ستاره درخشان سلیاکتی
یادنامه معلمی دلسوز و جهادگری پرتلاش شهید ولی الله محمدی
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


ستاره درخشان سلیاکتی
_____________________
تولد:
او مرد مومن،صادق،مجاهد فی سبیل الله،مرد علم ودانش،معلمی دلسوز، آگاه ومتعهد بود.شهید محمدی در تارخ 1334/7/2 در روستای سلیاکتی از توابع شهرستان نور در خانواده ای روستایی وکشاورز چشم به جهان گشود.

تحصیلات:
تحصیلات ابتدایی را در همین روستا به پایان رسانید وپس از تحصیلات ابتدایی جهت فراگیری علم ودانش راهی شهرستان نور گشته وپس از۶سال تلاش تحصیلات متوسطه را با کمال موفقیت بپایان رسانید وبرای ادامه تحصیلات راهی تهران ودر آزمون کنکورسراسری دانشگاهها شرکت وپس از احراز قبولی در دانشگاه تربیت معلم،راهی این مرکز آموزشی شد.

فعالیتهای انقلابی:
دو سال از آغاز تحصیلات عالی شهید نگذشته بود که بدنبال پیروزی انقلاب اسلامی وبه تبع آن ظهور انقلاب فرهنگی که به فرمان امام راحل(ره)برای طاغوت زدایی وزدودن فرهنگ غربی وغیراسلامی وجانشین کردن فرهنگ غنی اسلامی،دانشگاهها وموسسات آموزش عالی تعطیل گردید شهید محمدی جهت لبیک گویی به ندای حضرت امام(ره)برای ریشه کن کردن جهل وبیسوادی در سنگر نهضت سوادآموزی بعنوان آموزش یار بمدت۴ماه در روستای سلیاکتی مشغول فعالیت شد که با توجه به عملکردایشان بمدت۳ماه نیزبعنوان پرسنل دفتری واحد نهضت سوادآموزی نور به فعالیت پرداخت.بعدازاین مدت بنا به درخواست شورای مرکزی جهادسازندگی نور وارد آن نهاد مقدس گردید ودرکمیته کشاورزی جهادسازندگی نور مشغول انجام وظیفه اش درقبال انقلاب اسلامی پرداخت وبعدازمدتی با هماهنگی شورای مرکزی جهاداستان مازندران وشهرستان نور برای مسئولیت جهادسازندگی محمودآباد انتخاب شد.
فعالیتها وخدمات شهیدمحمدی دراین هنگام با پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) ودرکنار سایر فعالیتهایش در نهادهای مقدس انقلاب اسلامی،به همراهی چندتن از دیگربرادرانش باتشکیل انجمن اسلامی وبعدها گروه مقاومت(باهمکاری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نور)فعالیتهای سیاسی-فرهنگی-تبلیغی ونظامی خویش را بعددیگری بخشید.ایشان درانجمن اسلامی بادائرکردن کلاسهای عقیدتی-سیاسی واخلاقی به ساختن نیروهای جوان و بارورنمودن افکارجوانان از فرهنگ اسلامی وارشاد وراهنمایی مردم وتبلیغ مبانی انقلاب اسلامی پرداخت.شهیدمحمدی درتبلیغ دین سعی وافرداشته واز هیچ کوششی درپاسداری از سنگرهای ایدئولوژیکی انقلاب اسلامی در حد توان خویش دریغ نورزید ودراین راه حتی تا آخرین لحظه عمر مادی خویش از تبلیغات مسموم کوردلان ومنافقان از خدا بیخبر درامان نبودند.

تحصیلات دانشگاهی:
وی پس از بازگشایی دانشگاهها وموسسات آموزش عالی راهی دانشگاه شد،بدین صورت که چهارروز در هفته را در دانشگاه وبقیه ایام را در جهادسازندگی شهرستان نور یا محمودآباد به انجام وظیفه مشغول بودند تا اینکه درسال۶۳-۶۴ در رشته جغرافیا فارغ التحصیل وبه اخذ درجه لیسانس نائل گردید وپس از فارغ التحصیل شدن ابتدا در واحد آموزش وشورای مرکزی جهادنور مشغول فعالیت شدند وسپس راهی آموزش وپرورش منطقه چمستان نور گردید ودراین سنگر مقدس، به تعلیم وتربیت وسازندگی دانش آموزان این منطقه همت گماشت.

چمران مازندران
یکی از استادان جغرافیا ضمن ستایش از روحیّات و خلقیّات شهید محمدی گفتند که اگر محیط تهران مبارزی عالم چون شهید چمران پرورانده،جای تعجبی نیست،اما چگونه یک محیط دورافتاده با حدّاقل امکانات تحصیلی(درسال1364)دانشجوی فاضل و مبارزی چون شهید محمدی تحویل جامعه داده است و به حق می توان شهید محمدی را چمران مازندران نامید.(کتاب پرستو های عاشق – قوام الدین بینایی)

حضور در جبهه های حق علیه باطل:
شهید محمدی معلمی دلسوز،مهربان،پرکار،جهادگری پرتلاش وخستگی ناپذیر،رزمنده ای دلیر،فداکار ونمونه یک مجاهد فی سبیل الله بود.سراسر زندگیش را به مبارزه وتلاش در جهت اجرای احکام دین مبین اسلام سپری نمود.ایشان در کنار این فعالیتهایش لحظه ای از جنگ غافل نبودند.از بدو تحمیل جنگ بر انقلاب خونین واسلامیمان بطور ناپیوسته بلکه همیشه در جنگ شرکت می نمود بطوریکه بیش از ۹ بار در جبهه های نبرد حق علیه باطل شرکت نمود.عشق به لقاءالله واشتیاق به شهادت،شهید را نسبت به این دنیای فانی ومسائل مادی زندگی بیگانه کرده بود.

لحظات آسمانی شهید:
با اینکه یکبار هم مجروح گشته،محتاج به بستری شدن در بیمارستان ومدتی استراحت جهت رفع نقاهت داشت بااین حال با خدای خود عهد بسته بود که به هرترتیبی هست در مرحله بعدی عملیات شرکت داشته باشد ولذا این بارهم راهی جبهه های نور علیه ظلمت گشت وسرانجام در تاریخ 65/4/12 و در عملیات کربلای ۱ پس از آزادسازی شهرمهران بسوی خدای خود شتافت وبه آرزوی دیرینه اش یعنی شهادت رسید.یادش گرامی وراهش پررهرو باد.
در وصف شهید بزرگوار همین بس که در چندروز قبل از شهادت از طریق خانواده و ازطرف دانشگاه به او خبر اخذ مدرک دانشگاهی فوق لیسانس در همان رشته تحصیلی را می دهند که به دانشگاه شهیدبهشتی تهران مراجعه نمایند اما ایشان مدرک ماندگار وباقی شهادت را بر مدرک فانی دنیوی ترجیح می دهند.


شهید محمدی از نگاه همسرش:
بنده و ایشان قبل از اینکه بعنوان زن و شوهر زندگی زناشویی مان را آغاز کنیم پسرعمه و دختر دایی بودیم.اینجانب بمدت دو سال و یک ماه با ایشان زندگی کردم و در طول این مدت آنچه که بنده به یاد دارم این بود که ایشان فقط می خواستند به جبهه بروند در واقع دل و جانشان در جبهه ماندگار بود و به آن گره شدیدی زده بود.
ایشان طی 9 مرحله به جبهه رفتند و در هر مرحله دو الی سه ماه ماندگار بودند در یکی از این مراحل بنده و خانواده و بستگان به او گفتیم که دیگر نرو حالا شما زن و بچه دارید در این زمان فرزندم میثم شش ماهه بود ولی ایشان در جواب گفتند مگر شما صدای بلندگوی ماشین رانشنیدید که حضرت امام خمینی(ره)فرمودند رفتن به جبهه از اهم واجبات است پس بنابراین بر من نیز لازم است که در این جهاد شرکت کنم و فرزند زهرا(س)را یاری نمایم.از جمله سفارشهای ایشان هم این بود که در تربیت دینی و علوی گونه فرزندانم کوتاهی نکنم و آنها را با تربیت اسلامی پرورش دهم و به آنها قرآن،نماز و مسایل دینی را بیاموزم.آخرین مرحله ای که ایشان به جبهه رفتند میثم من هشت ماهه بود و زمانی که فرزندم به سن نه ماهگی رسیدند ایشان نیز در نهمین مرحله حضورش،در جبهه مهران عملیات کربلای یک به شهادت رسیدند ضمن اینکه باید بگویم دخترم نیز سه ماه بعد از شهادت ایشان بدنیا آمد.انسانهای خوب و وارسته زمینی نیستند بلکه آسمانی هستند و جایگاهشان در فرش نیست بلکه در عرش روزی می خورند بنابراین خودش را پایبند و وابسته به زندگی نکرده بود چرا که هدف والایی را انتخاب کرده بود و برای رسیدن به آن هدف سرازپا نمی شناخت و سرانجام هم به آن هدف والا یعنی شهادت نایل شد.در پایان آنچه که برای من مهم است و خیلی دوست دارم که آن را بدست آورم فیلم عملیات کربلای یک و کربلای پنج می باشد که تا این لحظه موفق نشدم امیدوارم که از این طریق آن را بدست آورم.

گزیده ای از وصیت نامه شهید:
هان ای ملت مسلمان،لحظه ای اندیشه کنید که چه بودید،کی بودید ودر حال کجایید،کی هستید وبه کجا خواهید رفت وچه خواهید شد،تفکر کنید که حتما راه نجات را در صراط مستقیم خواهید یافت.
برادرانم ،رهبری در جامعه اسلامی از اهم مسائل است.رهبری آنهم جامعه ما(رهبر انقلاب اسلامی)نماینده امام زمان(عج)است.مبادا خدای ناکرده زبانم بریده باد از او دوری کنید،پیرو رهبر باشید،وسوسه های شیاطین وچهره های آنها زیاد است مواظب باشید،نکند خدای نکرده شما را بفریبد.فقط وفقط پیرو رهبر جامعه اسلامی باشید.

ای مسئولین جامعه می دانید که مستضعفان عقب نگهداشته شدگان تاریخ چشم به کارهای شما دوخته اند وشما خیلی خیلی بیشتر مسبوق به ماجرا می باشید وحتما هر روز بیش از روز دیگر در جهت رفاه جامعه مسلم وبرای رضای خداوند گام بر می دارید که در غیر این صورت کیفر خداوند بیشتر شامل حال شما خواهد شد(لا یکلف الله نفسا الا وسعها.)

ای فرهنگیان تربیت وهدایت اجتماع را شما بعهده دارید.استعدادهای درونی ونهفته جامعه را همانند انبیا شکوفا می کنید وبرهمین امر مهم هم واقف،پس کوشش دارید خداوند به همه شما اجر دهد.

در پایان باید گفت:این وبلاگ با هدف معرفی شهدا و ترویج ارزشهای اسلامی در فضای مجازی انتشار یافت و وابسته به هیچ حزب و گروه خاصی نیست.

مدیر وبلاگ :ستاره درخشان
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در مورد مطالب وبلاگ چیست؟






خیلی از همرزمان پدرم بعد از شهادت ایشان بحث تواضعش را یادآور شده‌اند. یکی از آن‌ها تعریف می‌کرد: «تا مدت‌ها فکر می‌کردم سردار علیپور یکی از نیرو‌های فاطمیون است، بس که ساده و خاکی با ما برخورد می‌کرد.»

علیرضا محمدی
بازنشستگی، دوران فراغت از سختی‌های یک عمر تلاش و کوشش است. زمانی که ثمره زندگی‌ات به بار می‌نشیند و باید از شیرینی‌هایش استفاده کنی. تصور کنید ۳۴ سال در لباس نظامی خدمت کرده‌اید و به بازنشستگی رسیده‌اید. سه فرزند پسرتان آن قدر بزرگ شده‌اند که نگاه کردن به قد و بالای‌شان ذوق‌زده‌تان کند. مخصوصاً که همسرتان می‌گوید باید برای دوقلو‌ها آستین بالا بزنیم و دامادشان کنیم. همه این‌ها در زندگی سردار جان‌محمد علیپور عیناً رخ داده بود. می‌توانست در سن ۵۰ سالگی عافیت‌طلبی پیشه کند و از موقعیت اجتماعی که یک عمر خدمت صادقانه در لباس پاسداری برایش رقم زده بود بهره ببرد، اما مسئولیت‌پذیری تکلیف دیگری بر عهده‌اش گذاشت. داوطلبانه به جایی رفت که جز تیر و ترکش و انفجار هیچ دستاورد مادی برایش نداشت. شاید چشم‌های سردار، در آتش و دود و خاک و خل جبهه‌ها چیز‌هایی را می‌دید که هر چشمی قادر به دیدن آن نیست. گفت‌وگوی ما با حسین علیپور فرزند سردار شهید حاج‌جان‌محمد علیپور را پیش رو دارید.

 
از شهید علیپور به عنوان یک نیروی زبده در رسته زرهی یاد می‌شود، این تخصص را از دوران جنگ به یادگار داشتند؟
بله، آن طور که از خود ایشان و همرزمان‌شان شنیده‌ایم، بابا جزو اولین گروه از رزمنده‌هایی بودند که برای تأسیس یگان زرهی سپاه آموزش می‌بینند. این گروه در سال ۶۲ به تهران می‌آیند و حدود شش ماه آموزش زرهی می‌بینند. وقتی بابا به همراه سرداران حاج‌عباس و حاج‌حمید سرخیلی به لشکر ۷، ولی عصر (ع) برمی‌گردند، گردان مکانیزه زرهی را تأسیس می‌کنند. بابا از همان زمان تا لحظه شهادت به عنوان نیروی متخصص در رسته زرهی خدمت می‌کرد.

اولین حضور پدرتان در جبهه مربوط به همان سال ۶۲ می‌شود؟
نه ایشان از شروع دفاع مقدس به عنوان بسیجی در جبهه‌ها حضور داشت. پدرم در زمان انقلاب که ۱۳ سال داشت، به همراه پسرعموی‌شان که ما عاموحسن صدایش می‌کردیم کلیشه عکس امام را درست می‌کردند و فعالیت انقلابی داشتند. بعد از پیروزی انقلاب هم در مسجد محمدی عضو بسیج می‌شوند. شهید علیپور ابتدا از طریق بسیج به جبهه اعزام می‌شود. مدتی نیروی خط‌شکن بود تا اینکه قضیه آموزش زرهی پیش می‌آید و در همان رسته زرهی تا انتهای دفاع مقدس در جبهه خدمت می‌کند.

با این همه حضور مجروح هم شده بودند؟
بابا چند بار مجروح شده بود که در دو مورد شدت مجروحیتش زیاد بود. بار اول در عملیات کربلای ۵ تانک‌شان مورد اصابت گلوله توپ قرار می‌گیرد و دچار موج‌گرفتگی می‌شود. ایشان را به بیمارستانی در یزد منتقل می‌کنند. خودش تعریف می‌کرد که حتی یادم نمی‌آمد اسمم چیست و اهل کدام شهر هستم. چند روز سپری می‌شود تا اینکه پدرم عکس حضرت امام را در بیمارستان می‌بیند و کم‌کم همه چیز را به یاد می‌آورد. مجروحیت دومش هم به عملیات والفجر ۱۰ و واقعه بمباران شیمیایی حلبچه عراق برمی‌گشت. آنجا پدرم شیمیایی می‌شود و عوارض مجروحیت شیمیایی همیشه با او بود.

در خانواده چند برادر و خواهر هستید؟
من و برادر دوقلویم محسن متولد سال ۶۹ هستیم و برادر کوچک‌ترمان علی هم متولد سال ۱۳۷۸ است.

شهید وقتی که به جبهه مقاومت اسلامی می‌رفت، بازنشسته بود؟
بله، ایشان سال ۹۰ بازنشسته شد، اما به خاطر تخصصی که داشت دعوت به کار شد و دو سال دیگر هم خدمت کرد. سال ۹۲ بعد از حدود ۳۴ سال رزمندگی و پاسداری از کار کناره گرفت. آن زمان فقط ۴۸ سال داشت، اما دو سال بعد در سن ۵۰ سالگی دوباره رخت رزم پوشید و به جبهه سوریه رفت.

پس رفتن‌شان داوطلبانه بود؟
بله، ایشان بازنشسته بود و کسی حکم نکرده بود که باید برود.

اقدام شهید علیپور با عقل معاش جور درنمی‌آید. چرا باید در سن ۵۰ سالگی با داشتن زن و سه فرزند و آن‌هم در حالی که به تازگی بازنشسته شده بود و باید خستگی ۳۴ سال کار نظامی را از تن خارج می‌کرد، دوباره راهی جبهه می‌شد؟
معیار‌هایی که پدرم در زندگی‌اش داشت با حساب و کتاب‌های مرسوم زمانه ما فرق داشت. نگاه ایشان به زندگی عافیت‌طلبانه نبود. بابا به خوبی می‌دانست که به عنوان یک مسلمان و از آن مهم‌تر به عنوان یک شیعه مسئولیت‌هایی دارد. همان‌طور که دکتر شریعتی در سخنرانی «مسئولیت‌های شیعه بودن» عنوان می‌دارد، ما به عنوان یک شیعه مسئولیت‌هایی داریم که باید به انجام آن‌ها توجه داشته باشیم. من در عمرم کمتر کسی را دیده‌ام که مثل شهید علیپور مسئولیت‌پذیر باشد. ایشان حتی در امور عادی زندگی مثل آب خوردن، وضو گرفتن و کار‌هایی از این دست سعی می‌کرد شیعه بودن را فراموش نکند. آب که می‌خورد، ذکر سلام بر حسین را فراموش نمی‌کرد. یادم است وقتی قصد جبهه کرد، مادرم گفتم حسین و محسن وقت ازدواج‌شان است، صبر کن اول تکلیف این‌ها را روشن کن، بعد برو. بابا در جواب گفت: تکلیف همه ما را سیدالشهدا (ع) روشن کرده است. الان وقت کمک کردن به جبهه مقاومت اسلامی است و این مسئولیت از همه مسئولیت‌های دیگر برایم واجب‌تر است.

خود شما مخالفتی نداشتید؟ به هر حال پدرتان به حکم شغل نظامی‌اش مأموریت زیاد می‌رفت و حالا وقتش بود که بیشتر کنار خانواده باشد.
کلاً فضای تربیتی ما طوری بود که این مسائل برای‌مان حل شده بود. همان طور که گفتید پدرم در زمان خدمتش مأموریت زیاد می‌رفت. در دوران کودکی گاه پیش می‌آمد که ماه به ماه او را نمی‌دیدیم، اما وقتی تصمیم گرفت به سوریه برود، هیچ مخالفتی با ایشان نداشتیم. اقوام و آشنایان می‌گفتند به عنوان پسران بزرگ‌ترش با او حرف بزنیم و منصرفش کنیم. در ظاهر با حرف‌شان موافقت می‌کردیم، ولی هیچ وقت چیزی به پدرمان نگفتیم مبادا دلسرد شود.

از صحبت‌های‌تان این طور برداشت کردم که شهید علیپور سال ۹۴ اعزام شده بود، چطور تا آن موقع اقدام نکرده بودند؟
ایشان از بدو شروع فتنه تروریست‌ها در سوریه و عراق قصد داشت برود، منتها شرایط جور نبود. یک‌سری مشکلاتی داشتیم که باعث شد نتواند برود. قبل از پدرم یکی از همرزمان‌شان که زمانی از نیرو‌های ایشان بود، به سوریه رفته بود. ایشان در گفت‌وگویی که با فرماندهان داشت، از پدرم و تخصص‌شان تعریف می‌کند. آن‌ها هم خواستار حضور پدرم در جبهه سوریه می‌شوند. این را هم بگویم که بابا در سال ۱۳۷۲ برای یک دوره تخصصی زرهی به کشور روسیه رفته بود. به جرأت می‌توان گفت: در هر اتفاق زرهی که در خوزستان می‌افتاد، پدرم شرکت داشت و فرماندهان نظر ایشان را جویا می‌شدند؛ بنابراین تخصص لازم برای شرکت در جبهه مقاومت اسلامی‌را دارا بود. وقتی همرزم پدرم درخواست فرماندهان برای حضورش در سوریه را به اطلاع ایشان می‌رساند پدرم می‌گوید من می‌خواستم بروم، حالا که اعلام نیاز شده دیگر نباید تعلل کنم. از طرف دیگر شهادت سردار دریساوی در مهرماه ۱۳۹۳ تلنگری بود که بابا را در عزمش راسخ‌تر کرد. شهید دریساوی از همرزمان دوران دفاع مقدس پدرم بود و چندین سال در سپاه سابقه همکاری و دوستی با یکدیگر داشتند.

در جبهه سوریه چه مسئولیت‌هایی داشتند؟
فروردین ۱۳۹۴ که پدرم به سوریه رفت، ابتدا مسئولیت آموزش نیرو‌ها را برعهده داشت. ارتش سوریه به خاطر جدایی بخشی از نیروهایش که موسوم به ارتش آزاد هستند، از کمبود نیروی متخصص رنج می‌برد. ضمن اینکه شاکله نیروی زمینی‌شان را قوای زرهی تشکیل می‌دهد. به همین خاطر پدرم به نیروی دفاع میهنی‌های سوریه که همان بسیجی‌های سوری هستند آموزش می‌داد. همرزمان پدرم بعد‌ها تعریف می‌کردند که یکی از فرماندهان ارتش سوریه از شهید علیپور می‌پرسد چقدر طول می‌کشد از یک رزمنده دفاع میهنی یک نیروی متخصص زرهی درست کنی؟ ایشان در جواب می‌گوید: دو ماه. آن نظامی سوری که خودش هم دوره زرهی را در روسیه گذرانده بود می‌خندد و می‌گوید امکان ندارد کمتر از شش ماه بتوانی آموزش بدهی. پدرم می‌گوید در عمل ثابت می‌کنم. خلاصه بعد از دو ماه که آن فرمانده سوری می‌آید و آموزشی‌ها را امتحان می‌کند، می‌بیند بسیار خوب از عهده انجام وظایف‌شان برمی‌آیند. فرمانده سوری به قدری تحت تأثیر قرار گرفته بود که موقع خداحافظی به پدرم احترام نظامی می‌گذارد. بعد از مدتی بابا فرمانده تیپ زرهی حماء و بعد تیپ تدمر می‌شود. نهایتاً هم به عنوان رئیس ستاد زرهی جبهه مقاومت انتخاب می‌شود.

شهادت‌شان کی رقم خورد؟ یک نکته در خصوص شهید علیپور این است که چرا با وجود مسئولیت‌های‌شان موضوع شهادت‌شان بازتاب مناسبی نیافت؟
پدرم ۱۳ مرداد ۱۳۹۶ مصادف با شب میلاد امام رضا (ع) در حوالی تدمر به شهادت رسید. البته پیکرشان ۲۰ روز بعد توسط تروریست‌های مورد حمایت امریکا تحویل داده شد. چند روز بعد از شهادت پدرم، موضوع اسارت و سپس شهادت محسن حججی پیش آمد که باعث شد توجه رسانه‌ای بیشتر روی این شهید بزرگوار باشد. شهید حججی فرمانده یکی از گروهان‌های زرهی لشکر ۸ نجف بودند و پدرم فرمانده ستاد زرهی جبهه مقاومت، با این وجود خبر شهادت حججی بازتاب رسانه‌ای گسترده‌ای یافت و خبر شهادت پدرم کمتر رسانه‌ای شد.

سردار علیپور، رزمنده‌ای که عمر خودش را وقف اسلام و انقلاب کرد، چطور به شهادت رسید؟
بابا روز شهادتش برای سرکشی به یکی از مقر‌ها به اطراف تدمر می‌رود. چون تردد فرماندهان در جبهه سوریه هنگام تاریکی هوا ممنوع شده بود، تصمیم می‌گیرد تا شب نشده برگردد. یکی دیگر از نیرو‌های فاطمیون از بابا می‌خواهد او را همراه خودش ببرد. پدرم می‌پذیرد و همراه آقای علی عظیمی که مسئول پشتیبانی یکی از تیپ‌های زرهی بود، برمی‌گردند. آن رزمنده فاطمی که همراه‌شان شده بود تعریف می‌کرد که میانه راه شهید علیپور نگه داشت و از من خواست برگردم. گفتم اگر نمی‌خواستید مرا ببرید چرا سوارم کردید؟ پدرم می‌گوید فردا خودم کسی را دنبالت می‌فرستم. به هر حال حرکت می‌کنند و در راه به کمین نیرو‌های مورد حمایت امریکا می‌افتند. برخی از همرزمان پدرم معتقدند احتمال دارد ایشان را شناسایی کرده بودند چراکه تروریست‌ها از نحوه کمین و مجروحیت و اسارت پدرم فیلمبرداری کرده بودند. ابتدا گلوله‌ای به پهلوی پدرم می‌خورد و او را محاصره و به اسارت درمی‌آورند. بعد که از بی‌سیم و وسایل همراهش می‌فهمند جزو فرماندهان است ایشان را به شهادت می‌رسانند. پیکر بابا حدود ۲۰ روز بعد با پیگیری‌های حاج‌قاسم سلیمانی تحویل نیرو‌های خودی شد.

از شهید علیپور که بالاترین فرمانده زرهی جبهه مقاومت بودند، به عنوان فرماندهی متواضع یاد می‌شود، علتش چه بود؟
خیلی از همرزمان پدرم بعد از شهادت ایشان بحث تواضعش را یادآور شده‌اند. یکی از آن‌ها تعریف می‌کرد: «تا مدت‌ها فکر می‌کردم سردار علیپور یکی از نیرو‌های فاطمیون است، بس که ساده و خاکی با ما برخورد می‌کرد.» یک زمانی پدرم می‌شنود که تعدادی از بچه‌های خوزستان به سوریه آمده‌اند. ناشناس به مقرشان می‌رود و با آن‌ها خوش و بش می‌کند و عکس یادگاری می‌اندازند. همه آن‌ها تعریف می‌کردند که بعد از شهادت سردار علیپور فهمیدیم ایشان جزو فرماندهان عالی‌رتبه بودند.




نوع مطلب : شهدای مدافع حرم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 25 تیر 1397
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آپلود عکس آپلود عکس

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نیت کنید و اشاره فرمایید


فال انبیاء

فال انبیاء


استخاره آنلاین با قرآن کریم


قالب میهن بلاگ تقویم جلالی

امکانات جانبی