ستاره درخشان سلیاکتی
یادنامه معلمی دلسوز و جهادگری پرتلاش شهید ولی الله محمدی
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


ستاره درخشان سلیاکتی
_____________________
تولد:
او مرد مومن،صادق،مجاهد فی سبیل الله،مرد علم ودانش،معلمی دلسوز، آگاه ومتعهد بود.شهید محمدی در تارخ 1334/7/2 در روستای سلیاکتی از توابع شهرستان نور در خانواده ای روستایی وکشاورز چشم به جهان گشود.

تحصیلات:
تحصیلات ابتدایی را در همین روستا به پایان رسانید وپس از تحصیلات ابتدایی جهت فراگیری علم ودانش راهی شهرستان نور گشته وپس از۶سال تلاش تحصیلات متوسطه را با کمال موفقیت بپایان رسانید وبرای ادامه تحصیلات راهی تهران ودر آزمون کنکورسراسری دانشگاهها شرکت وپس از احراز قبولی در دانشگاه تربیت معلم،راهی این مرکز آموزشی شد.

فعالیتهای انقلابی:
دو سال از آغاز تحصیلات عالی شهید نگذشته بود که بدنبال پیروزی انقلاب اسلامی وبه تبع آن ظهور انقلاب فرهنگی که به فرمان امام راحل(ره)برای طاغوت زدایی وزدودن فرهنگ غربی وغیراسلامی وجانشین کردن فرهنگ غنی اسلامی،دانشگاهها وموسسات آموزش عالی تعطیل گردید شهید محمدی جهت لبیک گویی به ندای حضرت امام(ره)برای ریشه کن کردن جهل وبیسوادی در سنگر نهضت سوادآموزی بعنوان آموزش یار بمدت۴ماه در روستای سلیاکتی مشغول فعالیت شد که با توجه به عملکردایشان بمدت۳ماه نیزبعنوان پرسنل دفتری واحد نهضت سوادآموزی نور به فعالیت پرداخت.بعدازاین مدت بنا به درخواست شورای مرکزی جهادسازندگی نور وارد آن نهاد مقدس گردید ودرکمیته کشاورزی جهادسازندگی نور مشغول انجام وظیفه اش درقبال انقلاب اسلامی پرداخت وبعدازمدتی با هماهنگی شورای مرکزی جهاداستان مازندران وشهرستان نور برای مسئولیت جهادسازندگی محمودآباد انتخاب شد.
فعالیتها وخدمات شهیدمحمدی دراین هنگام با پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) ودرکنار سایر فعالیتهایش در نهادهای مقدس انقلاب اسلامی،به همراهی چندتن از دیگربرادرانش باتشکیل انجمن اسلامی وبعدها گروه مقاومت(باهمکاری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نور)فعالیتهای سیاسی-فرهنگی-تبلیغی ونظامی خویش را بعددیگری بخشید.ایشان درانجمن اسلامی بادائرکردن کلاسهای عقیدتی-سیاسی واخلاقی به ساختن نیروهای جوان و بارورنمودن افکارجوانان از فرهنگ اسلامی وارشاد وراهنمایی مردم وتبلیغ مبانی انقلاب اسلامی پرداخت.شهیدمحمدی درتبلیغ دین سعی وافرداشته واز هیچ کوششی درپاسداری از سنگرهای ایدئولوژیکی انقلاب اسلامی در حد توان خویش دریغ نورزید ودراین راه حتی تا آخرین لحظه عمر مادی خویش از تبلیغات مسموم کوردلان ومنافقان از خدا بیخبر درامان نبودند.

تحصیلات دانشگاهی:
وی پس از بازگشایی دانشگاهها وموسسات آموزش عالی راهی دانشگاه شد،بدین صورت که چهارروز در هفته را در دانشگاه وبقیه ایام را در جهادسازندگی شهرستان نور یا محمودآباد به انجام وظیفه مشغول بودند تا اینکه درسال۶۳-۶۴ در رشته جغرافیا فارغ التحصیل وبه اخذ درجه لیسانس نائل گردید وپس از فارغ التحصیل شدن ابتدا در واحد آموزش وشورای مرکزی جهادنور مشغول فعالیت شدند وسپس راهی آموزش وپرورش منطقه چمستان نور گردید ودراین سنگر مقدس، به تعلیم وتربیت وسازندگی دانش آموزان این منطقه همت گماشت.

چمران مازندران
یکی از استادان جغرافیا ضمن ستایش از روحیّات و خلقیّات شهید محمدی گفتند که اگر محیط تهران مبارزی عالم چون شهید چمران پرورانده،جای تعجبی نیست،اما چگونه یک محیط دورافتاده با حدّاقل امکانات تحصیلی(درسال1364)دانشجوی فاضل و مبارزی چون شهید محمدی تحویل جامعه داده است و به حق می توان شهید محمدی را چمران مازندران نامید.(کتاب پرستو های عاشق – قوام الدین بینایی)

حضور در جبهه های حق علیه باطل:
شهید محمدی معلمی دلسوز،مهربان،پرکار،جهادگری پرتلاش وخستگی ناپذیر،رزمنده ای دلیر،فداکار ونمونه یک مجاهد فی سبیل الله بود.سراسر زندگیش را به مبارزه وتلاش در جهت اجرای احکام دین مبین اسلام سپری نمود.ایشان در کنار این فعالیتهایش لحظه ای از جنگ غافل نبودند.از بدو تحمیل جنگ بر انقلاب خونین واسلامیمان بطور ناپیوسته بلکه همیشه در جنگ شرکت می نمود بطوریکه بیش از ۹ بار در جبهه های نبرد حق علیه باطل شرکت نمود.عشق به لقاءالله واشتیاق به شهادت،شهید را نسبت به این دنیای فانی ومسائل مادی زندگی بیگانه کرده بود.

لحظات آسمانی شهید:
با اینکه یکبار هم مجروح گشته،محتاج به بستری شدن در بیمارستان ومدتی استراحت جهت رفع نقاهت داشت بااین حال با خدای خود عهد بسته بود که به هرترتیبی هست در مرحله بعدی عملیات شرکت داشته باشد ولذا این بارهم راهی جبهه های نور علیه ظلمت گشت وسرانجام در تاریخ 65/4/12 و در عملیات کربلای ۱ پس از آزادسازی شهرمهران بسوی خدای خود شتافت وبه آرزوی دیرینه اش یعنی شهادت رسید.یادش گرامی وراهش پررهرو باد.
در وصف شهید بزرگوار همین بس که در چندروز قبل از شهادت از طریق خانواده و ازطرف دانشگاه به او خبر اخذ مدرک دانشگاهی فوق لیسانس در همان رشته تحصیلی را می دهند که به دانشگاه شهیدبهشتی تهران مراجعه نمایند اما ایشان مدرک ماندگار وباقی شهادت را بر مدرک فانی دنیوی ترجیح می دهند.


شهید محمدی از نگاه همسرش:
بنده و ایشان قبل از اینکه بعنوان زن و شوهر زندگی زناشویی مان را آغاز کنیم پسرعمه و دختر دایی بودیم.اینجانب بمدت دو سال و یک ماه با ایشان زندگی کردم و در طول این مدت آنچه که بنده به یاد دارم این بود که ایشان فقط می خواستند به جبهه بروند در واقع دل و جانشان در جبهه ماندگار بود و به آن گره شدیدی زده بود.
ایشان طی 9 مرحله به جبهه رفتند و در هر مرحله دو الی سه ماه ماندگار بودند در یکی از این مراحل بنده و خانواده و بستگان به او گفتیم که دیگر نرو حالا شما زن و بچه دارید در این زمان فرزندم میثم شش ماهه بود ولی ایشان در جواب گفتند مگر شما صدای بلندگوی ماشین رانشنیدید که حضرت امام خمینی(ره)فرمودند رفتن به جبهه از اهم واجبات است پس بنابراین بر من نیز لازم است که در این جهاد شرکت کنم و فرزند زهرا(س)را یاری نمایم.از جمله سفارشهای ایشان هم این بود که در تربیت دینی و علوی گونه فرزندانم کوتاهی نکنم و آنها را با تربیت اسلامی پرورش دهم و به آنها قرآن،نماز و مسایل دینی را بیاموزم.آخرین مرحله ای که ایشان به جبهه رفتند میثم من هشت ماهه بود و زمانی که فرزندم به سن نه ماهگی رسیدند ایشان نیز در نهمین مرحله حضورش،در جبهه مهران عملیات کربلای یک به شهادت رسیدند ضمن اینکه باید بگویم دخترم نیز سه ماه بعد از شهادت ایشان بدنیا آمد.انسانهای خوب و وارسته زمینی نیستند بلکه آسمانی هستند و جایگاهشان در فرش نیست بلکه در عرش روزی می خورند بنابراین خودش را پایبند و وابسته به زندگی نکرده بود چرا که هدف والایی را انتخاب کرده بود و برای رسیدن به آن هدف سرازپا نمی شناخت و سرانجام هم به آن هدف والا یعنی شهادت نایل شد.در پایان آنچه که برای من مهم است و خیلی دوست دارم که آن را بدست آورم فیلم عملیات کربلای یک و کربلای پنج می باشد که تا این لحظه موفق نشدم امیدوارم که از این طریق آن را بدست آورم.

گزیده ای از وصیت نامه شهید:
هان ای ملت مسلمان،لحظه ای اندیشه کنید که چه بودید،کی بودید ودر حال کجایید،کی هستید وبه کجا خواهید رفت وچه خواهید شد،تفکر کنید که حتما راه نجات را در صراط مستقیم خواهید یافت.
برادرانم ،رهبری در جامعه اسلامی از اهم مسائل است.رهبری آنهم جامعه ما(رهبر انقلاب اسلامی)نماینده امام زمان(عج)است.مبادا خدای ناکرده زبانم بریده باد از او دوری کنید،پیرو رهبر باشید،وسوسه های شیاطین وچهره های آنها زیاد است مواظب باشید،نکند خدای نکرده شما را بفریبد.فقط وفقط پیرو رهبر جامعه اسلامی باشید.

ای مسئولین جامعه می دانید که مستضعفان عقب نگهداشته شدگان تاریخ چشم به کارهای شما دوخته اند وشما خیلی خیلی بیشتر مسبوق به ماجرا می باشید وحتما هر روز بیش از روز دیگر در جهت رفاه جامعه مسلم وبرای رضای خداوند گام بر می دارید که در غیر این صورت کیفر خداوند بیشتر شامل حال شما خواهد شد(لا یکلف الله نفسا الا وسعها.)

ای فرهنگیان تربیت وهدایت اجتماع را شما بعهده دارید.استعدادهای درونی ونهفته جامعه را همانند انبیا شکوفا می کنید وبرهمین امر مهم هم واقف،پس کوشش دارید خداوند به همه شما اجر دهد.

در پایان باید گفت:این وبلاگ با هدف معرفی شهدا و ترویج ارزشهای اسلامی در فضای مجازی انتشار یافت و وابسته به هیچ حزب و گروه خاصی نیست.

مدیر وبلاگ :ستاره درخشان
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در مورد مطالب وبلاگ چیست؟






رامین معمولاً هر شب کشیک می‌داد و نماز شب می‌خواند. شب‌هایی هم که نوبتش نبود از دوستانش می‌خواست او را برای رزم شبانه بیدار کنند. منظورش برای نماز شب بود. می‌گفتند خیلی شجاع بود و به جای دیگران هم کشیک می‌داد.

صغری خیل فرهنگ
رامین عبقری در یک خانواده متمول به دنیا آمده بود. خانه‌ای در شمال شهر تهران و یک زندگی راحت و بی‌دغدغه که باعث می‌شود آدم فکرش را به کار بیندازد و خودش را در موقعیت‌های عالی قرار بدهد! مثلاً می‌شود برای ادامه تحصیل یا زندگی به خارج از کشور رفت. کار و کاسبی راه انداخت و خود را اسیر هیچ ایدئولوژی‌ای نکرد! اما وقتی انقلاب و جنگ شد، رامین همه چیز را رها کرد و برای عقایدش به جبهه رفت؛ جایی که نه راحت بود و نه شیک و نه در رفاه. آنجا گلوله بود و خون و مجروحیت و... رامین ۲۶ دی ماه در جبهه شهید شد. گفت‌و‌گوی ما با ثریا هادوی مادر شهید را پیش رو دارید.

زندگی شما در سطح بالایی بود. به طور طبیعی رامین هم از لحاظ مالی در رفاه بود، اما چطور شد که سختی در جبهه‌ها را به رفاه در منزل پدری ترجیح داد؟
من و پدر رامین مذهبی بودیم و هستیم. حالا نه خیلی به‌اصطلاح متعصب و درجه یک، ولی خب در حد معمول به حلال و حرام و واجبات مقید بودیم. به مسائل مذهبی خارج از تعصب، پایبند بودیم. در دوران پیروزی انقلاب هم ما انقلابی بودیم و در تظاهرات و برنامه‌های مردمی حضور پیدا می‌کردیم. آن موقع رامین دانش‌آموز دوره دبیرستان بود. قبل از انقلاب هم به مدرسه امریکایی‌ها می‌رفت. سه پسر داشتیم که رامین اولین فرزند خانواده ما بود. در راهپیمایی‌ها شرکت می‌کرد، حضور فعالانه داشت و از طرفداران انقلاب بود. چند باری هم با منافقین درگیر شده بود. در این درگیری‌ها مجروح هم شد. شب‌ها در پایگاه‌های مردمی پاس می‌داد. کلاً جوان فعالی بود. به مسائل مذهبی هم بسیار پایبند بود. از سال پنجم دبستان نماز می‌خواند. منزلمان در خیابان وزرا بود، آنجا پایگاه بسیج تشکیل شده بود. رامین ۱۳ سال بیشتر نداشت که عضو همان پایگاه بسیج شد. در مدرسه هم معلم پرورشی خوبی داشتند. خلاصه اینکه خانواده و مدرسه روی رامین تأثیر بسیاری داشتند. خودم از رامین خیلی مراقبت کردم. رامین احکام فقهی را خوب می‌دانست و با قرآن مأنوس بود و کلاس آموزش احکام و قرآن برای بچه‌ها می‌گذاشت. همیشه در مسابقات مذهبی نفر اول می‌شد و از همان بچگی به این مسائل علاقه‌مند شده بود.

گفتید رامین قبل از انقلاب به مدرسه امریکایی‌ها می‌رفت؟
بله. رامین به مدرسه امریکایی‌ها هم می‌رفت. اتفاقاً خیلی تلاش کرد تا در آنجا انجمن اسلامی تشکیل دهد. دانش‌آموزان را به عضویت در انجمن تشویق می‌کرد، اما بعد‌ها گفت که نمی‌تواند در آن مدرسه بماند. می‌گفت: نمی‌تواند رفتار برخی دانش‌آموزان را تحمل کند، چون با انقلاب همراه نبودند. این بود که به مدرسه آیت‌الله سعیدی آمد و ادامه تحصیل داد.

چند سالش بود که به جبهه رفت؟
۱۶ ساله بود که راهی جبهه شد. سال آخر دبیرستان بود. امتحان آخر سال را نداد و رفت. سه سال در جبهه حضور داشت و در ۱۹ سالگی شهید شد. رامین خیلی باهوش بود. وقتی تصمیم برای رفتن به جبهه گرفت، نشست با من و پدرش حرف زد و گفت: باید بروم. پدرش می‌گفت: شما ابتدا پایه‌های علمی و فکری خودت را قوی کن بعد برو. من هم گفتم دیپلم را بگیر و در دانشگاه پذیرفته شو که راه آینده‌ات تا حدودی روشن شود، بعد برو. اول قبول کرد، اما بعد از مدتی گفت: مامان دیر می‌شود و ممکن است این به هدف من که خدمت به انقلاب و اسلام است لطمه بزند. با توجه به اینکه شرایط جسمی و روحی من را می‌دانست و ارتباط عاطفی خاصی میان ما بود، یک روز که منزل نبودم موضوع را مجدداً با پدرش در میان می‌گذارد و از پدرش خواهش می‌کند که با رفتنش به جبهه موافقت کند. پدرش هم موافقت می‌کند، اما به من نمی‌گویند.
رامین پنج‌شنبه‌ها بعد از مدرسه به پایگاه بسیج می‌رفت و معمولاً دیر به خانه می‌آمد. یک پنج‌شنبه‌ای آمد و ساکش را برداشت و خداحافظی کرد. من هم فکر کردم طبق معمول پنج‌شنبه‌ها به پایگاه بسیج می‌رود. منزل ما بزرگ بود. دیدم که رامین از در ورودی ساختمان نمی‌رود، گفتم چرا از در اصلی نمی‌روی، گفت: کار دارم. رفت کتاب‌ها را گذاشت و از انتهای باغ خارج شد. طوری که من با ایشان برخورد نکنم. نیمه‌شب شد دیدم نیامد. روز‌های جمعه معمولاً در قرائت دعای ندبه شرکت می‌کرد، گفتم شاید آنجا باشد. به‌تدریج نگرانی من بیشتر شد. از پدرش هم پرسیدم چیزی نگفت. فقط گفت: می‌آید. ظاهراً زمان دقیق اعزام به جبهه، چون معلوم نبود به پدرش هم نگفته بود و فقط موافقت کلی را برای رفتن به جبهه گرفته بود. با پایگاه بسیج محل تماس گرفتم ظاهراً می‌دانستند، اما چیزی نگفتند. سرانجام با رده بالاتر که تماس گرفتم گفتند رامین به جبهه اعزام شده است. یک روز بعد یعنی روز شنبه رامین تماس گرفت. گریه می‌کرد و عذرخواهی و ابراز شرمندگی که بدون خداحافظی رفته است. برای اینکه شاید اگر می‌گفت: ما بیشتر ابراز ناراحتی می‌کردیم. رفت و سه سال در جبهه خدمت کرد.

وقتی به خانه برمی‌گشت، فضای جبهه را چطور برای شما توصیف می‌کرد؟
برای اینکه من ناراحت نشوم از سختی‌های جبهه نمی‌گفت. حتی از وضعیت تغذیه و خورد و خوراک هم همیشه تعریف می‌کرد. می‌گفت: رزمندگانی که قرار است در آینده شهید شوند اصلاً یک جور دیگر هستند. وقتی آنان را می‌بینیم می‌توانیم بگوییم که فلانی قطعاً شهید می‌شود، اصلاً عطر شهادت می‌دهند.
یک بار که رامین به مرخصی آمده بود گفتم وقتی تو می‌روی جبهه انگار این دستان من قطع می‌شود و تنها می‌شوم. رامین گفت: خدا هست. من چه کاره هستم. من کاری نمی‌توانم برای شما بکنم. شما می‌دانید که هدفم چیست. من فقط برای اسلام می‌روم. فقط برای اسلام. هدف من اسلام است. وقتی این را گفت: دیگر حرفی نزدم. گفت: من برای شخص نمی‌روم. الان برای شما شخص مهم است یا اسلام؟ من را میان یک انتخاب سخت قرار داد. گفتم برای من اسلام مهم است و گفتم همه چیز باید فدای اسلام شود. دین ما بر همه چیز ارجحیت دارد. گفت: مادر وقتی جواب شما این است و هدف من را هم می‌دانی دیگر نباید نگران باشی.

مجروح هم شده بود؟
هر بار که می‌آمد یک جای بدنش مجروح بود. یک بار چشمش مجروح شد، یک بار سرش، یک بار بدنش و یک بار هم پایش مجروح شده بود. هربار هم می‌گفت: چیز مهمی نیست. می‌گفتم فلانی چشمش را از دست داد و ترکش در بدنش پر بود، اما می‌گفت: چیزی نیست. حتی یک بار گلوله به پایش خورده بود. نکته جالب اینکه معمولاً هر بار که مجروح می‌شد من خواب می‌دیدم. مثلاً وقتی از ناحیه چشم مجروح شد من خواب دیدم که از چشم رامین خون می‌چکد.

مسئولیتشان در جبهه چه بود؟
رامین ابتدا به عنوان امدادگر به جبهه جنوب رفت. چون دوره‌های امدادگری را گذرانده بود. سه سال در جبهه بود. مسئولیت‌های مختلف داشت. بعد دوره غواصی را دیده بود و در آخر هم در اطلاعات و عملیات کار می‌کرد. فرماندهان خیلی از او راضی بودند. معمولاً دوره‌های آموزشی را با نمرات بالا می‌گذراند. در همین دوره آموزشی اطلاعات و عملیات بین ۳۰ نفر اول شده بود. در همان اطلاعات و عملیات هم شهید شد.

چه سالی به شهادت رسید؟
۲۶ دی ماه سال ۱۳۶۶ در عملیات بیت‌المقدس ۲ در تپه‌های قمیش در منطقه ماووت عراق به شهادت رسید. نحوه شهادتش اینگونه بود که در سنگر نشسته بودند. رامین غذایش را می‌خورد و نمازش را هم می‌خواند و همراه دوستش آقای جوزی، در حال بررسی نقشه یک پل ساخته شده بودند که خمپاره بعثی‌ها به سنگرشان اصابت می‌کند. شدت انفجار به حدی بود که چند رزمنده به بیرون از سنگر پرت می‌شوند و دو نفر ازجمله رامین به شهادت می‌رسند. یک ترکش خمپاره به سرش و دیگری به قلبش خورده بود و در همانجا شهید شد. چون آن منطقه برفی بود و برف زیادی هم روی زمین بود پیکرش حدود ۱۰ روز زیر برف می‌ماند. دوستش آقای جوزی می‌گفت: وقتی به محل انتقال پیکر شهدا می‌رود می‌بیند که پیکر رامین نیست. خودش به منطقه برمی‌گردد و پیکر رامین را از زیر برف خارج می‌کند و بعد به ما اطلاع می‌دهد که چنین اتفاقی افتاده است.

دوستان و همرزمانش از کار‌های او در جبهه برایتان گفتند؟‌
می‌گفتند رامین معمولاً هر شب کشیک می‌داد و نماز شب می‌خواند. شب‌هایی هم که نوبتش نبود از دوستانش می‌خواست او را برای رزم شبانه بیدار کنند. منظورش برای نماز شب بود. می‌گفتند خیلی شجاع بود و به جای دیگران هم کشیک می‌داد. اهل کمک کردن به دیگران بود. حتی حقوقی هم که می‌گرفت صرف امور خیریه می‌کرد. آخرین بار که آمد موتورش را فروخت. گفتم چرا می‌فروشی؟ گفت: من که لازم ندارم، دادم به کسی که نیاز دارد.

رامین در یک خانواده تقریباً مرفه زندگی می‌کرد، اما از دنیا دل کند و به جبهه رفت. برخورد دوستان و بستگان شما درباره شهادت رامین چه بود؟
بالاخره در میان دوست و آشنا همه جور آدم هست. کسی از بستگان ما در جبهه نبود و آن‌ها مخالف رفتن رامین به جبهه بودند. برخی که با اعتقادات ما مخالف بودند طعنه می‌زدند. ششم بهمن ماه یعنی حدود ۱۲ روز بعد از شهادتش مراسم تشییع برگزار شد، اما وقتی پیکر رامین را جلوی منزل آوردند، خودم حدود ۱۵ دقیقه سخنرانی کردم بدون اینکه گریه کنم. همان افراد که اشاره کردم و بعضاً از بستگان ما هم بودند آمدند گفتند که این حرف‌ها را به زور از تو خواسته‌اند که بگویی؟ گفتم نه اصلاً اینطور نیست. من از فرزند شهیدم تجلیل کردم. گفتند تو حتی گریه نکردی و در سخنرانی‌ات از انقلاب و نظام دفاع کردی و از جبهه حمایت کردی. من گفتم از اعتقادات خودم، خانواده و پسرم حرف زدم و دفاع کردم. می‌خواهم بگویم ما با چنین مشکلاتی هم مواجه بودیم و حرف‌ها شنیدیم، اما خودم به رفتن بچه‌ام راضی بودم و راهی را که انتخاب کرده بود، دوست داشتم.

وصیتنامه هم داشت؟
رامین عزیز من در وصیتنامه‌اش سه نکته مهم را نوشته بود؛ یکی اینکه پشتیبان ولایت فقیه باشید. دیگر اینکه راه شهدا و اسلام را بروید و نکته سوم اینکه نوشت دوست ندارم از کسانی که مخالف انقلاب هستند در مراسم من حضور یابند.




نوع مطلب : شهیدوشهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 21 تیر 1397
پنجشنبه 21 تیر 1397 13:13
سلام عالی بود دستت درد نکنه مظلبت را استفاده کردم و کیف کردم و برای دوستانم در تلگرام نیز ارسال کردم ممنونc
ستاره درخشانسلام - از شما متشکرم و نظر لطف شماست
پنجشنبه 21 تیر 1397 13:12
سلام عالی بود دستت درد نکنه مظلبت را استفاده کردم و کیف کردم و برای دوستانم در تلگرام نیز ارسال کردم ممنونc
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آپلود عکس آپلود عکس

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نیت کنید و اشاره فرمایید


فال انبیاء

فال انبیاء


استخاره آنلاین با قرآن کریم


قالب میهن بلاگ تقویم جلالی

امکانات جانبی