ستاره درخشان سلیاکتی
یادنامه معلمی دلسوز و جهادگری پرتلاش شهید ولی الله محمدی
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


ستاره درخشان سلیاکتی
_____________________
تولد:
او مرد مومن،صادق،مجاهد فی سبیل الله،مرد علم ودانش،معلمی دلسوز، آگاه ومتعهد بود.شهید محمدی در تارخ 1334/7/2 در روستای سلیاکتی از توابع شهرستان نور در خانواده ای روستایی وکشاورز چشم به جهان گشود.

تحصیلات:
تحصیلات ابتدایی را در همین روستا به پایان رسانید وپس از تحصیلات ابتدایی جهت فراگیری علم ودانش راهی شهرستان نور گشته وپس از۶سال تلاش تحصیلات متوسطه را با کمال موفقیت بپایان رسانید وبرای ادامه تحصیلات راهی تهران ودر آزمون کنکورسراسری دانشگاهها شرکت وپس از احراز قبولی در دانشگاه تربیت معلم،راهی این مرکز آموزشی شد.

فعالیتهای انقلابی:
دو سال از آغاز تحصیلات عالی شهید نگذشته بود که بدنبال پیروزی انقلاب اسلامی وبه تبع آن ظهور انقلاب فرهنگی که به فرمان امام راحل(ره)برای طاغوت زدایی وزدودن فرهنگ غربی وغیراسلامی وجانشین کردن فرهنگ غنی اسلامی،دانشگاهها وموسسات آموزش عالی تعطیل گردید شهید محمدی جهت لبیک گویی به ندای حضرت امام(ره)برای ریشه کن کردن جهل وبیسوادی در سنگر نهضت سوادآموزی بعنوان آموزش یار بمدت۴ماه در روستای سلیاکتی مشغول فعالیت شد که با توجه به عملکردایشان بمدت۳ماه نیزبعنوان پرسنل دفتری واحد نهضت سوادآموزی نور به فعالیت پرداخت.بعدازاین مدت بنا به درخواست شورای مرکزی جهادسازندگی نور وارد آن نهاد مقدس گردید ودرکمیته کشاورزی جهادسازندگی نور مشغول انجام وظیفه اش درقبال انقلاب اسلامی پرداخت وبعدازمدتی با هماهنگی شورای مرکزی جهاداستان مازندران وشهرستان نور برای مسئولیت جهادسازندگی محمودآباد انتخاب شد.
فعالیتها وخدمات شهیدمحمدی دراین هنگام با پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) ودرکنار سایر فعالیتهایش در نهادهای مقدس انقلاب اسلامی،به همراهی چندتن از دیگربرادرانش باتشکیل انجمن اسلامی وبعدها گروه مقاومت(باهمکاری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نور)فعالیتهای سیاسی-فرهنگی-تبلیغی ونظامی خویش را بعددیگری بخشید.ایشان درانجمن اسلامی بادائرکردن کلاسهای عقیدتی-سیاسی واخلاقی به ساختن نیروهای جوان و بارورنمودن افکارجوانان از فرهنگ اسلامی وارشاد وراهنمایی مردم وتبلیغ مبانی انقلاب اسلامی پرداخت.شهیدمحمدی درتبلیغ دین سعی وافرداشته واز هیچ کوششی درپاسداری از سنگرهای ایدئولوژیکی انقلاب اسلامی در حد توان خویش دریغ نورزید ودراین راه حتی تا آخرین لحظه عمر مادی خویش از تبلیغات مسموم کوردلان ومنافقان از خدا بیخبر درامان نبودند.

تحصیلات دانشگاهی:
وی پس از بازگشایی دانشگاهها وموسسات آموزش عالی راهی دانشگاه شد،بدین صورت که چهارروز در هفته را در دانشگاه وبقیه ایام را در جهادسازندگی شهرستان نور یا محمودآباد به انجام وظیفه مشغول بودند تا اینکه درسال۶۳-۶۴ در رشته جغرافیا فارغ التحصیل وبه اخذ درجه لیسانس نائل گردید وپس از فارغ التحصیل شدن ابتدا در واحد آموزش وشورای مرکزی جهادنور مشغول فعالیت شدند وسپس راهی آموزش وپرورش منطقه چمستان نور گردید ودراین سنگر مقدس، به تعلیم وتربیت وسازندگی دانش آموزان این منطقه همت گماشت.

چمران مازندران
یکی از استادان جغرافیا ضمن ستایش از روحیّات و خلقیّات شهید محمدی گفتند که اگر محیط تهران مبارزی عالم چون شهید چمران پرورانده،جای تعجبی نیست،اما چگونه یک محیط دورافتاده با حدّاقل امکانات تحصیلی(درسال1364)دانشجوی فاضل و مبارزی چون شهید محمدی تحویل جامعه داده است و به حق می توان شهید محمدی را چمران مازندران نامید.(کتاب پرستو های عاشق – قوام الدین بینایی)

حضور در جبهه های حق علیه باطل:
شهید محمدی معلمی دلسوز،مهربان،پرکار،جهادگری پرتلاش وخستگی ناپذیر،رزمنده ای دلیر،فداکار ونمونه یک مجاهد فی سبیل الله بود.سراسر زندگیش را به مبارزه وتلاش در جهت اجرای احکام دین مبین اسلام سپری نمود.ایشان در کنار این فعالیتهایش لحظه ای از جنگ غافل نبودند.از بدو تحمیل جنگ بر انقلاب خونین واسلامیمان بطور ناپیوسته بلکه همیشه در جنگ شرکت می نمود بطوریکه بیش از ۹ بار در جبهه های نبرد حق علیه باطل شرکت نمود.عشق به لقاءالله واشتیاق به شهادت،شهید را نسبت به این دنیای فانی ومسائل مادی زندگی بیگانه کرده بود.

لحظات آسمانی شهید:
با اینکه یکبار هم مجروح گشته،محتاج به بستری شدن در بیمارستان ومدتی استراحت جهت رفع نقاهت داشت بااین حال با خدای خود عهد بسته بود که به هرترتیبی هست در مرحله بعدی عملیات شرکت داشته باشد ولذا این بارهم راهی جبهه های نور علیه ظلمت گشت وسرانجام در تاریخ 65/4/12 و در عملیات کربلای ۱ پس از آزادسازی شهرمهران بسوی خدای خود شتافت وبه آرزوی دیرینه اش یعنی شهادت رسید.یادش گرامی وراهش پررهرو باد.
در وصف شهید بزرگوار همین بس که در چندروز قبل از شهادت از طریق خانواده و ازطرف دانشگاه به او خبر اخذ مدرک دانشگاهی فوق لیسانس در همان رشته تحصیلی را می دهند که به دانشگاه شهیدبهشتی تهران مراجعه نمایند اما ایشان مدرک ماندگار وباقی شهادت را بر مدرک فانی دنیوی ترجیح می دهند.


شهید محمدی از نگاه همسرش:
بنده و ایشان قبل از اینکه بعنوان زن و شوهر زندگی زناشویی مان را آغاز کنیم پسرعمه و دختر دایی بودیم.اینجانب بمدت دو سال و یک ماه با ایشان زندگی کردم و در طول این مدت آنچه که بنده به یاد دارم این بود که ایشان فقط می خواستند به جبهه بروند در واقع دل و جانشان در جبهه ماندگار بود و به آن گره شدیدی زده بود.
ایشان طی 9 مرحله به جبهه رفتند و در هر مرحله دو الی سه ماه ماندگار بودند در یکی از این مراحل بنده و خانواده و بستگان به او گفتیم که دیگر نرو حالا شما زن و بچه دارید در این زمان فرزندم میثم شش ماهه بود ولی ایشان در جواب گفتند مگر شما صدای بلندگوی ماشین رانشنیدید که حضرت امام خمینی(ره)فرمودند رفتن به جبهه از اهم واجبات است پس بنابراین بر من نیز لازم است که در این جهاد شرکت کنم و فرزند زهرا(س)را یاری نمایم.از جمله سفارشهای ایشان هم این بود که در تربیت دینی و علوی گونه فرزندانم کوتاهی نکنم و آنها را با تربیت اسلامی پرورش دهم و به آنها قرآن،نماز و مسایل دینی را بیاموزم.آخرین مرحله ای که ایشان به جبهه رفتند میثم من هشت ماهه بود و زمانی که فرزندم به سن نه ماهگی رسیدند ایشان نیز در نهمین مرحله حضورش،در جبهه مهران عملیات کربلای یک به شهادت رسیدند ضمن اینکه باید بگویم دخترم نیز سه ماه بعد از شهادت ایشان بدنیا آمد.انسانهای خوب و وارسته زمینی نیستند بلکه آسمانی هستند و جایگاهشان در فرش نیست بلکه در عرش روزی می خورند بنابراین خودش را پایبند و وابسته به زندگی نکرده بود چرا که هدف والایی را انتخاب کرده بود و برای رسیدن به آن هدف سرازپا نمی شناخت و سرانجام هم به آن هدف والا یعنی شهادت نایل شد.در پایان آنچه که برای من مهم است و خیلی دوست دارم که آن را بدست آورم فیلم عملیات کربلای یک و کربلای پنج می باشد که تا این لحظه موفق نشدم امیدوارم که از این طریق آن را بدست آورم.

گزیده ای از وصیت نامه شهید:
هان ای ملت مسلمان،لحظه ای اندیشه کنید که چه بودید،کی بودید ودر حال کجایید،کی هستید وبه کجا خواهید رفت وچه خواهید شد،تفکر کنید که حتما راه نجات را در صراط مستقیم خواهید یافت.
برادرانم ،رهبری در جامعه اسلامی از اهم مسائل است.رهبری آنهم جامعه ما(رهبر انقلاب اسلامی)نماینده امام زمان(عج)است.مبادا خدای ناکرده زبانم بریده باد از او دوری کنید،پیرو رهبر باشید،وسوسه های شیاطین وچهره های آنها زیاد است مواظب باشید،نکند خدای نکرده شما را بفریبد.فقط وفقط پیرو رهبر جامعه اسلامی باشید.

ای مسئولین جامعه می دانید که مستضعفان عقب نگهداشته شدگان تاریخ چشم به کارهای شما دوخته اند وشما خیلی خیلی بیشتر مسبوق به ماجرا می باشید وحتما هر روز بیش از روز دیگر در جهت رفاه جامعه مسلم وبرای رضای خداوند گام بر می دارید که در غیر این صورت کیفر خداوند بیشتر شامل حال شما خواهد شد(لا یکلف الله نفسا الا وسعها.)

ای فرهنگیان تربیت وهدایت اجتماع را شما بعهده دارید.استعدادهای درونی ونهفته جامعه را همانند انبیا شکوفا می کنید وبرهمین امر مهم هم واقف،پس کوشش دارید خداوند به همه شما اجر دهد.

در پایان باید گفت:این وبلاگ با هدف معرفی شهدا و ترویج ارزشهای اسلامی در فضای مجازی انتشار یافت و وابسته به هیچ حزب و گروه خاصی نیست.

مدیر وبلاگ :ستاره درخشان
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در مورد مطالب وبلاگ چیست؟







نمی‌دانم چه عشقی در دل آقا مرتضی بود که باعث شد از همه چیز دل بکند و برود. وقتی به این سؤال فکر می‌کنم هزار علامت سؤال در ذهنم شکل می‌گیرد و من این را به حساب این می‌گذارم که حضرت زینب (س) آقا مرتضی و دیگر شهدا را قبل از تولد انتخاب کرده و این شهدا برای مدافع حرم شدن متولد شده بودند
احمد محمدتبریزی
شهید مرتضی خدادادی از رزمندگان تیپ فاطمیون، پاییز سال ۱۳۹۴ در سوریه به شهادت رسید. شهید خدادادی به شجاعت و رشادت در میان رزمندگان شهره بود و حضور ایشان در جبهه‌های مقاومت کمک زیادی به پیروزی رزمندگان می‌کرد. این شهید بزرگوار تنها یک سال و چند ماه پس از تشکیل زندگی مشترک عازم سوریه شد و از او یک دختر شش ساله به نام نازنین زهرا به یادگار مانده است. همسر شهید، طاهره رحیمی در گفت‌وگویی از روز‌ها و خاطرات مشترکی که با شهید داشته است، می‌گوید.



همانطور که در مستندی که درباره زندگی‌تان ساخته شده، شما به سختی کارگاه خیاطی راه انداختید و از صفر شروع کردید. برای شروع بگویید برای راه‌اندازی این کارگاه خیاطی چه مسیری را پیمودید و چطور به این کارگاه رسیدید؟
من از سال ۸۲ کار خیاطی را شروع کردم و اوایل دکمه‌دوزی می‌کردم و دوست داشتم پولی داشته باشم و ایده‌ای برای آینده‌ام نداشتم. یک سال در یک کارگاه دکمه‌دوزی کردم تا اینکه صاحبکارم به من گفت: دستت خیلی خوب روی قیچی و چرخ می‌چرخد و اگر راضی باشید خیاطی را شروع کن. من هم از خیاطی شروع کردم و خیلی زود و در عرض شش ماه کار را یاد گرفتم. صاحبکارم چرخ جدا برایم گذاشت و دستم خیلی زود راه افتاد. من چند سال در کارگاه‌های مختلف کار کردم تا سال ۸۶ یک چرخ و چند زیگزال و چند دستگاه دیگر خریدم تا خودم بتوانم کار کنم. دوره‌های مختلفی را رفتم و در خانه کار می‌کردم. چون کارم تمیز بود رفته رفته مشتری‌هایم زیاد شد و حتی از جا‌های دور برایم سفارش می‌آمد. پس از مدتی، تصمیم گرفتم طبقه دوم خانه خواهرم را کارگاه کنم و سری‌دوزی انجام دهم. در ۱۷ سالگی به همراه دختر خواهرم کار را از صفر شروع کردم و به مرور زمان توسعه پیدا کرد. پس از چند بار جابه‌جایی و کار کردن در کارگاه‌های دیگران دوباره توانستم در سال ۹۲ برای خودم کارگاهی راه بیندازم. در این مدت دست تنها بودم و سختی‌های زیادی کشیدم.

در همین زمان با شهید خدادادی آشنا شدید؟
بله، آقا مرتضی سال ۹۲ در کارگاه مشغول به کار شد و حدود یک سالی کار کرد که ماجرای خواستگاری پیش آمد.

شما فکر نمی‌کردید ایشان یک روز از شما خواستگاری کند؟
اصلاً فکر چنین چیزی را نمی‌کردم. خودش هیچ وقت رویش نشد از من خواستگاری کند و به یکی از دوستانش می‌گوید که برای من از خانم رحیمی خواستگاری کنید. دوستش هم گفته بودند با چه رویی می‌خواهی از صاحبکارت خواستگاری کنی؟ ایشان هم گفته بود من در این دنیا چیزی ندارم و شاید من را قبول نکنند. دوستش هم رویش نمی‌شود مستقیم بگوید و با پیامک موضوع را به من گفت. اولین بار من به روی خودم نیاوردم و وقتی چند روز بعد برای دومین بار به من پیام داد، من با عصبانیت دلیل این پیام‌ها را پرسیدم. اول وقتی ماجرا را فهمیدم ناراحت شدم ولی روی هم رفته به خاطر ایمان و صداقت آقا مرتضی از او بدم نمی‌آمد. برای من میزان دارایی و پول ملاک نبود که به خاطر مسائل مادی نخواهم قبول کنم.

شما شهید خدادادی را چطور آدمی دیدید؟
انسان خوش‌برخورد، خوش‌اخلاق و باایمانی بود. هنگامی که در کارگاه کار می‌کرد خیلی مسئولیت‌پذیر و با صداقت بود و زمانی که خودم نبودم کار‌ها را به برادرم و ایشان می‌سپردم. گاهی وقتی به کارگاه برمی‌گشتم می‌دیدم که کار‌ها را حتی بهتر از من انجام داده است. بعد از خواستگاری، من برخورد بدی با ایشان داشتم که سبب شد آقا مرتضی از کارگاه برود. کار‌های زیادی زیر دستش بود و من با او تماس گرفتم و گفتم به سرکارش برگردد. به او گفتم اگر این کار‌ها را انجام ندهی من ضرر می‌کنم. وقتی با او صحبت کردم از خواستگاری کردنش خجالت می‌کشید. گفتم اگر در صحبت‌هایمان با هم به توافق و تفاهم رسیدیم من با خانواده‌ام صحبت می‌کنم و اگر در صحبت‌ها با هم تفاهم نداشتیم بعد می‌توانید بروید. بعداً صحبت‌هایمان را کردیم و ایشان به خواستگاری‌ام آمدند.

در خانه چطور آدمی بودند و چه شخصیتی داشتند؟
در خانه خیلی شوخ و خوش‌برخورد بود. زمانی که ما دورهمی داشتیم و خانواده‌ها دور هم جمع می‌شدند اگر ایشان نبود به بقیه هم خوش‌نمی‌گذشت. به من در زندگی روحیه می‌داد. من هم آدم خوش‌برخوردی هستم و اگر جایی می‌رفتیم با خوشی می‌رفتیم و برمی‌گشتیم. به ائمه و اهل‌بیت اعتقاد قلبی داشت و من خیلی اوقات به نماز خواند‌نش غبطه می‌خوردم.

بعد از ازدواج به واسطه کارگاه خیاطی وضع زندگی‌تان بهتر می‌شود و رونق می‌گیرد و در بهترین زمان برای کارتان آقا مرتضی به سوریه می‌رود. چه شد که شهید خدادادی همه چیز را رها کرد و به سوریه رفت؟
کار خیاط‌ها در سه ماهه آخر سال زیاد و سرشان شلوغ می‌شود. آقا مرتضی آذرماه تصمیم به رفتن گرفته بود و من نمی‌دانستم. به من نگفته بود که چنین تصمیمی گرفته و می‌ترسید که من مانع راهش شوم. دی ماه اسمش برای اعزام درمی‌آید. من در طول سال نذر داشتم که به جمکران بروم و همان شبی که من به جمکران رفتم به من زنگ زد و گفت که می‌خواهد به سوریه برود. من خیلی جا خوردم ولی جواب آره یا نه ندادم. من اخبار بدی از سوریه و داعشی‌ها می‌شنیدم و می‌ترسیدم اتفاقی برای آقا مرتضی بیفتد. با تمام این نگرانی‌ها من آدمی نبودم که اگر ایشان می‌خواست کاری انجام بدهد سد راهش شوم و کمکش می‌کردم. فردایش در ماشین در حال صحبت با آقا مرتضی بودم که به من گفت: من با تو شوخی کردم و به سوریه نمی‌روم، من هم گفتم کاری با شوخی یا جدی بودن حرفت ندارم ولی فردا صبح در کارگاه را باز کن تا بچه‌ها پشت در نمانند. صبح که بلند شدم تا به سرکار بروم، دیدم ساعت ۸ و ۱۰ دقیقه به من پیام داده و یک بار هم زنگ زده است. یک پیام دیگر هم با این مضمون که «طاهره جان خیلی دوستت دارم، من رفتم» نوشته بود. زمانی که شماره‌اش را گرفتم تا با آقا مرتضی صحبت کنم، گوشی‌اش خاموش بود. تا یک ماه از مرتضی خبر نداشتم تا اینکه بعد از یک ماه خودش به من زنگ زد. دوران خیلی سختی را گذراندم. برای خیاط‌ها دی تا اسفند بهترین زمان کار کردن است و من شب عیدی دست تنها سرم شلوغ بود و خیلی اذیت شدم. با بودن آقا مرتضی چرخ‌ها بیشتر شده و کارگاه وسعت گرفته بود و دو نفری کنار هم کار می‌کردیم. زمانی که او رفت و من دست تنها شدم، اداره کارگاه خیلی برایم سخت بود.

از اینکه اینچنین بدون اعلام قطعی و ناگهانی رفته بودند، از ایشان ناراحت بودید؟
نه، من دوست داشتم به کاری که علاقه دارد، برسد و به خاطر دست تنها بودن اذیت شدم. تنها ناراحتی‌ام این بود که اگر روزی ایشان شهید شود من تنهایی چه کار کنم. گذشته از یادم رفته بود که من تنهایی این کار‌ها را کرده بودم و زندگی برایم از زمان آشنایی و ازدواج با آقا مرتضی شروع می‌شد. در سه ماهی که او را ندیدم همیشه به این فکر می‌کردم آقا مرتضی شهید خواهد شد. من به خودش هم گفته بودم از روزی که آن پیام‌ها را به من دادی و پایت را از خانه بیرون گذاشتی من احتمال شهادت را می‌دادم. ایشان می‌خندید و می‌گفت: «من کجا و شهادت کجا، تو فقط دعا کن بی‌بی من را بخرد». ته دلم دوست نداشتم تنها بمانم ولی می‌دانستم آقا مرتضی چه هدف بزرگی دارد و هر کسی نمی‌تواند در این راه قدم بردارد و توفیق شهادت را کسب کند. وقتی دوباره برگشت واقعا خوشحال شدم. حرف‌های زیادی از سوریه، حرم و زینبیه و مظلومیت مردم سوریه برایم می‌گفت. هر چه بیشتر می‌گفت: واقعه روز عاشورا برایم بیشتر روشن می‌شد. بار دوم من هیچ حرفی نزدم و زمانی که رفت قرآن روی سرش گرفتم و اسپند دود کردم. این بار هیچ چیزی در دلم نبود. ناراحتی نکردم و اشک نریختم. وقتی که برگشت و برای بار سوم غریبانه رفت، خیلی زیبا برگشت. برگشتش می‌ارزید به هزارتا رفتن و برگشتن.

برای شما و شهید خدادادی که از صفر شروع کرده بودید این رفتن و دل کندن خیلی سخت‌تر است چراکه سختی‌های زیادی را برای ساختن این زندگی تحمل کرده‌اید. شهید خدادادی از دلایل رفتن و دل کندن‌شان به شما گفته بود؟
من همیشه گفته‌ام اصراری که آقا مرتضی برای رفتن و دفاع از حرم داشت را من هیچ‌وقت درک نکردم و درک هم نخواهم کرد. چیزی که در دل شهدا هست را هیچ کس نمی‌تواند متوجه بشود. نمی‌دانم چه عشقی در دلش بود که باعث شد از همه چیز دل بکند و برود. وقتی به این سؤال فکر می‌کنم هزار علامت سؤال در ذهنم شکل می‌گیرد و من که همسرش بودم نمی‌فهمم چطور عاشق شد و رفت و از من، فرزند و زندگی‌اش گذشت. با وجود تمام سؤال‌های ذهنم، این را به حساب این می‌گذارم که حضرت زینب (س) آقا مرتضی و دیگر شهدا را قبل از تولد انتخاب کرده و این شهدا برای مدافع حرم شدن متولد شده بودند.

چطور متوجه شهادت‌شان شدید؟
حدود یک هفته از آقا مرتضی خبر نداشتم، تلفن همراهش را دوستان او جواب می‌دادند، اما هیچ کدام نمی‌گفتند که مرتضی شهید شده است. در آخرین بار یکی از دوستانش را قسم دادم تا اینکه بالاخره گفت: «مرتضی شهید شده است.» دوستانش می‌گفتند: «مرتضی زخمی بوده و فرمانده اجازه رفتن به منطقه جنگی را نمی‌داد، اما روز عملیات وقتی مرتضی متوجه می‌شود که دو نفر از دوستان ۱۸ ساله‌اش شهید شده‌اند، خودش را پنهانی به منطقه می‌رساند و همان روز شهید می‌شود. گلوله به قلبش اصابت کرده بود و پیکر او از ۸ صبح تا ۲ بعداز ظهر در زیرآفتاب بود و کسی هم نمی‌توانسته پیکرش را برگرداند.» بعد از شنیدن این موضوع یک هفته توان سخن گفتن نداشتم و مدتی گذشت تا به حالت عادی برگردم. استقبال باشکوهی از مراسم شهادت مرتضی شد. مرتضی باعث شد من لشکر فاطمیون را بشناسم و این کار بزرگ مدافعان حرم را بهتر درک کنم.

جریان نامه‌ای که دخترتان نوشت و بازتاب‌های زیادی در فضای مجازی داشت چه بود؟
نامه را به عنوان دلنوشته‌ای از زبان خودم و نازنین زهرا برای رهبر نوشتیم. وقتی که از بیت رهبری به منزلمان آمدند به من گفتند می‌خواستیم بدانیم نگارنده نامه نویسنده یا شاعر است. من هم گفتم سواد چندانی ندارم ولی حرف‌های دلمان را با گریه نوشتیم.

در پایان اگر درددلی یا ناگفته‌ای دارد برایمان بگویید.
تنها حرف من نداشتن خانه است. من یک زن با یک دختر شش ساله هستم که هزار بار به من گفته دوست دارد برای خودش یک اتاق داشته باشد. من هم هیچ وقت چنین قولی نداده‌ام که برای او خانه‌ای بگیرم که اتاق مجزا برایش داشته باشد. توقع مان آنقدر بالا نیست ولی دوست دارم سقفی داشته باشم. الان شرایط زندگی برای زنی که مرد بالای سرش هست، سخت است و برای من هم سخت است. باز هم حس می‌کنم زندگی من از کسانی که شوهرشان بالای سرشان است، بهتر می‌گذرد. چون من حضور آقا مرتضی را همیشه حس می‌کنم و هر کمکی خواسته‌ام همان لحظه‌ای که صدایش کرده‌ام همان لحظه دستم را گرفته است. من بهترین سرپرست را دارم.




نوع مطلب : شهدای مدافع حرم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 8 شهریور 1397
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آپلود عکس آپلود عکس

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نیت کنید و اشاره فرمایید


فال انبیاء

فال انبیاء


استخاره آنلاین با قرآن کریم


قالب میهن بلاگ تقویم جلالی

امکانات جانبی