ستاره درخشان سلیاکتی
یادنامه معلمی دلسوز و جهادگری پرتلاش شهید ولی الله محمدی
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


ستاره درخشان سلیاکتی
_____________________
تولد:
او مرد مومن،صادق،مجاهد فی سبیل الله،مرد علم ودانش،معلمی دلسوز، آگاه ومتعهد بود.شهید محمدی در تارخ 1334/7/2 در روستای سلیاکتی از توابع شهرستان نور در خانواده ای روستایی وکشاورز چشم به جهان گشود.

تحصیلات:
تحصیلات ابتدایی را در همین روستا به پایان رسانید وپس از تحصیلات ابتدایی جهت فراگیری علم ودانش راهی شهرستان نور گشته وپس از۶سال تلاش تحصیلات متوسطه را با کمال موفقیت بپایان رسانید وبرای ادامه تحصیلات راهی تهران ودر آزمون کنکورسراسری دانشگاهها شرکت وپس از احراز قبولی در دانشگاه تربیت معلم،راهی این مرکز آموزشی شد.

فعالیتهای انقلابی:
دو سال از آغاز تحصیلات عالی شهید نگذشته بود که بدنبال پیروزی انقلاب اسلامی وبه تبع آن ظهور انقلاب فرهنگی که به فرمان امام راحل(ره)برای طاغوت زدایی وزدودن فرهنگ غربی وغیراسلامی وجانشین کردن فرهنگ غنی اسلامی،دانشگاهها وموسسات آموزش عالی تعطیل گردید شهید محمدی جهت لبیک گویی به ندای حضرت امام(ره)برای ریشه کن کردن جهل وبیسوادی در سنگر نهضت سوادآموزی بعنوان آموزش یار بمدت۴ماه در روستای سلیاکتی مشغول فعالیت شد که با توجه به عملکردایشان بمدت۳ماه نیزبعنوان پرسنل دفتری واحد نهضت سوادآموزی نور به فعالیت پرداخت.بعدازاین مدت بنا به درخواست شورای مرکزی جهادسازندگی نور وارد آن نهاد مقدس گردید ودرکمیته کشاورزی جهادسازندگی نور مشغول انجام وظیفه اش درقبال انقلاب اسلامی پرداخت وبعدازمدتی با هماهنگی شورای مرکزی جهاداستان مازندران وشهرستان نور برای مسئولیت جهادسازندگی محمودآباد انتخاب شد.
فعالیتها وخدمات شهیدمحمدی دراین هنگام با پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) ودرکنار سایر فعالیتهایش در نهادهای مقدس انقلاب اسلامی،به همراهی چندتن از دیگربرادرانش باتشکیل انجمن اسلامی وبعدها گروه مقاومت(باهمکاری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نور)فعالیتهای سیاسی-فرهنگی-تبلیغی ونظامی خویش را بعددیگری بخشید.ایشان درانجمن اسلامی بادائرکردن کلاسهای عقیدتی-سیاسی واخلاقی به ساختن نیروهای جوان و بارورنمودن افکارجوانان از فرهنگ اسلامی وارشاد وراهنمایی مردم وتبلیغ مبانی انقلاب اسلامی پرداخت.شهیدمحمدی درتبلیغ دین سعی وافرداشته واز هیچ کوششی درپاسداری از سنگرهای ایدئولوژیکی انقلاب اسلامی در حد توان خویش دریغ نورزید ودراین راه حتی تا آخرین لحظه عمر مادی خویش از تبلیغات مسموم کوردلان ومنافقان از خدا بیخبر درامان نبودند.

تحصیلات دانشگاهی:
وی پس از بازگشایی دانشگاهها وموسسات آموزش عالی راهی دانشگاه شد،بدین صورت که چهارروز در هفته را در دانشگاه وبقیه ایام را در جهادسازندگی شهرستان نور یا محمودآباد به انجام وظیفه مشغول بودند تا اینکه درسال۶۳-۶۴ در رشته جغرافیا فارغ التحصیل وبه اخذ درجه لیسانس نائل گردید وپس از فارغ التحصیل شدن ابتدا در واحد آموزش وشورای مرکزی جهادنور مشغول فعالیت شدند وسپس راهی آموزش وپرورش منطقه چمستان نور گردید ودراین سنگر مقدس، به تعلیم وتربیت وسازندگی دانش آموزان این منطقه همت گماشت.

چمران مازندران
یکی از استادان جغرافیا ضمن ستایش از روحیّات و خلقیّات شهید محمدی گفتند که اگر محیط تهران مبارزی عالم چون شهید چمران پرورانده،جای تعجبی نیست،اما چگونه یک محیط دورافتاده با حدّاقل امکانات تحصیلی(درسال1364)دانشجوی فاضل و مبارزی چون شهید محمدی تحویل جامعه داده است و به حق می توان شهید محمدی را چمران مازندران نامید.(کتاب پرستو های عاشق – قوام الدین بینایی)

حضور در جبهه های حق علیه باطل:
شهید محمدی معلمی دلسوز،مهربان،پرکار،جهادگری پرتلاش وخستگی ناپذیر،رزمنده ای دلیر،فداکار ونمونه یک مجاهد فی سبیل الله بود.سراسر زندگیش را به مبارزه وتلاش در جهت اجرای احکام دین مبین اسلام سپری نمود.ایشان در کنار این فعالیتهایش لحظه ای از جنگ غافل نبودند.از بدو تحمیل جنگ بر انقلاب خونین واسلامیمان بطور ناپیوسته بلکه همیشه در جنگ شرکت می نمود بطوریکه بیش از ۹ بار در جبهه های نبرد حق علیه باطل شرکت نمود.عشق به لقاءالله واشتیاق به شهادت،شهید را نسبت به این دنیای فانی ومسائل مادی زندگی بیگانه کرده بود.

لحظات آسمانی شهید:
با اینکه یکبار هم مجروح گشته،محتاج به بستری شدن در بیمارستان ومدتی استراحت جهت رفع نقاهت داشت بااین حال با خدای خود عهد بسته بود که به هرترتیبی هست در مرحله بعدی عملیات شرکت داشته باشد ولذا این بارهم راهی جبهه های نور علیه ظلمت گشت وسرانجام در تاریخ 65/4/12 و در عملیات کربلای ۱ پس از آزادسازی شهرمهران بسوی خدای خود شتافت وبه آرزوی دیرینه اش یعنی شهادت رسید.یادش گرامی وراهش پررهرو باد.
در وصف شهید بزرگوار همین بس که در چندروز قبل از شهادت از طریق خانواده و ازطرف دانشگاه به او خبر اخذ مدرک دانشگاهی فوق لیسانس در همان رشته تحصیلی را می دهند که به دانشگاه شهیدبهشتی تهران مراجعه نمایند اما ایشان مدرک ماندگار وباقی شهادت را بر مدرک فانی دنیوی ترجیح می دهند.


شهید محمدی از نگاه همسرش:
بنده و ایشان قبل از اینکه بعنوان زن و شوهر زندگی زناشویی مان را آغاز کنیم پسرعمه و دختر دایی بودیم.اینجانب بمدت دو سال و یک ماه با ایشان زندگی کردم و در طول این مدت آنچه که بنده به یاد دارم این بود که ایشان فقط می خواستند به جبهه بروند در واقع دل و جانشان در جبهه ماندگار بود و به آن گره شدیدی زده بود.
ایشان طی 9 مرحله به جبهه رفتند و در هر مرحله دو الی سه ماه ماندگار بودند در یکی از این مراحل بنده و خانواده و بستگان به او گفتیم که دیگر نرو حالا شما زن و بچه دارید در این زمان فرزندم میثم شش ماهه بود ولی ایشان در جواب گفتند مگر شما صدای بلندگوی ماشین رانشنیدید که حضرت امام خمینی(ره)فرمودند رفتن به جبهه از اهم واجبات است پس بنابراین بر من نیز لازم است که در این جهاد شرکت کنم و فرزند زهرا(س)را یاری نمایم.از جمله سفارشهای ایشان هم این بود که در تربیت دینی و علوی گونه فرزندانم کوتاهی نکنم و آنها را با تربیت اسلامی پرورش دهم و به آنها قرآن،نماز و مسایل دینی را بیاموزم.آخرین مرحله ای که ایشان به جبهه رفتند میثم من هشت ماهه بود و زمانی که فرزندم به سن نه ماهگی رسیدند ایشان نیز در نهمین مرحله حضورش،در جبهه مهران عملیات کربلای یک به شهادت رسیدند ضمن اینکه باید بگویم دخترم نیز سه ماه بعد از شهادت ایشان بدنیا آمد.انسانهای خوب و وارسته زمینی نیستند بلکه آسمانی هستند و جایگاهشان در فرش نیست بلکه در عرش روزی می خورند بنابراین خودش را پایبند و وابسته به زندگی نکرده بود چرا که هدف والایی را انتخاب کرده بود و برای رسیدن به آن هدف سرازپا نمی شناخت و سرانجام هم به آن هدف والا یعنی شهادت نایل شد.در پایان آنچه که برای من مهم است و خیلی دوست دارم که آن را بدست آورم فیلم عملیات کربلای یک و کربلای پنج می باشد که تا این لحظه موفق نشدم امیدوارم که از این طریق آن را بدست آورم.

گزیده ای از وصیت نامه شهید:
هان ای ملت مسلمان،لحظه ای اندیشه کنید که چه بودید،کی بودید ودر حال کجایید،کی هستید وبه کجا خواهید رفت وچه خواهید شد،تفکر کنید که حتما راه نجات را در صراط مستقیم خواهید یافت.
برادرانم ،رهبری در جامعه اسلامی از اهم مسائل است.رهبری آنهم جامعه ما(رهبر انقلاب اسلامی)نماینده امام زمان(عج)است.مبادا خدای ناکرده زبانم بریده باد از او دوری کنید،پیرو رهبر باشید،وسوسه های شیاطین وچهره های آنها زیاد است مواظب باشید،نکند خدای نکرده شما را بفریبد.فقط وفقط پیرو رهبر جامعه اسلامی باشید.

ای مسئولین جامعه می دانید که مستضعفان عقب نگهداشته شدگان تاریخ چشم به کارهای شما دوخته اند وشما خیلی خیلی بیشتر مسبوق به ماجرا می باشید وحتما هر روز بیش از روز دیگر در جهت رفاه جامعه مسلم وبرای رضای خداوند گام بر می دارید که در غیر این صورت کیفر خداوند بیشتر شامل حال شما خواهد شد(لا یکلف الله نفسا الا وسعها.)

ای فرهنگیان تربیت وهدایت اجتماع را شما بعهده دارید.استعدادهای درونی ونهفته جامعه را همانند انبیا شکوفا می کنید وبرهمین امر مهم هم واقف،پس کوشش دارید خداوند به همه شما اجر دهد.

در پایان باید گفت:این وبلاگ با هدف معرفی شهدا و ترویج ارزشهای اسلامی در فضای مجازی انتشار یافت و وابسته به هیچ حزب و گروه خاصی نیست.

مدیر وبلاگ :ستاره درخشان
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در مورد مطالب وبلاگ چیست؟






خانه ننه برای همه رزمندگان یک جای محکم بود. خانه‌اش مثل یک سنگر بود که به همه نیرو‌ها روحیه می‌داد. زمانی که قرار شد او را هم مثل سایر مردم از شهر و دیار و خانه و کاشانه‌اش به اجبار بیرون کنند ننه زیر بار نرفت! می‌گفت: «می‌مونم تا جنگ تموم بشه یا اینکه همین جا بمیرم!...» هرچه به گوشش می‌خواندند، قبول نمی‌کرد که شهر را ترک کند

احمد محمدتبریزی
مردم آبادان از اول جنگ تا پیش از عملیات والفجر ۸ در شهر، حضوری فعال داشتند. زندگی عادی در جریان بود. جمعیت شهر کم و زیاد می‌شد ولی شهر هیچ‌گاه خالی نمی‌شد. تا اینکه بنا به تشخیص فرماندهان نظامی وقت، تصمیم گرفته می‌شود شهر از نیرو‌های غیرنظامی و شخصی تخلیه شود. پس از آن «ننه زاغی» تک و تنها در شهر می‌ماند. با نبود آب و برق، تک و تنها در خانه‌اش و زیر گلوله‌باران مستقیم و بسیار شدید دشمن بعثی زندگی می‌کند و خانه‌اش به یک پایگاه مطمئن برای رزمندگان تبدیل می‌شود. ننه زاغی پیرزنی بود که بسیاری از رزمنده‌های آبادانی و خرمشهری از او خاطرات خوبی دارند و طعم نیمرو‌هایی که ننه به آن‌ها می‌داد را هنوز به یاد دارند. رزمندگان هم هوایش را داشتند و نمی‌گذاشتند ننه احساس تنهایی کند. زندگی «حسنی جان حاج هاشمی» از موارد نایابی است که کمتر به آن پرداخته شده است. ننه زاغی که تمام هشت سال دفاع مقدس در آبادان مانده بود، چند روز پس از پذیرش قطعنامه در پنجم مرداد ۱۳۶۷ مرحوم می‌شود. در حالی که به تازگی سالگرد فوت ننه را پشت سرگذاشته‌ایم، با یکی از رزمندگان دفاع مقدس با نام «علی اکبر سهرابی» گفت‌وگو کردیم تا اطلاعات بیشتری از ننه زاغی به دست بیاوریم. این رزمنده آبادانی در گفت‌وگویی خاطراتی به یادماندنی از ننه روایت می‌کند که در ادامه می‌خوانیم.

 
به عنوان یک رزمنده ننه زاغی را از کجا شناختید؟
برادرم از رزمندگان آبادانی بود که در جنگ به شهادت رسید. ایشان دوستی به نام سیداصغر موسوی داشت که از همسایگان دیوار به دیوار ننه زاغی بود. ننه زاغی از اول جنگ تک و تنها سال‌ها در آبادان زندگی کرد. روحیه بالایش یک پایگاه مقاومت برای رزمندگان شده بود و همه نیرو‌های شهر او را می‌شناختند. بیشتر بچه‌های بومی و رزمندگان شهر‌های دیگر به خانه این مادر بزرگوار می‌رفتند و به ایشان سر می‌زدند، ننه را می‌شناختند و مراقبش بودند. جنگ که شروع شد، بیشتر خانواده‌ها شهر را ترک کردند. ما یک خانه در محله احمدآباد نزدیکی ننه زاغی گرفتیم. احمدآباد با لب مرز دو کیلومتر بیشتر فاصله نداشت و خمپاره‌هایی که عراقی‌ها اول جنگ می‌زدند در محل ما فرود می‌آمد. ما یک اسلحه به ننه زاغی داده بودیم تا از خودش دفاع کند ولی ایشان اسلحه را به ما داد و گفت: ننه! همانطور که خدا الان از من مراقبت می‌کند، اگر صلاح باشد تا پایان جنگ هم از من مراقبت خواهد کرد. وقتی در منطقه و لب مرز می‌ماندیم پنج‌شنبه و جمعه به ننه زاغی سر می‌زدیم. تمام بسیجیان که به ننه سر می‌زدند او را مادر خودشان به حساب می‌آوردند. می‌توان گفت: در آن شرایط سخت دور از خانه، ننه زاغی مادر همه رزمندگان حاضر در آبادان بود. خانه ننه زاغی یک پایگاه مقاومت از جهت روحیه و استقامت بود.
قبل از شروع جنگ وضعیت خانواده و زندگی‌شان چطور بود؟
شوهر ننه کارگر شرکت نفت بود و خدا دو دختر به آن‌ها داده بود و پسر نداشت. ننه زاغی سال ۱۲۸۸ در اسفرجان شهررضای اصفهان متولد شده بود. بعد از فوت شوهرش دو دخترش را با تنور و مرغ‌هایی که داشت، بزرگ می‌کند. امورات زندگی‌اش را با پختن نان و فروختن تخم‌مرغ می‌گذراند. دختر‌ها قبل از انقلاب ازدواج کردند و از پیش ننه رفتند. ننه زاغی ساکن یک خانه دو طبقه متعلق به حاج علی خلاقی بود. یکی از کسبه معتمد احمد‌آباد که، چون خانه‌اش را دو طبقه ساخته بود یکی از طبقاتش را به ننه می‌دهد. بعد‌ها که شهر خالی از سکنه شد ما که به ننه سر می‌زدیم به طبقه بالا می‌رفتیم و استراحت می‌کردیم. چون ساختمان محکمی بود ننه زاغی تا پایان جنگ در این خانه ماندگار شد.
گویا زمان جنگ ننه زاغی آشنای بسیاری از فرماندهان و مقامات هم بود.
بله، مقام معظم رهبری بار‌ها قبل از ریاست جمهوری و بعد از شهادت دکتر چمران به ایشان سر زد. شهید حسین خرازی برایش کابل برق کشید. چون یکی از تیپ‌هایش در احمدآباد مستقر بود، برق کشیدند تا نیروهایش در خانه ننه زاغی برق داشته باشند. وقتی عملیات والفجر ۸ در بهمن ۱۳۶۴ صورت گرفت، فرماندار وقت آبادان تصمیم گرفته بود ننه زاغی را از شهر بیرون کند و به او گفته بود برایت خانه هم گرفته‌ام و ماندنت اینجا خطر دارد ولی ایشان به هیچ عنوان قبول نکرد. خود ننه برایم تعریف کرد: «وقتی قرار شد من را از شهر ببرند، قرآن را در یک دستم گرفتم و در دست دیگرم هم پیت نفت. به راننده گفتم ننه تو رو به قرآن کاری به من نداشته باشید، وگرنه نفت روی خودم می‌ریزم و خودم را آتش می‌زنم.» به این ترتیب دیگر کاری به ننه زاغی نداشتند. بچه‌های بومی آبادان و خرمشهر به ننه سر می‌زدند و مایحتاج زندگی‌اش را تأمین می‌کردند. مثلاً تانکری در حیاط خانه‌اش گذاشته بودند تا آب خانه‌اش تأمین شود. همچنین ننه کوزه‌ای داشت که روی یک چهارپایه آهنی قرار می‌گرفت و آب داخل کوزه خنک می‌شد و از همین طریق آب شرب خانه‌اش را تأمین می‌کرد. حتی زمانی که رزمنده‌ها به خانه ننه می‌رفتند و تشنه بودند او از همان آب کوزه به بچه‌ها می‌داد.
لقب ننه زاغی از کجا رویشان گذاشته شده بود؟
ننه دو دختر داشت، چشم یکی از بچه‌هایش روشن بود و بومی‌های آبادان به کسی که چشم روشن دارد «زاغو» می‌گویند. اسم اصلی ننه زاغی «حسنی جان حاج هاشمی» بود و به خاطر رنگ چشم دخترش دیگر کسی او را به اسم خودش صدا نمی‌کرد و همه ننه زاغی صدایش می‌کردند. البته ناگفته نماند که چشم‌های ننه هم روشن بود و همین باعث شد لقب «زاغی» روی ایشان ماندگار شود. روی سنگ مزارش هم بچه‌های آبادان و خرمشهر هزینه کردند و ننه زاغی را کنار اسمش نوشتند. محال است کسی بچه آبادان باشد و ننه زاغی را نشناسد.
همه اهالی محله ننه زاغی مهاجرت کرده بودند؟
بله، همه اهالی محل به خاطر جنگ رفته بودند و فقط ننه زاغی تک و تنها مانده بود. پیش می‌آمد ما دسته جمعی می‌رفتیم به ننه سر بزنیم، همین حین عراق خمپاره می‌زد و ما طبق آموزش‌هایمان روی زمین دراز می‌کشیدیم ولی ننه زاغی قرص و محکم می‌ایستاد و با همان ته لهجه اصفهانی و روستایی‌اش می‌گفت: رزمنده‌ها کجا رفتید؟ از چیزی نمی‌ترسید. از اول جنگ در شهر مانده بود و باعث قوت قلب بچه‌هایی می‌شد که در همان حوالی بودند. پرنده‌ای آنجا آواز می‌خواند و از اول صبح شروع به خواندن می‌کرد. ننه می‌گفت: این پرنده هر صبح با صدایش مرا بیدار می‌کند. امکانات اولیه برای زندگی نداشت. یک رادیوی قدیمی داشت که آن هم ما برایش باتری می‌بردیم. فکر کنم چندین ماه قبل از عملیات والفجر ۸ حاج حسین خرازی و سایر رزمندگان برایش کابل موقت برق کشیدند. برق فقط در حد روشنایی و روشن نگه داشتن یخچالش قدرت داشت.
وجود ننه در آن زمان برای رزمندگان روحیه‌بخش بود؟
خانه ننه برای همه رزمندگان یک جای محکم بود. خانه‌اش مثل یک سنگر بود که به همه نیرو‌ها روحیه می‌داد. زمانی که قرار شد او را هم مثل سایر مردم از شهر و دیار و خانه و کاشانه‌اش به اجبار بیرون کنند ننه زیر بار نرفت! می‌گفت: «می‌مونم تا جنگ تموم بشه یا اینکه همین جا بمیرم!...» هرچه به گوشش می‌خواندند، قبول نمی‌کرد که شهر را ترک کند. تخم‌مرغ‌هایش را به ما می‌داد و همانطور که ننه هوای رزمندگان را داشت، رزمندگان هم هوای ننه را داشتند. هرکس هر چیزی را که در توانش بود برای ننه می‌برد مثلاً سهمیه‌های کمپوتشان را برای ننه می‌بردند. با این وجود اصلاً ننه احساس تنهایی نمی‌کرد. حتی همان سال‌های ۶۲، ۶۳ درباره ننه نوشته بودند و همین باعث شده بود تا رزمندگانی که تازه به منطقه می‌آیند سراغ ننه را بگیرند. می‌گفتند به آبادان برویم و ننه زاغی را ببینیم. حسابی بین رزمنده‌ها معروف شده بود.
ننه زاغی تمام هشت سال دفاع مقدس را در منطقه ماند؟
بله، هشت سال را کامل ماند. ناگفته نماند در این هشت سال فقط سه روز به زادگاهش رفت که وقتی برگشت می‌گفت: کاش نرفته بودم و خاطراتش را برایمان تعریف می‌کرد. زمانی که برمی‌گشت تعریف می‌کرد خودش را در اتوبوس پنهان می‌کند و دژبان وقتی بالا می‌آید متوجه ننه می‌شود. از دژبان خواهش می‌کند اجازه بدهد او به خانه‌اش برگردد و می‌گوید اگر نروم، می‌میرم. زمانی که به آبادان می‌رسد کف زمین را می‌بوسد و از اینکه توانسته بود دوباره برگردد خدا را شکر می‌کند. تا سال ۱۳۶۷ و تا آخرین سال جنگ در آبادان می‌ماند و در تاریخ ۵ مرداد ۱۳۶۷ که پنج روز بیشتر از پذیرش قطعنامه نگذشته بود از دنیا می‌رود. انگار طاقت دوری رزمندگان را نداشت. ایشان از خانه بیرون می‌آید و نخل خودرویی آنجا وجود داشت و دستش را در نخل چنگ می‌اندازد و از دنیا می‌رود. انگار یک روز پای نخل می‌افتد و بعد که رزمندگان به شهر می‌آیند پیکر بی‌جان ننه را می‌بینند.
خانه ننه زاغی الان وجود دارد یا خراب شده است؟
چون خانه محکمی بود الان هست و در اختیار پسران صاحبخانه است که گویا آن‌ها هم به مستاجر داده‌اند. اگر امکان داشت این خانه به صورت موزه در‌آید خیلی خوب می‌شد، اما متأسفانه این اتفاق نیفتاده است. مزار ننه در بهشت رضای آبادان است. گفتنی است زمانی که ننه از دنیا می‌رود، چون کسی در شهر نبود، چند نفر از رزمندگان پیکر ننه را به بندر ماهشهر می‌برند و غسل می‌دهند. بعد پیکرش را در صندوق حمل یخ می‌گذارند و به بهشت رضا می‌برند. بعداً بچه‌ها با خانواده‌اش تماس می‌گیرند و طی مراسم کوچکی او را در جوار گلزار شهدای گلگون کفن آبادان به خاک می‌سپرند.




نوع مطلب : چهره های آشنا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 7 مرداد 1397
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آپلود عکس آپلود عکس

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نیت کنید و اشاره فرمایید


فال انبیاء

فال انبیاء


استخاره آنلاین با قرآن کریم


قالب میهن بلاگ تقویم جلالی

امکانات جانبی