ستاره درخشان سلیاکتی
یادنامه معلمی دلسوز و جهادگری پرتلاش شهید ولی الله محمدی
درباره وبلاگ


ستاره درخشان سلیاکتی
________________________
تولد:
او مرد مومن،صادق،مجاهد فی سبیل الله،مرد علم ودانش،معلمی دلسوز،آگاه ومتعهد بود.شهید محمدی در سال۱۳۳۵ در روستای سلیاکتی از توابع شهرستان نور در خانواده ای روستایی وکشاورز چشم به جهان گشود.

تحصیلات:
تحصیلات ابتدایی را در همین روستا به پایان رسانید وپس از تحصیلات ابتدایی جهت فراگیری علم ودانش راهی شهرستان نور گشته وپس از۶سال تلاش تحصیلات متوسطه را با کمال موفقیت بپایان رسانید وبرای ادامه تحصیلات راهی تهران ودر آزمون کنکورسراسری دانشگاهها شرکت وپس از احراز قبولی در دانشگاه تربیت معلم،راهی این مرکز آموزشی شد.

فعالیتهای انقلابی:
دو سال از آغاز تحصیلات عالی شهید نگذشته بود که بدنبال پیروزی انقلاب اسلامی وبه تبع آن ظهور انقلاب فرهنگی که به فرمان امام راحل(ره)برای طاغوت زدایی وزدودن فرهنگ غربی وغیراسلامی وجانشین کردن فرهنگ غنی اسلامی،دانشگاهها وموسسات آموزش عالی تعطیل گردید شهید محمدی جهت لبیک گویی به ندای حضرت امام(ره)برای ریشه کن کردن جهل وبیسوادی در سنگر نهضت سوادآموزی بعنوان آموزش یار بمدت۴ماه در روستای سلیاکتی مشغول فعالیت شد که با توجه به عملکردایشان بمدت۳ماه نیزبعنوان پرسنل دفتری واحد نهضت سوادآموزی نور به فعالیت پرداخت.بعدازاین مدت بنا به درخواست شورای مرکزی جهادسازندگی نور وارد آن نهاد مقدس گردید ودرکمیته کشاورزی جهادسازندگی نور مشغول انجام وظیفه اش درقبال انقلاب اسلامی پرداخت وبعدازمدتی با هماهنگی شورای مرکزی جهاداستان مازندران وشهرستان نور برای مسئولیت جهادسازندگی محمودآباد انتخاب شد.
فعالیتها وخدمات شهیدمحمدی دراین هنگام با پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) ودرکنار سایر فعالیتهایش در نهادهای مقدس انقلاب اسلامی،به همراهی چندتن از دیگربرادرانش باتشکیل انجمن اسلامی وبعدها گروه مقاومت(باهمکاری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نور)فعالیتهای سیاسی-فرهنگی-تبلیغی ونظامی خویش را بعددیگری بخشید.ایشان درانجمن اسلامی بادائرکردن کلاسهای عقیدتی-سیاسی واخلاقی به ساختن نیروهای جوان و بارورنمودن افکارجوانان از فرهنگ اسلامی وارشاد وراهنمایی مردم وتبلیغ مبانی انقلاب اسلامی پرداخت.شهیدمحمدی درتبلیغ دین سعی وافرداشته واز هیچ کوششی درپاسداری از سنگرهای ایدئولوژیکی انقلاب اسلامی در حد توان خویش دریغ نورزید ودراین راه حتی تا آخرین لحظه عمر مادی خویش از تبلیغات مسموم کوردلان ومنافقان از خدا بیخبر درامان نبودند.

تحصیلات دانشگاهی:
وی پس از بازگشایی دانشگاهها وموسسات آموزش عالی راهی دانشگاه شد،بدین صورت که چهارروز در هفته را در دانشگاه وبقیه ایام را در جهادسازندگی شهرستان نور یا محمودآباد به انجام وظیفه مشغول بودند تا اینکه درسال۶۳-۶۴ در رشته جغرافیا فارغ التحصیل وبه اخذ درجه لیسانس نائل گردید وپس از فارغ التحصیل شدن ابتدا در واحد آموزش وشورای مرکزی جهادنور مشغول فعالیت شدند وسپس راهی آموزش وپرورش منطقه چمستان نور گردید ودراین سنگر مقدس، به تعلیم وتربیت وسازندگی دانش آموزان این منطقه همت گماشت.

چمران مازندران
یکی از استادان جغرافیا ضمن ستایش از روحیّات و خلقیّات شهید محمدی گفتند که اگر محیط تهران مبارزی عالم چون شهید چمران پرورانده،جای تعجبی نیست،اما چگونه یک محیط دورافتاده با حدّاقل امکانات تحصیلی(درسال1364)دانشجوی فاضل و مبارزی چون شهید محمدی تحویل جامعه داده است و به حق می توان شهید محمدی را چمران مازندران نامید.(کتاب پرستو های عاشق – قوام الدین بینایی)

حضور در جبهه های حق علیه باطل:
شهید محمدی معلمی دلسوز،مهربان،پرکار،جهادگری پرتلاش وخستگی ناپذیر،رزمنده ای دلیر،فداکار ونمونه یک مجاهد فی سبیل الله بود.سراسر زندگیش را به مبارزه وتلاش در جهت اجرای احکام دین مبین اسلام سپری نمود.ایشان در کنار این فعالیتهایش لحظه ای از جنگ غافل نبودند.از بدو تحمیل جنگ بر انقلاب خونین واسلامیمان بطور ناپیوسته بلکه همیشه در جنگ شرکت می نمود بطوریکه بیش از ۹ بار در جبهه های نبرد حق علیه باطل شرکت نمود.عشق به لقاءالله واشتیاق به شهادت،شهید را نسبت به این دنیای فانی ومسائل مادی زندگی بیگانه کرده بود.

لحظات آسمانی شهید:
با اینکه یکبار هم مجروح گشته،محتاج به بستری شدن در بیمارستان ومدتی استراحت جهت رفع نقاهت داشت بااین حال با خدای خود عهد بسته بود که به هرترتیبی هست در مرحله بعدی عملیات شرکت داشته باشد ولذا این بارهم راهی جبهه های نور علیه ظلمت گشت وسرانجام در تاریخ 65/4/12 و در عملیات کربلای ۱ پس از آزادسازی شهرمهران بسوی خدای خود شتافت وبه آرزوی دیرینه اش یعنی شهادت رسید.یادش گرامی وراهش پررهرو باد.
در وصف شهید بزرگوار همین بس که در چندروز قبل از شهادت از طریق خانواده و ازطرف دانشگاه به او خبر اخذ مدرک دانشگاهی فوق لیسانس در همان رشته تحصیلی را می دهند که به دانشگاه شهیدبهشتی تهران مراجعه نمایند اما ایشان مدرک ماندگار وباقی شهادت را بر مدرک فانی دنیوی ترجیح می دهند.


شهید محمدی از نگاه همسرش
بنده و ایشان قبل از اینکه بعنوان زن و شوهر زندگی زناشویی مان را آغاز کنیم پسرعمه و دختر دایی بودیم.اینجانب بمدت دو سال و یک ماه با ایشان زندگی کردم و در طول این مدت آنچه که بنده به یاد دارم این بود که ایشان فقط می خواستند به جبهه بروند در واقع دل و جانشان در جبهه ماندگار بود و به آن گره شدیدی زده بود.
ایشان طی 9 مرحله به جبهه رفتند و در هر مرحله دو الی سه ماه ماندگار بودند در یکی از این مراحل بنده و خانواده و بستگان به او گفتیم که دیگر نرو حالا شما زن و بچه دارید در این زمان فرزندم میثم شش ماهه بود ولی ایشان در جواب گفتند مگر شما صدای بلندگوی ماشین رانشنیدید که حضرت امام خمینی(ره)فرمودند رفتن به جبهه از اهم واجبات است پس بنابراین بر من نیز لازم است که در این جهاد شرکت کنم و فرزند زهرا(س)را یاری نمایم.از جمله سفارشهای ایشان هم این بود که در تربیت دینی و علوی گونه فرزندانم کوتاهی نکنم و آنها را با تربیت اسلامی پرورش دهم و به آنها قرآن،نماز و مسایل دینی را بیاموزم.آخرین مرحله ای که ایشان به جبهه رفتند میثم من هشت ماهه بود و زمانی که فرزندم به سن نه ماهگی رسیدند ایشان نیز در نهمین مرحله حضورش،در جبهه مهران عملیات کربلای یک به شهادت رسیدند ضمن اینکه باید بگویم دخترم نیز سه ماه بعد از شهادت ایشان بدنیا آمد.انسانهای خوب و وارسته زمینی نیستند بلکه آسمانی هستند و جایگاهشان در فرش نیست بلکه در عرش روزی می خورند بنابراین خودش را پایبند و وابسته به زندگی نکرده بود چرا که هدف والایی را انتخاب کرده بود و برای رسیدن به آن هدف سرازپا نمی شناخت و سرانجام هم به آن هدف والا یعنی شهادت نایل شد.در پایان آنچه که برای من مهم است و خیلی دوست دارم که آن را بدست آورم فیلم عملیات کربلای یک و کربلای پنج می باشد که تا این لحظه موفق نشدم امیدوارم که از این طریق آن را بدست آورم.

گزیده ای از وصیت نامه شهید:
هان ای ملت مسلمان،لحظه ای اندیشه کنید که چه بودید،کی بودید ودر حال کجایید،کی هستید وبه کجا خواهید رفت وچه خواهید شد،تفکر کنید که حتما راه نجات را در صراط مستقیم خواهید یافت.
برادرانم ،رهبری در جامعه اسلامی از اهم مسائل است.رهبری آنهم جامعه ما(رهبر انقلاب اسلامی)نماینده امام زمان(عج)است.مبادا خدای ناکرده زبانم بریده باد از او دوری کنید،پیرو رهبر باشید،وسوسه های شیاطین وچهره های آنها زیاد است مواظب باشید،نکند خدای نکرده شما را بفریبد.فقط وفقط پیرو رهبر جامعه اسلامی باشید.

ای مسئولین جامعه می دانید که مستضعفان عقب نگهداشته شدگان تاریخ چشم به کارهای شما دوخته اند وشما خیلی خیلی بیشتر مسبوق به ماجرا می باشید وحتما هر روز بیش از روز دیگر در جهت رفاه جامعه مسلم وبرای رضای خداوند گام بر می دارید که در غیر این صورت کیفر خداوند بیشتر شامل حال شما خواهد شد(لا یکلف الله نفسا الا وسعها.)

ای فرهنگیان تربیت وهدایت اجتماع را شما بعهده دارید.استعدادهای درونی ونهفته جامعه را همانند انبیا شکوفا می کنید وبرهمین امر مهم هم واقف،پس کوشش دارید خداوند به همه شما اجر دهد.

در پایان باید گفت:این وبلاگ با هدف معرفی شهدا و ترویج ارزشهای اسلامی در فضای مجازی انتشار یافت و وابسته به هیچ حزب و گروه خاصی نیست.

مدیر وبلاگ : ستاره درخشان
نویسندگان


با حسین مظفر برای عملیات مرصاد هماهنگ كرده بودیم، گفت‌و‌گوی‌مان چند روز تأخیر افتاد و به ایام این عملیات نرسید.

 صغری خیل‌فرهنگ
با حسین مظفر برای عملیات مرصاد هماهنگ كرده بودیم، گفت‌و‌گوی‌مان چند روز تأخیر افتاد و به ایام این عملیات نرسید. اگر این هماهنگی چند روز دیرتر هم می‌شد اشكالی نداشت! رضا، علی و حسن سه برادر حسین مظفر هر سه با هم در یك زمان و طی عملیات مرصاد به شهادت رسیده بودند. اتفاق نادری كه شاید میان هزاران شهید دفاع مقدس برای كمتر خانواده‌ای رخ داده باشد. آقای مظفر در این گفت‌و‌گو از صبر و شكیبایی پدر(مرحوم محمد مظفر) و مادری(کوکب اسکندری) گفت كه نه تنها صاحب سه پسر شهید و سه پسر جانباز بودند، بلكه هر دو نیز در مناطق جنگی حضور یافته بودند. پدر به عنوان رزمنده و مادر به عنوان نیروی پشتیبانی از جنگ. گفت‌و‌گوی ما با حسین مظفر را پیش رو دارید.
با شما به عنوان برادر سه شهید و دو جانباز گفت‌و‌گو می‌كنیم، این همه رزمنده باید در خانواده‌ای انقلابی پرورش یافته باشند.
خانواده ما از شش پسر و دو دختر تشكیل شده بود. من متولد 1331 هستم، سه برادر شهیدم به نام‌های حسن متولد1333، علی متولد 1335 و رضا متولد 1339 بودند. دو برادر دیگر احمد و محمود هم از جانبازان جنگ هستند. رضا طلبه بسیار باهوشی بود كه توانست لیسانس حقوقش را بگیرد و قاضی شود. از آن دست طلبه‌های امروزی بود كه توجه خاصی به خانواده داشت. 25 سال داشت كه توانست مجتهد شود و بعد از فوت آقای خلخالی با حكم شورای عالی قضایی به جای ایشان نشست. علی رئیس آموزش و پرورش ورامین بود. لیسانس الهیات داشت و از همه بچه‌ها پاك‌تر و معصوم بود به گونه‌ای كه حتی قبل از سن تكلیفش هم نماز شب می‌خواند. حسن در یك مقطعی مشاور رئیس دانشگاه تهران بود و لیسانس كامپیوتر و ریاضی داشت. ایشان نخبه ریاضی بود. بچه‌ها در خانواده‌ای مذهبی رشد كرده بودند. پدرم محمد مظفر20 سال امام جماعت مسجدی در پاكدشت بود. از قدیم در مباحث مذهبی و سیاسی مشاركت داشت. همین پیشینه باعث شد تا خانواده ما در انقلاب و روند پیروزی انقلاب در حد توان سهم بسزایی داشته باشند. پدر خودش از فعالان انقلابی بود و مادر، زن شجاعی بود كه در كنار ایشان فعالیت‌های خاص انقلابی‌اش را داشت. من، رضا، حسن، علی و همه بچه‌ها پا به پای مادر و پدر در مبارزات انقلابی شركت داشتیم و بعضاً دستگیر هم می‌شدیم. همه در دوران انقلاب با انقلاب بودند تا اینكه جنگ شروع شد.
شنیده‌ایم حتی مادر شما هم در مناطق جنگی حضور یافته‌اند.
جنگ كه شروع شد پدرمان از اولین روزهای درگیری راهی منطقه شد. پدر كه رفت، مادر هم خودش را به ستاد پشتیبانی جنگ رساند و او هم در كنار پدر رزمنده جبهه فرهنگی و پشتیبانی دفاع مقدس شد. پدرم در 14 عملیات رزمی شركت داشت و در تمام هشت سال جنگ تحمیلی در جبهه ماند. مادر 18 ماه در پادگان علم‌الهدی اهواز در كنار سایر خانم‌ها به پشتیبانی از نیروهای رزمنده در تهیه و توزیع و امدادرسانی و... مشغول بود. مادر به نبودن‌های پدر در این هشت سال عادت كرده بود چراكه در زمان انقلاب تجربه نبودن‌ها و فعالیت‌ها و دستگیری‌های گاه و بیگاه پدر و بچه‌ها را داشت. امروز حاج‌خانم 87 سال سن دارد و به رغم سن و سال بالایش همچنان بااراده و فعال است. در تبعیت از ولایت فقیه و ایستادگی پای نظام از همه ما قوی‌تر عمل می‌كند. ما برادرها هم به تبعیت از پدر با وجود اینكه همگی متأهل بودیم به جبهه رفتیم. من، رضا، علی، حسن، احمد و محمود به عنوان بسیجی به جبهه‌ اعزام شدیم. به رغم داشتن مسئولیت‌های اجرایی موقع عملیات در جبهه حاضر می‌شدیم و بعد از اتمام عملیات به عقب برگشتیم و به مسئولیت‌های‌مان می‌رسیدیم. خود من آن موقع مدیر كل آموزش و پرورش تهران بودم و هرگاه فرصتی پیش می‌آمد به جبهه می‌رفتم. در همه دوران دفاع مقدس سنگر خانوادگی ما هرگز خالی نشد و رزمندگان این خانواده همیشه پای كار بودند و همه هشت سال حضور چشمگیری داشتند.
در همان سمتی كه در آموزش و پرورش داشتید هم كارتان به جنگ و رزمنده‌ها می‌افتاد؟
عرض كردم كه بنده زمان جنگ مدیر كل آموزش و پرورش تهران بودم. اصلاً بخش عمده‌ای از پشتیبانی جبهه‌ها بر عهده ما بود. نمی‌دانم طرح قلك‌های مدرسه را به یاد دارید. این قلك‌ها با همت و فداكاری خانواده‌های محصلین پر می‌شد و برای كمك به جبهه‌ها اختصاص می‌یافت. این مورد از طرح‌های اجرایی آموزش و پرورش در آن زمان بود. یا ارسال صدها كامیون خوار و بار و وسایل مورد نیاز رزمنده‌ها در هفته یا راه‌اندازی مجتمع‌های آموزشی برای رزمنده‌های محصل در جبهه به همت سازمان ما انجام می‌شد.
عملیات مرصاد بعد از پذیرش قطعنامه بود، وقتی خبر پذیرش قطعنامه را شنیدید چه واكنشی داشتید؟
یادم است وقتی قطعنامه 598 پذیرفته شد، برادرانم با گریه و زاری به خانه آمدند و می‌گفتند نكند به امام خیانت شده باشد. گریه برادرانم در آن اوضاع و احوال برای حال و روز خودشان بود كه چرا شهادت نصیب‌شان نشده است اما بعد از بیانیه امام درباره قطعنامه كه فرمودند ما به اهدافمان رسیدیم و جوانان انقلابی آرامش خودشان را حفظ و احساسات خودشان را كنترل كنند، كمی آرام‌تر شدند. پدرمان حتی بعد از پذیرش قطعنامه به خاطر احتمال حمله و شیطنت از سوی دشمن جبهه را خالی نكرد.
شما رزمنده عملیات مرصاد بودید، به نظر شما چه روندی باعث گستاخی منافقین شد آن‌طور كه احساس كردند می‌توانند به راحتی تهران را هم تصرف كنند؟
بعد از پذیرش قطعنامه، دشمن این طور تصور می‌كرد كه ایران از روی ضعف قطعنامه را پذیرفته است. از طرف دیگر وقتی فاو توسط عراقی‌ها و با كمك اطلاعاتی منافقین باز پس گرفته شد، گمانه ضعیف بودن ایران تقویت شد. از این رو منافقین شش روز بعد از پذیرش قطعنامه در 27 تیرماه 1367 یعنی در 3 مرداد ماه طی عملیات فروغ جاویدان وارد خاك ایران شدند. آنها تصور می‌كردند مردم از جنگ خسته شده‌اند و با نظام مشكل دارند. لذا با حضور منافقین به آنها ملحق می‌شوند و نظام را به راحتی سرنگون می‌كنند. معادله‌ای كه همیشه مردم با حضورشان در همه عرصه‌های مهم و خطیر نظام جمهوری اسلامی آن را برهم زده‌اند. از طرفی بعد از پذیرش قطعنامه، عراق رسماً نمی‌توانست وارد جنگ با ایران شود، پس به حمایت از منافقین روی آورد تا شاید اینطور به اهدافش برسد. با خود گفتند جنگ یك ایرانی علیه ایرانی دیگر، توجیه بین‌المللی هم خواهد داشت و اینگونه یارگیری برای منافقین هم به سهولت انجام خواهد شد. بعد از تصرف مهران نیروهای منافقین با حضور 138 نماینده از كنگره امریكا و 7 سناتور رژه رفتند و مورد تشویق و حمایت امریكایی‌ها قرار گرفتند. شعار از مهران تا تهران را ابتدا امریكایی‌ها بر سر زبان منافقین انداختند و گفتند امروز اینجا رژه می‌روید و فردا در تهران رژه خواهید رفت. مسعود رجوی هم سخنرانی خود را نیمه‌كاره رها كرد و گفت باقی صحبت‌ها باشد بعد از پیروزی در میدان آزادی تهران! از این رو در بحبوحه حال و هوای پس از پذیرش قطعنامه، در حالی كه امریكایی‌ها سكوهای نفتی ما را تهدید می‌كردند و عراق نیز در جبهه جنوب لشكر‌كشی كرده بود و توجه نیروها به آن سمت معطوف شده بود، منافقین از غرب حمله كردند.
شما چطور با خبر حمله منافقین رو‌به‌رو شدید؟
خبر عملیات مرصاد كه رسید، گویی معبر شهادت به روی اخوی‌ها باز شده باشد، پرنشاط شده بودند. به همدیگر اطلاع دادیم و قرار جلسه و دیدار را در منزل پدری گذاشتیم. بابا دو، سه روزی می‌شد كه به مرخصی آمده بود. مادر هم چند روز زودتر از ایشان در خانه بود. شب سوم مرداد سال 1367بود. همه دور هم جمع شدیم. موضوع جلسه اعزام بچه‌ها به منطقه درگیری بود. حسن برگه اعزامش را نشان داد و گفت من برگه اعزامم را گرفته و آماده‌ام. علی هم گفت من هم برگه اعزامم را گرفته‌ام. مادر رو به من كرد و گفت حسین تو بمان. گفتم مامان من هم برگه اعزام را از پایگاه مالك اشتر میدان خراسان گرفته‌ام. پدر گفت من هم می‌روم. مادر گفت شما بروید، من می‌مانم و زن و بچه شما را نگهداری می‌كنم. حسن گفت مادر تو بمان ما عمودی می‌رویم و افقی بر‌می‌گردیم. همین جا بود كه خانم شهید حسن غر زد و گله‌كنان گفت مامان ببین چه می‌گوید، جلوی‌شان را بگیرید. با این صحبت‌ها روحیه ما را خراب می‌كنند. مادر گفت بروید من به لطف خدا از زن و بچه شما نگهداری می‌كنم. رضا كه آمده بود یك سری به خانواده بزند و اصلاً قصد به جبهه آمدن نداشت، خوش به حالش شد و با همان ماشین بنز و تشكیلات و بچه‌های پاسدار راهی شد و رفت دو كوهه. در نهایت پدرم، رضا، حسن، علی، احمد، محمود و من راهی شدیم. آن زمان حسن سه فرزند داشت. علی صاحب دو دختر بود و رضا هم یك پسر داشت.
 پس گردان مظفر دوباره راهی شد؟
بله، من برای گرفتن چند امضا به تهران رفتم و با چند ساعت تأخیر راه افتادم. وقتی به پادگان رسیدم، دیدم همه رفته‌اند و پادگان خالی است. بچه‌های ما با گردان حمزه می‌رفتند. رفتم آنجا دیدم كسی نیست. بعضی اوقات بچه‌ها با گردان مسلم بن عقیل می‌رفتند اما در ساختمان آنها هم كسی نبود. یك باره متوجه اتوبوس گردان ابوذر شدم و سوار شدم و همراهشان به سمت غرب رفتم. در عملیات مرصاد گردان به گردان به خط می‌زدند. با توجه به تأخیر اعزام من، دو سه گردان پشت داداش اینها بودم. جنگ تن به تن شده بود. در میان راه گردان حمزه را دیدم كه عملیات كرده و در حال برگشت بودند. گردان ما قدم به قدم جلو می‌رفت تا اینكه نزدیكی‌های یك تپه به ما گفتند دیگر نیازی به پیشروی نیست. به لطف خدا عملیات مرصاد با موفقیت به پایان رسیده و منافقین كشته از هم پاشیده‌اند. در حقیقت عملیات مرصاد را باید پایان پیروزمندانه جنگ هشت ساله دانست كه پیروزی قاطع و یكطرفه‌ای بود.
سراغ برادرها را نگرفتید؟
بعد از دستور توقف نشسته بودم كه متوجه آمدن پدر خانم داداش رضا شدم. تا چشمش به من افتاد بغلم كرد. خیلی ناراحت بود. پرسیدم رضا شهید شده؟ گفت: بله. گفتم بچه‌های دیگر چه؟ سكوت كرد. گفتم آنها هم شهید شدند؟ گفت بله. گفتم: كجا؟ گفت روی تپه مشرف به سه راهی شیان افتاده‌اند. رضا، حسن و علی هر سه با گردان مسلم ابن عقیل به منطقه اعزام شدند و هر سه با هم شهید شده بودند. تصمیم گرفتم برای آوردن پیكر هر سه برادر به بالای تپه بروم، شیان نزدیك دشت اسلام‌آباد بود. احتمال می‌دادم منافقین باز به منطقه برگردند و شاید آنجا را اشغال كنند و جنازه‌ها را ببرند. اگر اینطور می‌شد مادرمان خیلی ضربه می‌خورد. با این تصور با چند نفر از رزمنده‌ها به بالای تپه رفتم. رضا، علی و حسن در سه نقطه به فاصله كمی از هم افتاده بودند. همرزمانم اجازه ندادند من آنها را به پایین بیاورم. خودشان پیكرها را در آغوش گرفتند و به پایین تپه كه جاده اسلام‌آباد به كرمانشاه بود آوردند. من هم وسایل بچه‌ها را آوردم. آن پایین هر سه پیكر را بوسیدم و به مرحوم حاج‌بخشی تحویل دادم تا به معراج شهدای كرمانشاه ببرد.
نحوه شهادتشان به چه شكل بود؟ آن هم هر سه در كنار هم!
نحوه شهادت برادرهایم را از زبان علی عباس كه در زیر یكی از تانك‌های مستقر در آنجا پناه گرفته بود برایتان تعریف می‌كنم. زمان عملیات مرصاد بچه‌ها خیلی زود به بالای تپه می‌رسند، علی آر‌پی‌جی در دست داشته كه وقتی ستون دشمن را در حال حركت به سمت كرمانشاه می‌بیند با آرپی‌جی می‌زند. منافقین متوجه حضور بچه‌ها روی تپه می‌شوند و تپه را دور می‌زنند و آنها را محاصره می‌كنند. ارتباط برادرها با عقبه قطع می‌شود و متأسفانه حمایتی هم از پشت نمی‌شوند. بچه با هم مشورت كرده، تصمیم می‌گیرند تا رسیدن نیروهای خودی از تجهیزاتی كه دارند درست استفاده كنند و تك به تك منافقان را بزنند. در همین حین برادرم حسن با اصابت گلوله به سرش مجروح و بعد شهید می‌شود. دو برادر دیگرم او را در آغوش می‌گیرند و روی زمین می‌خوابانند. كمی بعد از درگیری منافقین متوجه می‌شوند اینها گلوله‌ای برای دفاع از خودشان ندارند. نارنجك به طرف‌شان پرتاب می‌كنند كه باعث زخمی شدن بچه‌ها می‌شود. بعد تیر خلاص می‌زنند. سر برادرهایم تكه تكه شده بود.
شنیدن خبر شهادت سه برادر با هم و دیدن پیكر زخم‌خورده‌شان باید خیلی سخت باشد، چه برخوردی با این خبر و دیدن چنین صحنه‌ای داشتید؟
من اصلاً به خودم اجازه ندادم كه گریه كنم. ما همه آرزوی شهادت داشتیم. الان به نوه‌ام بگویید برای من دعا كنید دعای شهادت می‌كند. او هم می‌داند من آرزوی شهادت دارم. پدر بارها زخمی شد اما به فیض شهادت دست نیافت. ایشان یك سال بعد از شهادت بچه‌ها به رحمت خدا رفت. بچه‌ها با لشكر 27 محمد رسول‌الله(ص)‌ به منطقه اعزام می‌شدند و پدر با لشكر سید‌الشهدا (ع)‌. موقع شهادت بچه‌ها در مرصاد، بابا در شلمچه بود. همراه با پدر خانم برادر شهیدم رضا به سمت شلمچه راه افتادیم. بابا تا ما را دید جا خورد و گفت شما چطور اینجا پیدای‌تان شد. گفتم: باید برویم! گفت: چیزی شده؟ نشست توی جیپ ما. گفت: بچه‌ها شهید شده‌اند؟ گفتم علی زخمی شده، خیلی بدجور هم زخمی شده. دوباره سؤال كرد: شهید شده؟ گفتم: بله. پدر روحیه‌اش را حفظ كرد. اسم تك‌تك بچه‌ها را كه آورد، من هم خبر شهادت تك‌تك‌شان را دادم. گفت خدا را شكر. اینها به آرزوی‌شان رسیدند. بعد هم سجده شكر كرد. سوار بر اتوبوس به سمت خانه به راه افتادیم. تمام شب تا صبح در راه بودیم. همه دغدغه‌مان این بود كه با مادر چگونه باید مواجه شویم. اول صبح روز 7مرداد بود كه به خانه رسیدیم. زنگ را كه زدیم، مادر در را باز كرد و اولین سؤالش این بود: چرا آمدید مگر جنگ تمام شده؟ گفتیم بله جنگ تمام شد و عملیات با پیروزی به اتمام رسید. گفت پس چرا بدون بچه‌ها آمدید؟ آن لحظه یاد نوحه روضه ماتم امام حسین(ع) افتادم. آنجا كه می‌گویند عباس چه شد؟ شهید شد. اكبر چه شد؟ شهید شد. حسین چه شد؟ شهید شد. در همین حین مادر گفت: حسن كو؟ خیلی غیرعادی و غیر‌ارادی گفتم شهید شد. پرسید علی چه شد؟ گفتم: شهید شد. سؤال كرد: رضا كجاست‌؟ گفتم شهید شد.
واكنش مادر چه بود؟
دستانش را روی شكمش جمع كرد و به دور خود می‌چرخید و می‌گفت یا زینب (س)،‌ یا زینب (س)،‌ حالا فهمیدم تو در كربلا چه كشیده‌ای. اگر من سه تا در راه خدا دادم تو همه كس و كارت را داده‌ای. با فریاد یا حسین (ع)، یا زینب(س)‌ همسایه‌ها و خانواده‌ها به خانه ما آمدند. مادر اصلاً گریه نمی‌كرد. اصرار می‌كردم تا گریه كند اما ایشان می‌گفت شهید علی گفته اگر گریه كنید منافقین خوشحال می‌شوند، نباید در شهادت ما گریه كنید. پیكر علی و حسن با هم آمد و مراسم با‌شكوهی برگزار شد. پیكر رضا مدتی مفقود شد. پدر در این مراسم سخنرانی غرایی كرد و گفت به من تسلیت نگویید. تبریك بگویید. بزرگ‌ترین افتخار نصیب ما شده است و خداوند از میان ما، تنی چند از فرزندانم را گرفت تا در راه انقلاب خون داده و جان بدهند. باید سجده شكر به جای آورد. مادر خودش پیكر علی و حسن را داخل قبر گذاشت. روی‌شان را باز كرد و بوسید و روی خاك گذاشت. مادر بسیار قوی بود. می‌گفت باید بروید و شهید شوید. به احمد و محمود با همه جراحت‌ها و جانبازی‌هایی كه داشتند می‌گفت چه شده دارید سرحال و رو پا می‌گردید، بروید شهید شوید. مادر خیلی آرزو داشت بچه‌ها شهید شوند.
پیكر رضا چه شد؟
گویی خواست خدا بر این بود كه رضا به شكلی جدا و خاص تشییع شود. روی تابوت شهید به اشتباه استان خراسان خورده بود كه بعد از تشییع علی و حسن به همت بچه‌ها به معراج شهدای كرمانشاه رفتیم و تك تك تابوت‌ها را باز كردیم و پیكر ایشان را كه خیلی متلاشی هم شده بود شناسایی كردیم. یك هفته بعد برای شهید رضا مراسم با‌شكوهی برگزار شد. تشویق‌نامه رضا به عنوان فعال‌ترین قاضی توسط آیت‌الله مقتدایی روز هفتم شهادت به دستمان رسید. ایشان بسیار فعال و نمونه بود اما خوشا به حال شهدا. شهادت لیاقت می‌خواهد كه ما نداشتیم. آرزوی‌مان شهادت بود كه به آن نرسیدیم.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
یکشنبه 15 مرداد 1396 15:09
I do accept as true with all of the ideas you have presented
to your post. They're very convincing and will certainly work.
Still, the posts are very brief for starters. May you
please lengthen them a bit from next time? Thanks for the post.
جمعه 13 مرداد 1396 13:27
You made some good points there. I looked on the net for more info
about the issue and found most people will go along with your views on this site.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی