تبلیغات
ستاره درخشان سلیاکتی - دو شهید و دو جانباز سهم خانواده نوراللهی در دفاع از انقلاب اسلامی
ستاره درخشان سلیاکتی
یادنامه معلمی دلسوز و جهادگری پرتلاش شهید ولی الله محمدی
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


ستاره درخشان سلیاکتی
_____________________
تولد:
او مرد مومن،صادق،مجاهد فی سبیل الله،مرد علم ودانش،معلمی دلسوز، آگاه ومتعهد بود.شهید محمدی در تارخ 1334/7/2 در روستای سلیاکتی از توابع شهرستان نور در خانواده ای روستایی وکشاورز چشم به جهان گشود.

تحصیلات:
تحصیلات ابتدایی را در همین روستا به پایان رسانید وپس از تحصیلات ابتدایی جهت فراگیری علم ودانش راهی شهرستان نور گشته وپس از۶سال تلاش تحصیلات متوسطه را با کمال موفقیت بپایان رسانید وبرای ادامه تحصیلات راهی تهران ودر آزمون کنکورسراسری دانشگاهها شرکت وپس از احراز قبولی در دانشگاه تربیت معلم،راهی این مرکز آموزشی شد.

فعالیتهای انقلابی:
دو سال از آغاز تحصیلات عالی شهید نگذشته بود که بدنبال پیروزی انقلاب اسلامی وبه تبع آن ظهور انقلاب فرهنگی که به فرمان امام راحل(ره)برای طاغوت زدایی وزدودن فرهنگ غربی وغیراسلامی وجانشین کردن فرهنگ غنی اسلامی،دانشگاهها وموسسات آموزش عالی تعطیل گردید شهید محمدی جهت لبیک گویی به ندای حضرت امام(ره)برای ریشه کن کردن جهل وبیسوادی در سنگر نهضت سوادآموزی بعنوان آموزش یار بمدت۴ماه در روستای سلیاکتی مشغول فعالیت شد که با توجه به عملکردایشان بمدت۳ماه نیزبعنوان پرسنل دفتری واحد نهضت سوادآموزی نور به فعالیت پرداخت.بعدازاین مدت بنا به درخواست شورای مرکزی جهادسازندگی نور وارد آن نهاد مقدس گردید ودرکمیته کشاورزی جهادسازندگی نور مشغول انجام وظیفه اش درقبال انقلاب اسلامی پرداخت وبعدازمدتی با هماهنگی شورای مرکزی جهاداستان مازندران وشهرستان نور برای مسئولیت جهادسازندگی محمودآباد انتخاب شد.
فعالیتها وخدمات شهیدمحمدی دراین هنگام با پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) ودرکنار سایر فعالیتهایش در نهادهای مقدس انقلاب اسلامی،به همراهی چندتن از دیگربرادرانش باتشکیل انجمن اسلامی وبعدها گروه مقاومت(باهمکاری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نور)فعالیتهای سیاسی-فرهنگی-تبلیغی ونظامی خویش را بعددیگری بخشید.ایشان درانجمن اسلامی بادائرکردن کلاسهای عقیدتی-سیاسی واخلاقی به ساختن نیروهای جوان و بارورنمودن افکارجوانان از فرهنگ اسلامی وارشاد وراهنمایی مردم وتبلیغ مبانی انقلاب اسلامی پرداخت.شهیدمحمدی درتبلیغ دین سعی وافرداشته واز هیچ کوششی درپاسداری از سنگرهای ایدئولوژیکی انقلاب اسلامی در حد توان خویش دریغ نورزید ودراین راه حتی تا آخرین لحظه عمر مادی خویش از تبلیغات مسموم کوردلان ومنافقان از خدا بیخبر درامان نبودند.

تحصیلات دانشگاهی:
وی پس از بازگشایی دانشگاهها وموسسات آموزش عالی راهی دانشگاه شد،بدین صورت که چهارروز در هفته را در دانشگاه وبقیه ایام را در جهادسازندگی شهرستان نور یا محمودآباد به انجام وظیفه مشغول بودند تا اینکه درسال۶۳-۶۴ در رشته جغرافیا فارغ التحصیل وبه اخذ درجه لیسانس نائل گردید وپس از فارغ التحصیل شدن ابتدا در واحد آموزش وشورای مرکزی جهادنور مشغول فعالیت شدند وسپس راهی آموزش وپرورش منطقه چمستان نور گردید ودراین سنگر مقدس، به تعلیم وتربیت وسازندگی دانش آموزان این منطقه همت گماشت.

چمران مازندران
یکی از استادان جغرافیا ضمن ستایش از روحیّات و خلقیّات شهید محمدی گفتند که اگر محیط تهران مبارزی عالم چون شهید چمران پرورانده،جای تعجبی نیست،اما چگونه یک محیط دورافتاده با حدّاقل امکانات تحصیلی(درسال1364)دانشجوی فاضل و مبارزی چون شهید محمدی تحویل جامعه داده است و به حق می توان شهید محمدی را چمران مازندران نامید.(کتاب پرستو های عاشق – قوام الدین بینایی)

حضور در جبهه های حق علیه باطل:
شهید محمدی معلمی دلسوز،مهربان،پرکار،جهادگری پرتلاش وخستگی ناپذیر،رزمنده ای دلیر،فداکار ونمونه یک مجاهد فی سبیل الله بود.سراسر زندگیش را به مبارزه وتلاش در جهت اجرای احکام دین مبین اسلام سپری نمود.ایشان در کنار این فعالیتهایش لحظه ای از جنگ غافل نبودند.از بدو تحمیل جنگ بر انقلاب خونین واسلامیمان بطور ناپیوسته بلکه همیشه در جنگ شرکت می نمود بطوریکه بیش از ۹ بار در جبهه های نبرد حق علیه باطل شرکت نمود.عشق به لقاءالله واشتیاق به شهادت،شهید را نسبت به این دنیای فانی ومسائل مادی زندگی بیگانه کرده بود.

لحظات آسمانی شهید:
با اینکه یکبار هم مجروح گشته،محتاج به بستری شدن در بیمارستان ومدتی استراحت جهت رفع نقاهت داشت بااین حال با خدای خود عهد بسته بود که به هرترتیبی هست در مرحله بعدی عملیات شرکت داشته باشد ولذا این بارهم راهی جبهه های نور علیه ظلمت گشت وسرانجام در تاریخ 65/4/12 و در عملیات کربلای ۱ پس از آزادسازی شهرمهران بسوی خدای خود شتافت وبه آرزوی دیرینه اش یعنی شهادت رسید.یادش گرامی وراهش پررهرو باد.
در وصف شهید بزرگوار همین بس که در چندروز قبل از شهادت از طریق خانواده و ازطرف دانشگاه به او خبر اخذ مدرک دانشگاهی فوق لیسانس در همان رشته تحصیلی را می دهند که به دانشگاه شهیدبهشتی تهران مراجعه نمایند اما ایشان مدرک ماندگار وباقی شهادت را بر مدرک فانی دنیوی ترجیح می دهند.


شهید محمدی از نگاه همسرش:
بنده و ایشان قبل از اینکه بعنوان زن و شوهر زندگی زناشویی مان را آغاز کنیم پسرعمه و دختر دایی بودیم.اینجانب بمدت دو سال و یک ماه با ایشان زندگی کردم و در طول این مدت آنچه که بنده به یاد دارم این بود که ایشان فقط می خواستند به جبهه بروند در واقع دل و جانشان در جبهه ماندگار بود و به آن گره شدیدی زده بود.
ایشان طی 9 مرحله به جبهه رفتند و در هر مرحله دو الی سه ماه ماندگار بودند در یکی از این مراحل بنده و خانواده و بستگان به او گفتیم که دیگر نرو حالا شما زن و بچه دارید در این زمان فرزندم میثم شش ماهه بود ولی ایشان در جواب گفتند مگر شما صدای بلندگوی ماشین رانشنیدید که حضرت امام خمینی(ره)فرمودند رفتن به جبهه از اهم واجبات است پس بنابراین بر من نیز لازم است که در این جهاد شرکت کنم و فرزند زهرا(س)را یاری نمایم.از جمله سفارشهای ایشان هم این بود که در تربیت دینی و علوی گونه فرزندانم کوتاهی نکنم و آنها را با تربیت اسلامی پرورش دهم و به آنها قرآن،نماز و مسایل دینی را بیاموزم.آخرین مرحله ای که ایشان به جبهه رفتند میثم من هشت ماهه بود و زمانی که فرزندم به سن نه ماهگی رسیدند ایشان نیز در نهمین مرحله حضورش،در جبهه مهران عملیات کربلای یک به شهادت رسیدند ضمن اینکه باید بگویم دخترم نیز سه ماه بعد از شهادت ایشان بدنیا آمد.انسانهای خوب و وارسته زمینی نیستند بلکه آسمانی هستند و جایگاهشان در فرش نیست بلکه در عرش روزی می خورند بنابراین خودش را پایبند و وابسته به زندگی نکرده بود چرا که هدف والایی را انتخاب کرده بود و برای رسیدن به آن هدف سرازپا نمی شناخت و سرانجام هم به آن هدف والا یعنی شهادت نایل شد.در پایان آنچه که برای من مهم است و خیلی دوست دارم که آن را بدست آورم فیلم عملیات کربلای یک و کربلای پنج می باشد که تا این لحظه موفق نشدم امیدوارم که از این طریق آن را بدست آورم.

گزیده ای از وصیت نامه شهید:
هان ای ملت مسلمان،لحظه ای اندیشه کنید که چه بودید،کی بودید ودر حال کجایید،کی هستید وبه کجا خواهید رفت وچه خواهید شد،تفکر کنید که حتما راه نجات را در صراط مستقیم خواهید یافت.
برادرانم ،رهبری در جامعه اسلامی از اهم مسائل است.رهبری آنهم جامعه ما(رهبر انقلاب اسلامی)نماینده امام زمان(عج)است.مبادا خدای ناکرده زبانم بریده باد از او دوری کنید،پیرو رهبر باشید،وسوسه های شیاطین وچهره های آنها زیاد است مواظب باشید،نکند خدای نکرده شما را بفریبد.فقط وفقط پیرو رهبر جامعه اسلامی باشید.

ای مسئولین جامعه می دانید که مستضعفان عقب نگهداشته شدگان تاریخ چشم به کارهای شما دوخته اند وشما خیلی خیلی بیشتر مسبوق به ماجرا می باشید وحتما هر روز بیش از روز دیگر در جهت رفاه جامعه مسلم وبرای رضای خداوند گام بر می دارید که در غیر این صورت کیفر خداوند بیشتر شامل حال شما خواهد شد(لا یکلف الله نفسا الا وسعها.)

ای فرهنگیان تربیت وهدایت اجتماع را شما بعهده دارید.استعدادهای درونی ونهفته جامعه را همانند انبیا شکوفا می کنید وبرهمین امر مهم هم واقف،پس کوشش دارید خداوند به همه شما اجر دهد.

در پایان باید گفت:این وبلاگ با هدف معرفی شهدا و ترویج ارزشهای اسلامی در فضای مجازی انتشار یافت و وابسته به هیچ حزب و گروه خاصی نیست.

مدیر وبلاگ :ستاره درخشان
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در مورد مطالب وبلاگ چیست؟






بعد از شهادت سیدحسن، من و سیدحسین بار‌ها در عملیات‌های متعددی شرکت کردیم، نمی‌خواستیم اسلحه حسن روی زمین بماند. در عملیات رمضان، محرم و عملیات خیبر با هم بودیم. البته برادرم سید حسین در عملیات خیبر عضو اطلاعات و عملیات لشکر 17 علی‌بن‌ابیطالب (ع) بود و من کادر گردان رزمی بودم

صغری خیل فرهنگ

یادواره ۳۸ شهید سادات روستای اورازان طالقان هر سال تابستان برگزار می‌شود. در دوازدهمین یادواره این روستا که ۲۲ تیرماه ۱۳۹۷ با حضور پرشور مردم روستا و جمعی از مسئولان برگزار شد، شرکت کردیم. از شهدای شاخص روستای اورازان می‌توان به سردار شهید سیدشمس علی میرنوراللهی (جانشین لجستیک لشکر ۲۷) در عملیات کربلای ۵، سردار شهید علی‌نقی حسینی (فرمانده گردان ضربت جندالله بوکان) و سردارشهید سیدرحمت‌الله میرتقی (فرمانده گردان یاسر لشکر ۲۷) اشاره کرد. در ادامه این مراسم با خانواده شهیدان میرنورالهی آشنا شدیم؛ خانواده‌ای با دو جانباز و دو شهید دوقلو به نام سیدحسن و سیدحسین. سیدسیف‌الله و سیدحبیب‌الله دو برادر دیگر خانواده هستند که مدال جانبازی را بر گردن دارند. گفت‌وگوی ما با جانباز سیدسیف‌الله میرنورالهی، برادر شهیدان را پیش رو دارید.

در خانواده‌ای که دو شهید و دو جانباز داده است چه فضای تربیتی حاکم بوده است؟
قطعاً فضای خانواده و نوع نگاه دینی و اسلامی والدینمان در عاقبت فرزندان و شهادت آن‌ها بی‌تأثیر نبود. پدرم کشاورز بود، سواد قرآنی داشت و در جامعه‌القرآن تدریس می‌کرد. مادرمان هم خانه‌دار بود. پدر و مادر عامل به تعالیم قرآنی بودند. نگاه اعتقادی و قرآنی‌شان هم روی تربیت بچه‌ها نقش بسزایی داشت. ما با قرآن مأنوس شده بودیم.
چند برادر بودید؟
پنج برادر بودیم. برادر بزرگمان سیدرحمت‌الله قبل از انقلاب در شرکت سیمرغ به عنوان سرپرست مرغداری مشغول به کار بود و برادر‌های دوقلویم، سید حسن و سیدحسین سال ۵۶ به خدمت سربازی رفتند. پس از گذراندن دوره آموزشی که مصادف با اوج‌گیری انقلاب اسلامی بود، در آمادگاه پادگان آبیک مشغول خدمت شدند. من آن زمان دانش‌آموز بودم، گاهی به ملاقاتشان می‌رفتم. خوب به یاد دارم وقتی ماشین‌های ارتشی از شهر به پادگان برمی‌گشتند مورد بازخواست قرار می‌گرفتند، چون معمولاً مردم روی شیشه و بدنه ماشین‌های نظامی عکس امام را می‌چسباندند. راننده‌ها هم بهانه می‌آوردند که اگر مانع چسباندن عکس می‌شدند، مردم شیشه‌های ماشین را می‌شکستند.
با پیروزی انقلاب در سال ۵۷ مدت سربازی دوقلو‌ها کوتاه‌تر شد و از خدمت مرخص شدند. بعد هم هر دو برادر در همان شرکت سیمرغ که برادر بزرگمان در آنجا کار می‌کرد، مشغول شدند. سیدحسن در قسمت برق و سیدحسین در قسمت آهنگری بود. هر دوی شان در همان سال‌های اول انقلاب ازدواج کردند.
همه برادر‌ها در جنگ حضور داشتید؟
ما پنج برادر بودیم که دو نفرمان به مقام شهادت نائل شدند و من و سید حبیب‌الله جانباز هستیم. حبیب مسئول آتشبار ضدهوایی بود و توانست یکی از هواپیما‌های جنگنده دشمن را مورد هدف قرار بدهد و آن را سرنگون کند. من، سید حسن و سید حسین هم ۱۵ اسفند ۱۳۶۰ از طریق پایگاه ثارالله شهرستان آبیک عازم جبهه‌های جنوب شدیم. مسئولان شرکت سیمرغ با رفتن سیدحسن به جبهه مخالف بودند ولی به هر طریقی بود موافقت آنان را گرفت و راهی شد. پدر و مادر ما سال ۶۰ در روستای اورازان زندگی می‌کردند و زمستان همان سال هم برف زیادی باریده بود. ما نمی‌توانستم برای خداحافظی پیش آن‌ها برویم، اما والدینمان همان روز اعزام به آبیک آمدند و با دیدنشان جا خوردیم و خوشحال شدیم. پرسیدیم چطور شد با وضعیت برف از روستا آمدید؟ پدر گفت: پا‌های مادرت به قدری درد می‌کرد که امانش را بریده بود، مجبور شدم با چهارپا مادرتان را تا محل عبور ماشین‌ها بیاورم ولی همین که سوار ماشین شدیم، گفت: دیگر دردی حس نمی‌کنم. گفتیم حالا که تا اینجا آمده‌ایم برویم پیش بچه‌ها و بدرقه‌شان کنیم. خواست خدا بود که قبل از اعزام پدر و مادرمان ما را ببینند. این دیدار ناگهانی، آخرین دیدار پدر و مادر با سیدحسن بود. سیدحسن دراولین عملیات یعنی فتح‌المبین به شهادت رسید. آن روز با بدرقه گرم و پرشور مردم و پدر و مادرمان از پایگاه ثارالله آبیک به جبهه‌های جنوب اعزام شدیم.
هر سه برادر به یک منطقه اعزام شدید؟
به اهواز که رسیدیم نیرو‌ها را تقسیم کردند. من و سیدحسن درگردان ضد زره بودیم و سیدحسین هم در گردان ابوذر بود. سید حسن آرپی‌جی‌زن شد و من کمک آرپی‌جی زن بودم. در شهرک خلخال نزدیک شهر شوش که بعد‌ها شهرک المهدی نام گرفت، مستقر شدیم. گردان سیدحسین هم در شهر شوش مستقر بود. مشغول آموزش و تمرینات نظامی شدیم. محل استقرار ما در تیررس دشمن بود و شب‌ها تیر‌های رسام دشمن قابل مشاهده بود. برای همین شهرک خالی از سکنه شده بود و ما شب‌ها در یکی از منازل مسکونی استراحت می‌کردیم.
اولین شهید خانه‌تان سید حسن بود، از ایشان بگویید.
بعد از حضور ما در منطقه، دستور رسید باید برای عملیات فتح‌المبین آماده شویم. رزمندگان واقعاً حال و هوای معنوی خاصی داشتند. موقع عملیات این حالات بیشتر می‌شد. عده‌ای مشغول نوشتن وصیتنامه شدند. شب قبل از عملیات برادرم سیدحسن گفت: دیشب خواب دیدم به جایی می‌روم که دوتا از خواهرهایمان که در کودکی از دنیا رفته‌اند، آنجا هستند. جای خیلی زیبایی بود. من خیلی به خواب او اعتنا نکردم، اما بعد‌ها فهمیدم که آن خواب از شهادتش خبر می‌داد.
شهادتش چطور اتفاق افتاد؟
نیمه‌های شب بود که بیدارباش زدند و گفتند هر چه زودتر سوار کامیون‌ها شوید. همه ما با شور و ذوق زیادی آماده شدیم و از یکدیگر حلالیت طلبیدیم و خداحافظی کردیم. من و سیدحسن با هم بودیم. آقای عابدینی هم فرمانده دسته ما بود. منطقه عملیاتی ما تپه سبز بود. وقتی به محل مورد نظر رسیدیم، عملیات فتح‌المبین با رمز یازهرا (س) شروع شد. درگیری شدیدی رخ داد که یکی از تانک‌های ما هم هدف آتش دشمن قرار گرفت. در حال پیشروی بودیم که تک‌تیراندازان بعثی چند تن از آرپی‌جی‌زن‌های ما را هدف قرار دادند و شهید کردند. من و سیدحسن و فرمانده دسته در یک شیار بودیم. ناگهان تیری به سر سیدحسن اصابت کرد. سه بار گفت: «یا امام زمان (عج)». او را در آغوش گرفتم و در همان لحظه به شهادت رسید.
واقعاً سخت است در شرایط عملیات باشی و برادرت در آغوشت جان بدهد.
بله خصوصاً که من باید در منطقه می‌ماندم و به عملیات ادامه می‌دادم. فرصت عزاداری نبود. فردای آغاز عملیات، ساعت حدود ۹ صبح درگیری خیلی شدید شد. ما در تیررس دشمن بودیم و مهماتمان هم تمام شد. من با هماهنگی فرمانده دسته به عقب رفتم و مقداری مهمات آوردم و مجدداً میدان آتش ایجاد کردیم تا نیرو‌های واحد تعاون بتوانند مجروحان را به پشت جبهه منتقل کنند. تعداد مجروحان و شهدا زیاد بود. سرانجام عملیات متوقف شد، اما پیکر‌های مطهر برخی از شهیدان از جمله پیکر سیدحسن در منطقه ماند. ما هم کمی عقب‌تر در یک سنگر گروهی مستقر شدیم. در آن سنگر حدود ۱۵ نفر از اسرای عراقی با ما بودند که آن شب خیلی سخت گذشت. روز بعد توانستیم خودمان را به نیرو‌های گردان ملحق کنیم. شب بعد مرحله دوم عملیات شروع شد و ما در کانالی در پایین تپه سایت ۴ و ۵ مستقر شدیم. قبل از شروع عملیات بچه‌ها با قلبی شکسته دعای توسل زمزمه می‌کردند. متوسل به حضرت زهرا (س) شدیم. با شروع مرحله دوم عملیات با رمز یا زهرا و ندای الله‌اکبر نیرو‌ها به قلب مواضع دشمن هجوم بردند و توانستند توپخانه دشمن را تصرف کنند و تعداد زیادی اسیر هم گرفتند. تعداد اسرای عراقی آنقدر زیاد بود که برای تخلیه آن‌ها به پشت جبهه ماشین به اندازه کافی نبود. در این مرحله از عملیات منطقه وسیعی از خاک کشورمان آزاد شد و شهر‌های شوش، اندیمشک و شهرک‌های اطراف آن‌ها هم از تیررس دشمن خارج شد و ما با چشم خودمان نصرت الهی را مشاهده کردیم.
نیرو‌های گردان ما پس از عملیات فتح‌المبین به مقر اصلی یعنی شهرک المهدی بازگشتند و وقتی در آسایشگاه مستقر شدیم تازه متوجه جای خالی بسیاری از دوستان و برادرانمان شدیم. برخی مجروح و برخی شهید شده بودند. تحمل آن وضعیت خیلی سخت بود. به ویژه دیدن جای خالی برادرم مصیبت بزرگی بود، اما از سوی دیگر پیروزی در عملیات شیرین بود.
پیکر سیدحسن را پیدا کردید؟
با پایان عملیات با چند نفر از دوستان برای یافتن پیکر شهیدان به منطقه تپه سبز رفتیم و دیدیم که هنوز پیکر برخی شهدا بر زمین مانده ولی هرچه قدر گشتیم پیکر سیدحسن را پیدا نکردیم.
پس دست خالی به خانه برگشتید؟
بله، مأموریت گردان ما پایان یافته بود و قرار شد به شهرهایمان برگردیم. به یکی از دوستانم به نام فلاح زیارانی که تیربارچی گردان بود، گفتم مأموریت گردان ما به پایان رسیده، بیا برگردیم که گفت: من تا شهید نشوم نمی‌آیم و همینطور هم شد. او ماند و در عملیات بعدی که الی بیت‌المقدس بود به شهادت رسید.
خودتان خبر شهادت سیدحسن را به خانواده رساندید؟
گردان ما به شهر قزوین بازگشت و ما هم به آبیک آمدیم. من فکر می‌کردم که تشییع پیکر‌های شهدای این عملیات در شهر ما انجام شده است، اما وقتی رسیدم دیدم کسی خبر از شهدای آبیک ندارد. به منزل خواهر بزرگم رفتم، چون ساک و وسایل سیدحسن همراه من بود، خواهرم نگران شد. مکرر می‌پرسید: پس سید حسن و سید حسین چرا نیامدند. گفتم از سیدحسین خبر ندارم ولی حسن ساکش را به من داد و گفت: تو برو من بعداً می‌آیم. چیزی از شهادتش نگفتم، ولی فهمیدم حرفم را باور نمی‌کند.
خبر شهادت سیدحسن را ابتدا به برادر بزرگمان سیدرحمت‌الله گفتم. قرار گذاشتیم من به همراه پسرخاله‌مان سید عیوض برای پیدا کردن پیکر سید حسن به جنوب کشور برویم و برادربزرگمان هم موضوع را از طریق سپاه آبیک پیگیری کند. ما دو نفر راهی اهواز شدیم. ابتدا به معراج شهدای اهواز رفتیم سپس به چند جای دیگر که احتمال می‌دادیم از سرنوشت شهدا اطلاع داشته باشند رفتیم. هیچ کدام خبری نداشتند. بعد به منطقه عملیاتی فتح‌المبین رفتیم، آنجا هم نتوانستیم خبری بگیریم. سه، چهار روز گذشت در حالی که ما اهواز بودیم از سپاه آبیک اطلاع دادند که پیکر سید‌حسن را آورده‌اند. فردا هم مراسم تشییع جنازه برگزار می‌شود. بلافاصله حرکت کردیم ولی متأسفانه به مراسم تشییع نرسیدیم. اما مراسم باشکوهی انجام شده بود. پیکر مطهر سیدحسن در روستای سادات محله اورازان طالقان در جوار امامزادگان سید علاءالدین و سید شرف‌الدین به خاک سپرده شد.
سیدحسن فرزند هم داشت؟
یک دختر داشت که دو ماه پس از شهادت پدرش به دنیا آمد، اما متأسفانه در هفت سالگی از دنیا رفت و در کنار پدر شهیدش آرام گرفت.
سیدحسین برادر دوقلویش را از دست داده بود، لابد برای او سخت بود که دوباره به جبهه برگردد؟
بعد از شهادت سیدحسن، من و سیدحسین بار‌ها در عملیات‌های متعددی شرکت کردیم، نمی‌خواستیم اسلحه حسن روی زمین بماند. در عملیات رمضان، محرم و عملیات خیبر با هم بودیم. البته برادرم سید حسین در عملیات خیبر عضو اطلاعات و عملیات لشکر ۱۷ علی‌بن‌ابیطالب (ع) بود و من کادر گردان رزمی بودم.
همدیگر را ملاقات می‌کردید؟
نه خیلی زیاد. گاهی همدیگر را می‌دیدیم. در عملیات خیبر زمانی که جزیره مجنون شمالی فتح شده بود و داشتم از پل شناور رد می‌شدم، ایشان را دیدم که گزارش خرابی پل را که بر اثر اصابت خمپاره از بین رفته بود، به فرماندهان می‌داد. آن دیدار کوتاه و چند لحظه‌ای برایم لذت‌بخش و به یاد ماندنی شد. بعد از این عملیات سیدحسین مدتی در لشکر ۱۷ علی‌بن‌ابیطالب بود تا اینکه به لشکر ۱۰ سیدالشهدا منتقل شد. از آن به بعد دیگر کمتر توفیق زیارتش را داشتم.
برای دوقلو‌ها دوری از هم سخت می‌گذرد، این دوری تا شهادت چقدر طول کشید؟
سیدحسین خیلی دلتنگ سید حسن می‌شد و خیلی هم آرزوی شهادت و پیوستن به برادرش را داشت. سرانجام به آرزوی دیرینه‌اش رسید. آخرین عملیاتی که منجر به شهادت سیدحسین شد، والفجر ۸ بود. عملیات در ۲۰ بهمن سال ۶۴ آغاز شد و تنها دو روز مانده به اتمام عملیات در ۷ اردیبهشت ماه ۶۵ برادرم سید حسین به شهادت رسید. شهادتش مهری بر پایان چهار سال دوری و دلتنگی با برادر دوقلویش شد. از سیدحسین دو دختر به یادگار مانده که هر دو ازدواج کرده‌اند.
مزار سیدحسین در گلزار شهدای شهرستان آبیک است. با آنکه در وصیتنامه‌اش ذکر شده در اورازان طالقان که زادگاهش است، دفن شود ولی به علت بارندگی سیل‌آسا و صعب‌العبور بودن امکان انتقال پیکرش میسر نشد و در آبیک دفن شد.
خودتان هم جانباز هستید. جانبازی‌تان مربوط به کدام عملیات است؟
من در عملیات کربلای ۸ در تاریخ ۲۲ فروردین ماه ۱۳۶۶ در منطقه شلمچه مجروح شدم. وقتی عملیات شروع شد گروهان ما در نوک حمله قرار گرفت. در جلو کانال خاکریز یک شیار بریدگی داشت، نیرو‌های عراقی با ما حدود ۱۰ متر فاصله داشتند. جناح راست عراقی‌ها بودند و سمت چپ هم میدان مین بود. نیرو‌های ما بعد از مدتی مقاومت در محاصره کامل دشمن قرار گرفتند و برای همین زمانی که دستور عقب‌نشینی رسید، ما دیگر راه برگشت نداشتیم. من دو عدد خشاب از همرزم شهیدم گرفتم و به بقیه اعلام کردم که من به سوی عراقی‌ها آتش می‌ریزم و شما سریعاً عقب‌نشینی کنید. این را گفتم و به سوی عراقی‌ها آتش ریختم. در همین لحظه از ناحیه کتف مجروح شدم، بقیه نیرو‌های گردان به دست عراقی‌ها اسیرشدند. من و یکی از رزمندگان که ایشان هم از ناحیه پا مجروح شده بود، شب هنگام از کنار خاکریز خود را به نیرو‌های خودی رساندیم. بعد ما را به بیمارستان شهید بقایی اهواز منتقل کردند، اما من برای جانبازی هیچ گونه پرونده‌ای تشکیل ندادم.
تا چه زمانی در جنگ بودید؟
بعد از شهادت برادرم سیدحسین مقداری برای رفتن به جبهه سختگیری می‌کردند ولی تا اواخر سال ۶۵ در جبهه حضور داشتم.
فرزندانتان چقدر با فضای ایثار و شهادت آشنا هستند، پای خاطرات شما در خصوص عمو‌های شهیدشان می‌نشینند؟
من چهار فرزند دارم؛ دو پسر و دو دختر. بچه‌ها خودشان با این فضا آشنا هستند. از شهدا و جانبازی اعضای خانواده و فعالیت‌هایمان در دوران انقلاب و جنگ هم به خوبی اطلاع دارند و در چنین فضایی رشد پیدا کرده‌اند. در حال حاضر دخترم سیده خدیجه همسر شهید مدافع حرم محمدحسین حمزه است. ان‌شاء‌الله خداوند همه ما را ادامه‌دهندگان راه شهدا قرار دهد.





نوع مطلب : شهیدوشهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 14 مرداد 1397
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آپلود عکس آپلود عکس

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نیت کنید و اشاره فرمایید


فال انبیاء

فال انبیاء


استخاره آنلاین با قرآن کریم


قالب میهن بلاگ تقویم جلالی

امکانات جانبی