاری می‌كنند كه بچه‌های جبهه را عذاب می‌دهد. ما می‌خواهیم ارزش‌هایی كه برایش خون دادیم حفظ شود.





نوع مطلب : چهره های آشنا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 7 اردیبهشت 1397
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آپلود عکس آپلود عکس

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نیت کنید و اشاره فرمایید


فال انبیاء

فال انبیاء


استخاره آنلاین با قرآن کریم


قالب میهن بلاگ تقویم جلالی

امکانات جانبی