ستاره درخشان سلیاکتی
یادنامه معلمی دلسوز و جهادگری پرتلاش شهید ولی الله محمدی
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


ستاره درخشان سلیاکتی
_____________________
تولد:
او مرد مومن،صادق،مجاهد فی سبیل الله،مرد علم ودانش،معلمی دلسوز، آگاه ومتعهد بود.شهید محمدی در تارخ 1334/7/2 در روستای سلیاکتی از توابع شهرستان نور در خانواده ای روستایی وکشاورز چشم به جهان گشود.

تحصیلات:
تحصیلات ابتدایی را در همین روستا به پایان رسانید وپس از تحصیلات ابتدایی جهت فراگیری علم ودانش راهی شهرستان نور گشته وپس از۶سال تلاش تحصیلات متوسطه را با کمال موفقیت بپایان رسانید وبرای ادامه تحصیلات راهی تهران ودر آزمون کنکورسراسری دانشگاهها شرکت وپس از احراز قبولی در دانشگاه تربیت معلم،راهی این مرکز آموزشی شد.

فعالیتهای انقلابی:
دو سال از آغاز تحصیلات عالی شهید نگذشته بود که بدنبال پیروزی انقلاب اسلامی وبه تبع آن ظهور انقلاب فرهنگی که به فرمان امام راحل(ره)برای طاغوت زدایی وزدودن فرهنگ غربی وغیراسلامی وجانشین کردن فرهنگ غنی اسلامی،دانشگاهها وموسسات آموزش عالی تعطیل گردید شهید محمدی جهت لبیک گویی به ندای حضرت امام(ره)برای ریشه کن کردن جهل وبیسوادی در سنگر نهضت سوادآموزی بعنوان آموزش یار بمدت۴ماه در روستای سلیاکتی مشغول فعالیت شد که با توجه به عملکردایشان بمدت۳ماه نیزبعنوان پرسنل دفتری واحد نهضت سوادآموزی نور به فعالیت پرداخت.بعدازاین مدت بنا به درخواست شورای مرکزی جهادسازندگی نور وارد آن نهاد مقدس گردید ودرکمیته کشاورزی جهادسازندگی نور مشغول انجام وظیفه اش درقبال انقلاب اسلامی پرداخت وبعدازمدتی با هماهنگی شورای مرکزی جهاداستان مازندران وشهرستان نور برای مسئولیت جهادسازندگی محمودآباد انتخاب شد.
فعالیتها وخدمات شهیدمحمدی دراین هنگام با پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) ودرکنار سایر فعالیتهایش در نهادهای مقدس انقلاب اسلامی،به همراهی چندتن از دیگربرادرانش باتشکیل انجمن اسلامی وبعدها گروه مقاومت(باهمکاری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نور)فعالیتهای سیاسی-فرهنگی-تبلیغی ونظامی خویش را بعددیگری بخشید.ایشان درانجمن اسلامی بادائرکردن کلاسهای عقیدتی-سیاسی واخلاقی به ساختن نیروهای جوان و بارورنمودن افکارجوانان از فرهنگ اسلامی وارشاد وراهنمایی مردم وتبلیغ مبانی انقلاب اسلامی پرداخت.شهیدمحمدی درتبلیغ دین سعی وافرداشته واز هیچ کوششی درپاسداری از سنگرهای ایدئولوژیکی انقلاب اسلامی در حد توان خویش دریغ نورزید ودراین راه حتی تا آخرین لحظه عمر مادی خویش از تبلیغات مسموم کوردلان ومنافقان از خدا بیخبر درامان نبودند.

تحصیلات دانشگاهی:
وی پس از بازگشایی دانشگاهها وموسسات آموزش عالی راهی دانشگاه شد،بدین صورت که چهارروز در هفته را در دانشگاه وبقیه ایام را در جهادسازندگی شهرستان نور یا محمودآباد به انجام وظیفه مشغول بودند تا اینکه درسال۶۳-۶۴ در رشته جغرافیا فارغ التحصیل وبه اخذ درجه لیسانس نائل گردید وپس از فارغ التحصیل شدن ابتدا در واحد آموزش وشورای مرکزی جهادنور مشغول فعالیت شدند وسپس راهی آموزش وپرورش منطقه چمستان نور گردید ودراین سنگر مقدس، به تعلیم وتربیت وسازندگی دانش آموزان این منطقه همت گماشت.

چمران مازندران
یکی از استادان جغرافیا ضمن ستایش از روحیّات و خلقیّات شهید محمدی گفتند که اگر محیط تهران مبارزی عالم چون شهید چمران پرورانده،جای تعجبی نیست،اما چگونه یک محیط دورافتاده با حدّاقل امکانات تحصیلی(درسال1364)دانشجوی فاضل و مبارزی چون شهید محمدی تحویل جامعه داده است و به حق می توان شهید محمدی را چمران مازندران نامید.(کتاب پرستو های عاشق – قوام الدین بینایی)

حضور در جبهه های حق علیه باطل:
شهید محمدی معلمی دلسوز،مهربان،پرکار،جهادگری پرتلاش وخستگی ناپذیر،رزمنده ای دلیر،فداکار ونمونه یک مجاهد فی سبیل الله بود.سراسر زندگیش را به مبارزه وتلاش در جهت اجرای احکام دین مبین اسلام سپری نمود.ایشان در کنار این فعالیتهایش لحظه ای از جنگ غافل نبودند.از بدو تحمیل جنگ بر انقلاب خونین واسلامیمان بطور ناپیوسته بلکه همیشه در جنگ شرکت می نمود بطوریکه بیش از ۹ بار در جبهه های نبرد حق علیه باطل شرکت نمود.عشق به لقاءالله واشتیاق به شهادت،شهید را نسبت به این دنیای فانی ومسائل مادی زندگی بیگانه کرده بود.

لحظات آسمانی شهید:
با اینکه یکبار هم مجروح گشته،محتاج به بستری شدن در بیمارستان ومدتی استراحت جهت رفع نقاهت داشت بااین حال با خدای خود عهد بسته بود که به هرترتیبی هست در مرحله بعدی عملیات شرکت داشته باشد ولذا این بارهم راهی جبهه های نور علیه ظلمت گشت وسرانجام در تاریخ 65/4/12 و در عملیات کربلای ۱ پس از آزادسازی شهرمهران بسوی خدای خود شتافت وبه آرزوی دیرینه اش یعنی شهادت رسید.یادش گرامی وراهش پررهرو باد.
در وصف شهید بزرگوار همین بس که در چندروز قبل از شهادت از طریق خانواده و ازطرف دانشگاه به او خبر اخذ مدرک دانشگاهی فوق لیسانس در همان رشته تحصیلی را می دهند که به دانشگاه شهیدبهشتی تهران مراجعه نمایند اما ایشان مدرک ماندگار وباقی شهادت را بر مدرک فانی دنیوی ترجیح می دهند.


شهید محمدی از نگاه همسرش:
بنده و ایشان قبل از اینکه بعنوان زن و شوهر زندگی زناشویی مان را آغاز کنیم پسرعمه و دختر دایی بودیم.اینجانب بمدت دو سال و یک ماه با ایشان زندگی کردم و در طول این مدت آنچه که بنده به یاد دارم این بود که ایشان فقط می خواستند به جبهه بروند در واقع دل و جانشان در جبهه ماندگار بود و به آن گره شدیدی زده بود.
ایشان طی 9 مرحله به جبهه رفتند و در هر مرحله دو الی سه ماه ماندگار بودند در یکی از این مراحل بنده و خانواده و بستگان به او گفتیم که دیگر نرو حالا شما زن و بچه دارید در این زمان فرزندم میثم شش ماهه بود ولی ایشان در جواب گفتند مگر شما صدای بلندگوی ماشین رانشنیدید که حضرت امام خمینی(ره)فرمودند رفتن به جبهه از اهم واجبات است پس بنابراین بر من نیز لازم است که در این جهاد شرکت کنم و فرزند زهرا(س)را یاری نمایم.از جمله سفارشهای ایشان هم این بود که در تربیت دینی و علوی گونه فرزندانم کوتاهی نکنم و آنها را با تربیت اسلامی پرورش دهم و به آنها قرآن،نماز و مسایل دینی را بیاموزم.آخرین مرحله ای که ایشان به جبهه رفتند میثم من هشت ماهه بود و زمانی که فرزندم به سن نه ماهگی رسیدند ایشان نیز در نهمین مرحله حضورش،در جبهه مهران عملیات کربلای یک به شهادت رسیدند ضمن اینکه باید بگویم دخترم نیز سه ماه بعد از شهادت ایشان بدنیا آمد.انسانهای خوب و وارسته زمینی نیستند بلکه آسمانی هستند و جایگاهشان در فرش نیست بلکه در عرش روزی می خورند بنابراین خودش را پایبند و وابسته به زندگی نکرده بود چرا که هدف والایی را انتخاب کرده بود و برای رسیدن به آن هدف سرازپا نمی شناخت و سرانجام هم به آن هدف والا یعنی شهادت نایل شد.در پایان آنچه که برای من مهم است و خیلی دوست دارم که آن را بدست آورم فیلم عملیات کربلای یک و کربلای پنج می باشد که تا این لحظه موفق نشدم امیدوارم که از این طریق آن را بدست آورم.

گزیده ای از وصیت نامه شهید:
هان ای ملت مسلمان،لحظه ای اندیشه کنید که چه بودید،کی بودید ودر حال کجایید،کی هستید وبه کجا خواهید رفت وچه خواهید شد،تفکر کنید که حتما راه نجات را در صراط مستقیم خواهید یافت.
برادرانم ،رهبری در جامعه اسلامی از اهم مسائل است.رهبری آنهم جامعه ما(رهبر انقلاب اسلامی)نماینده امام زمان(عج)است.مبادا خدای ناکرده زبانم بریده باد از او دوری کنید،پیرو رهبر باشید،وسوسه های شیاطین وچهره های آنها زیاد است مواظب باشید،نکند خدای نکرده شما را بفریبد.فقط وفقط پیرو رهبر جامعه اسلامی باشید.

ای مسئولین جامعه می دانید که مستضعفان عقب نگهداشته شدگان تاریخ چشم به کارهای شما دوخته اند وشما خیلی خیلی بیشتر مسبوق به ماجرا می باشید وحتما هر روز بیش از روز دیگر در جهت رفاه جامعه مسلم وبرای رضای خداوند گام بر می دارید که در غیر این صورت کیفر خداوند بیشتر شامل حال شما خواهد شد(لا یکلف الله نفسا الا وسعها.)

ای فرهنگیان تربیت وهدایت اجتماع را شما بعهده دارید.استعدادهای درونی ونهفته جامعه را همانند انبیا شکوفا می کنید وبرهمین امر مهم هم واقف،پس کوشش دارید خداوند به همه شما اجر دهد.

در پایان باید گفت:این وبلاگ با هدف معرفی شهدا و ترویج ارزشهای اسلامی در فضای مجازی انتشار یافت و وابسته به هیچ حزب و گروه خاصی نیست.

مدیر وبلاگ :ستاره درخشان
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در مورد مطالب وبلاگ چیست؟






گاهی یک رزمنده زن و بچه‌دار می‌خواست به مرخصی برود، کل پولش هم 300 تومان نمی‌شد، اما بچه‌ها مخفیانه پول جمع می‌کردند و توی جیبش می‌گذاشتند مبادا پیش خانواده‌اش شرمنده شود. طرف صبح موقعی که می‌خواست از منطقه برود می‌دید توی جیبش چند هزار تومان پول است

علیرضا محمدی
داستان زندگی شهدا با نامشان آغاز می‌شود؛ نامی که می‌تواند روی یک تابلو، سردر یک ساختمان یا حتی روی پایگاه بسیجی باشد که قصد داری از فعالیت‌هایش گزارش تهیه کنی. چند وقت پیش که با فرمانده پایگاه شهید سیدمجتبی حسینی گفت‌و‌گو می‌کردم، به فکرم رسید از همه چیز صحبت کردیم جز کسی که نامش در مصاحبه‌مان مرتب تکرار می‌شد. شاید بهتر باشد روی این نام توقف کنیم. او را بشناسیم و برای شناساندنش تلاش کنیم. پیدا کردن برادر شهید سیدمجتبی حسینی و گفت‌و‌گو با او، با چنین تصمیمی صورت پذیرفت. سیدغلام حسنی برادر شهید سیدمجتبی حسینی که نام فامیلش را تغییر داده است، خودش هم جانباز است و خاطراتی از جبهه‌ها دارد که شنیدنی است. او یکی از چهار برادر خانواده‌ای است که هر چهار نفر به جبهه رفتند؛ دو نفر به مقام جانبازی رسیدند و یک نفر نیز شهید شد. گفت‌و‌گوی ما با سیدغلام حسنی را پیش رو دارید.

در دفاع مقدس یکسری از خانواده‌ها هرچه توان داشتند وسط می‌گذاشتند و یکسری خودشان را کنار می‌کشیدند؛ چطور می‌شود از یک خانواده چهار برادر به جبهه می‌روند؟
وقتی آدم چیزی را از خودش بداند سعی می‌کند برای حفظ آن تلاش کند. ما انقلاب را از خودمان می‌دانستیم و سعی می‌کردیم برای حفظش هر کاری از دستمان برمی‌آید انجام دهیم. آن زمان خیلی از خانواده‌های ایرانی چنین طرز فکری داشتند. خیلی از بچه رزمنده‌ها از جوان‌های انقلابی بودند که بعد از پیروزی انقلاب در صحنه ماندند و با شروع جنگ به جبهه رفتند. برادر بزرگ‌تر ما عیسی در دوران طاغوت عکس حضرت امام را پیدا کرده بود. مأمور‌ها ایشان را می‌گیرند و کتک می‌زنند. وقتی آزاد می‌شود به این فکر می‌افتد تا کسی که تصویرش را پیدا کرده بود بهتر بشناسد. همینطور وارد جریان انقلاب می‌شود و از همان اوایل جنگ به جبهه می‌رود. عیسی عضو ستاد جنگ‌های نامنظم شهید چمران بود. بعد از ایشان پاشا می‌خواست به خدمت سربازی برود که گفت: اگر قصدم جبهه رفتن است، عضو ارتش می‌شوم و در جبهه خدمت می‌کنم. ایشان ۷۲ ماه سابقه حضور در مناطق عملیاتی دارد و اکنون جانباز ۵۵ درصد است. بعد من به جبهه رفتم و سر آخر مجتبی که ۱۴ سالگی رزمنده شد و ۱۱ بهمن ماه ۶۶ در ۱۵ سالگی به شهادت رسید.

سؤال اولم را کمی خاص‌تر می‌کنم؛ خود شما با چه انگیزه‌ای به جبهه رفتید؟
من ۱۷ ساله بودم که به جبهه رفتم. قبلش در بسیج فعالیت می‌کردم. اخباری که از جبهه می‌آمد خون آدم را به جوش می‌آورد و نمی‌شد بی‌تفاوت عبور کنیم. یادم است بحبوحه جنگ شنیدم در یکی از شهر‌های مرزی (به گمانم قصرشیرین بود) بعثی‌ها یک زن ایرانی را گرفته‌اند و روی جنسیت فرزندش شرط بسته‌اند. برای اینکه بدانند چه کسی شرط را برده، شکم مادر را می‌درند و نوزاد را بیرون می‌کشند! امکان نداشت کسی یک ذره غیرت داشته باشد و با شنیدن چنین اخباری بی‌تفاوت بماند. من وقتی تصمیم به رفتن گرفتم، اواخر سال ۶۴ بود. بعد از گزینش و آموزشی و مسائلی از این دست از تاریخ ۲۸ /۲/ ۶۵ به جبهه رفتم. از ترس اینکه پدر و مادرم دیگر اجازه رفتن ندهند، ۱۰ ماه مستمر در منطقه ماندم.

یعنی کل این ۱۰ ماه مرخصی نیامدید؟
حدود سه و نیم الی چهار ماهش را اصلاً نیامدم تا اینکه برادرم پاشا دنبالم آمد و راضی‌ام کرد که به خانه برگردم. ۳۰ روز مرخصی داشتم که گفتم فقط سه روز مرخصی دارم. دلم برای جبهه تنگ شده بود و می‌خواستم هرچه زودتر برگردم. خواهرم برگه مرخصی‌ام را دید و گفت: تو که ۳۰ روز مرخصی داری، چرا نمی‌مانی؟ توضیحش سخت بود که بگویم هوای جبهه آدم را هوایی می‌کند.

جبهه چه داشت که نوجوانانی مثل شما یا برادر شهیدتان را جذب می‌کرد؟
آنجا چیز‌هایی را می‌دیدیم که هیچ کجا نظیرش نبود. شده بود یک نفر زن و بچه‌دار می‌خواست به مرخصی برود، کل پولش هم ۳۰۰ تومان نمی‌شد، اما بچه‌ها مخفیانه پول جمع می‌کردند و توی جیبش می‌گذاشتند مبادا پیش خانواده‌اش شرمنده شود. طرف صبح موقعی که می‌خواست از منطقه برود می‌دید توی جیبش چند هزار تومان پول است. این موارد را به چشم دیده‌ام. یا بعضاً شخصیت‌ها و مسئولانی در لباس یک بسیجی می‌آمدند و همرزممان می‌شدند، بدون آنکه به کسی بروز بدهند چه کاره هستند. خود من با محافظ آقای موسوی اردبیلی رئیس وقت قوه قضائیه همرزم بودم. یا فرمانده سپاه کرج و یک بنده خدایی که شهردار یک شهری بود، در گردان ما حضور داشتند. یک بار شهید داوود آجرلو فرمانده گردان علی‌اصغر (ع) دستور داد رزمنده‌ها سر و وضع مرتبی داشته باشند و پوتین‌هایشان را واکس بزنند، همان آقای شهردار مخفیانه پوتین همه بچه‌ها را واکس زد. یا محسن هاشمی فرزند مرحوم هاشمی در مقطعی با ما بود. یکبار با ایشان که هنوز نمی‌دانستم ماهیت واقعی‌اش کیست نشسته بودیم که از حفاظت آمدند و گفتند شما نباید اینجا باشید. پرسیدیم مگر این رزمنده چه کار کرده است که گفتند ایشان محسن هاشمی فرزند هاشمی رفسنجانی است. آقای هاشمی به بچه‌های حفاظت گفت: مگر چه اشکالی دارد جبهه بیایم؟ گفتند اگر اسیر بشوید چنین و چنان می‌شود. ایشان هم گفت: اگر شما مرا لو ندهید هیچ کسی مرا نمی‌شناسد. دیدن این چیز‌ها آدم را جذب می‌کرد.

سیدمجتبی متولد چه سالی بود؟ کی به جبهه رفت؟
متولد ۱۷ دی ماه ۱۳۵۱ بود. ۳۰ دی ماه ۱۳۶۶ هم در ماووت عراق به شهادت رسید. مجتبی از نوجوانی‌اش در بسیج فعالیت می‌کرد. حال و هوای خاص خودش را داشت. ما قبل از سال ۶۶ در کرج زندگی می‌کردیم و پاشا اخوی‌ام همراه خانواده‌اش در شهر قدس بودند. چون پاشا خیلی جبهه می‌رفت، بابا گفته بود مجتبی به خانه ایشان برود تا زن داداش تنها نباشد. یکبار که پاشا به مرخصی می‌آید، می‌فهمد که مجتبی شب‌ها تا نزدیکی‌های صبح در بسیج فعالیت می‌کند. پاشا ناراحت می‌شود و به مجتبی می‌گوید: مثلاً قرار بود اینجا بیایی تا مراقب خانواده من باشی. آن وقت تا صبح بیرون می‌مانی. مجتبی جوابی می‌دهد که پاشا را تکان می‌دهد. گفته بود: ما در بسیج تا صبح گشت می‌زنیم تا نه فقط زن و بچه تو که زن و بچه همه مردم در آسایش باشند. مجتبی با سن کمش چنین بصیرتی داشت. اوایل سال ۶۶ در حالی که ۱۴ سال داشت اعزام شد و ۳۰ دی ماه همان سال در حالی که ۱۳ روز به تولد ۱۵ سالگی‌اش مانده بود به شهادت رسید. کوچک‌ترین برادرمان بزرگ‌ترین افتخار را نصیب خودش کرد.

پیش آمده بود برادر‌ها در یک زمان جبهه باشید؟
اتفاقاً شهادت سیدمجتبی با جانبازی سیدپاشا مقارن شد. پاشا تخریبچی بود و بر اثر انفجار یک مین چشم چپش تخلیه شد و چشم راستش هم تنها ۵۰ درصد بینایی داشت. پاشا هنوز در بیمارستان بود که خبر شهادت سیدمجتبی آمد. خانواده خواستند من این خبر را به پاشا برسانم. چون در جبهه جانبازی و لحظات شهادت خیلی از رزمنده‌ها را دیده بودم فکر می‌کردند با تسلط بهتری می‌توانم خبررسان باشم. دکتر پاشا گفته بود تحت هیچ شرایطی نباید گریه کند. از بیمارستان تا خانه‌مان کلی حدیث و آیه برای پاشا پیش کشیدم تا بتوانم در موقع مناسب حرف اصلی‌ام را بزنم. نزدیک خانه بودیم که خودش گفت: همه این‌ها را گفتی تا خبر شهادت مجتبی را بدهی. بعد گفت: خودم حدس زده بودم. دلم آتش گرفته است، اما نمی‌خواهم بروز بدهم. پاشا بعد از این مجروحیت شدید، باز داوطلبانه به جبهه رفت. در خط مهران بود و آنجا را پاکسازی می‌کرد. در آخرین روز‌های جنگ از ضعف خط مهران به مسئولانش خبر داده بود، اما بعضی کج‌سلیقگی‌ها باعث شده بود حرفش را گوش ندهند. پاشا تا آخر جنگ در جبهه ماند. وقتی قضیه هجوم سراسری دشمن بعد از پذیرش قطعنامه پیش آمد من و بابا و برادربزرگمان عیسی هم رفتیم تا به جبهه اعزام شویم. مسئول اعزام با اصرار پدرم را منصرف کرد، اما من رفتم و تا چند ماه بعد از برقراری آتش‌بس در منطقه بودم.

اگر می‌شود ما را مهمان یک خاطره ناب کنید؟
جنگ از آدم‌هایش جدا نیست. خاطرات را همین آدم‌ها می‌سازند. اینجا می‌خواهم از برخی شهدای خاص نام ببرم؛ شهدایی که در عین شایستگی گمنام هستند. مثل شهید رجبعلی طارمی که نماز شبش ترک نمی‌شد. طارمی سعی می‌کرد مستحبات را تا آنجا که می‌تواند رعایت کند. مثلاً حتی مراعات می‌کرد با صدای بلند نخندد. یا از شهید صبوری بگویم که وقتی به شهادت رسید، خبر قبولی‌اش در دانشگاه رازی کرمانشاه به منطقه رسید. دو شهید بچه‌محل هم بودند که متأسفانه اسم یکی‌شان را فراموش کرده‌ام. دیگری نامش بهرامی بود. آن‌ها در یک روز و توی یکی از کوچه‌های فردیس کرج به دنیا آمده بودند. در مدرسه با هم بودند، سر یک میز می‌نشستند، با هم برای جبهه اقدام می‌کنند، توی آموزشی و جبهه و... همه جا با هم بودند. حتی شهادت را با هم قسمت کردند. در عملیات کربلای یک خمپاره بین آن‌ها اصابت کرد. پیکر هر دو متلاشی شد. طوری که گوشت و استخوان این دو شهید را نمی‌شد از هم تفکیک کرد. این دو دوست همیشگی حتی در شهادت هم با هم بودند.

بهانه گفت‌و‌گوی ما نام برادر شهیدتان روی یک پایگاه بسیج در شهر قدس است؛ این پایگاه را خود شما تأسیس کردید؟
من مسئول پایگاه شهید مدنی مستقر در مصلای شهر قدس بودم. قرار شد بخش فرهنگی پایگاه مدنی را در یک پارک تشکیل بدهیم. کمی بعد که این بخش جدید خودش شکل و قوام گرفت، قرار شد تبدیل به یک پایگاه مستقل بشود. دوستان پیشنهاد دادند نام شهید سیدمجتبی حسینی را روی پایگاه بگذاریم. شکر خدا این پایگاه اکنون محل فعالیت بچه‌بسیجی‌هایی است که خیلی‌هایشان همسن و سال سیدمجتبی هستند. برادرم هرچند نوجوان بود، اما بصیرت بالایی داشت. وصیتنامه‌ای دارد که حتی مورد توجه بچه‌های حزب‌الله لبنان قرار گرفت. مجتبی در بخشی از وصیتنامه‌اش می‌نویسد:‌ای بندگان خدا، بدانید که شما اهل این دنیا نیستید و دیر یا زود از این دنیا خواهید رفت. پس چه بهتر که با سر و رویی خونین در راه هدف بزرگ حضرت امام حسین (ع) رفتن و در روز محشر سرافراز بودن....




نوع مطلب : شهیدوشهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 16 مرداد 1397
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آپلود عکس آپلود عکس

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نیت کنید و اشاره فرمایید


فال انبیاء

فال انبیاء


استخاره آنلاین با قرآن کریم


قالب میهن بلاگ تقویم جلالی

امکانات جانبی