ستاره درخشان سلیاکتی
یادنامه معلمی دلسوز و جهادگری پرتلاش شهید ولی الله محمدی
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


ستاره درخشان سلیاکتی
________________________
تولد:
او مرد مومن،صادق،مجاهد فی سبیل الله،مرد علم ودانش،معلمی دلسوز،آگاه ومتعهد بود.شهید محمدی در سال۱۳۳۵ در روستای سلیاکتی از توابع شهرستان نور در خانواده ای روستایی وکشاورز چشم به جهان گشود.

تحصیلات:
تحصیلات ابتدایی را در همین روستا به پایان رسانید وپس از تحصیلات ابتدایی جهت فراگیری علم ودانش راهی شهرستان نور گشته وپس از۶سال تلاش تحصیلات متوسطه را با کمال موفقیت بپایان رسانید وبرای ادامه تحصیلات راهی تهران ودر آزمون کنکورسراسری دانشگاهها شرکت وپس از احراز قبولی در دانشگاه تربیت معلم،راهی این مرکز آموزشی شد.

فعالیتهای انقلابی:
دو سال از آغاز تحصیلات عالی شهید نگذشته بود که بدنبال پیروزی انقلاب اسلامی وبه تبع آن ظهور انقلاب فرهنگی که به فرمان امام راحل(ره)برای طاغوت زدایی وزدودن فرهنگ غربی وغیراسلامی وجانشین کردن فرهنگ غنی اسلامی،دانشگاهها وموسسات آموزش عالی تعطیل گردید شهید محمدی جهت لبیک گویی به ندای حضرت امام(ره)برای ریشه کن کردن جهل وبیسوادی در سنگر نهضت سوادآموزی بعنوان آموزش یار بمدت۴ماه در روستای سلیاکتی مشغول فعالیت شد که با توجه به عملکردایشان بمدت۳ماه نیزبعنوان پرسنل دفتری واحد نهضت سوادآموزی نور به فعالیت پرداخت.بعدازاین مدت بنا به درخواست شورای مرکزی جهادسازندگی نور وارد آن نهاد مقدس گردید ودرکمیته کشاورزی جهادسازندگی نور مشغول انجام وظیفه اش درقبال انقلاب اسلامی پرداخت وبعدازمدتی با هماهنگی شورای مرکزی جهاداستان مازندران وشهرستان نور برای مسئولیت جهادسازندگی محمودآباد انتخاب شد.
فعالیتها وخدمات شهیدمحمدی دراین هنگام با پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) ودرکنار سایر فعالیتهایش در نهادهای مقدس انقلاب اسلامی،به همراهی چندتن از دیگربرادرانش باتشکیل انجمن اسلامی وبعدها گروه مقاومت(باهمکاری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نور)فعالیتهای سیاسی-فرهنگی-تبلیغی ونظامی خویش را بعددیگری بخشید.ایشان درانجمن اسلامی بادائرکردن کلاسهای عقیدتی-سیاسی واخلاقی به ساختن نیروهای جوان و بارورنمودن افکارجوانان از فرهنگ اسلامی وارشاد وراهنمایی مردم وتبلیغ مبانی انقلاب اسلامی پرداخت.شهیدمحمدی درتبلیغ دین سعی وافرداشته واز هیچ کوششی درپاسداری از سنگرهای ایدئولوژیکی انقلاب اسلامی در حد توان خویش دریغ نورزید ودراین راه حتی تا آخرین لحظه عمر مادی خویش از تبلیغات مسموم کوردلان ومنافقان از خدا بیخبر درامان نبودند.

تحصیلات دانشگاهی:
وی پس از بازگشایی دانشگاهها وموسسات آموزش عالی راهی دانشگاه شد،بدین صورت که چهارروز در هفته را در دانشگاه وبقیه ایام را در جهادسازندگی شهرستان نور یا محمودآباد به انجام وظیفه مشغول بودند تا اینکه درسال۶۳-۶۴ در رشته جغرافیا فارغ التحصیل وبه اخذ درجه لیسانس نائل گردید وپس از فارغ التحصیل شدن ابتدا در واحد آموزش وشورای مرکزی جهادنور مشغول فعالیت شدند وسپس راهی آموزش وپرورش منطقه چمستان نور گردید ودراین سنگر مقدس، به تعلیم وتربیت وسازندگی دانش آموزان این منطقه همت گماشت.

چمران مازندران
یکی از استادان جغرافیا ضمن ستایش از روحیّات و خلقیّات شهید محمدی گفتند که اگر محیط تهران مبارزی عالم چون شهید چمران پرورانده،جای تعجبی نیست،اما چگونه یک محیط دورافتاده با حدّاقل امکانات تحصیلی(درسال1364)دانشجوی فاضل و مبارزی چون شهید محمدی تحویل جامعه داده است و به حق می توان شهید محمدی را چمران مازندران نامید.(کتاب پرستو های عاشق – قوام الدین بینایی)

حضور در جبهه های حق علیه باطل:
شهید محمدی معلمی دلسوز،مهربان،پرکار،جهادگری پرتلاش وخستگی ناپذیر،رزمنده ای دلیر،فداکار ونمونه یک مجاهد فی سبیل الله بود.سراسر زندگیش را به مبارزه وتلاش در جهت اجرای احکام دین مبین اسلام سپری نمود.ایشان در کنار این فعالیتهایش لحظه ای از جنگ غافل نبودند.از بدو تحمیل جنگ بر انقلاب خونین واسلامیمان بطور ناپیوسته بلکه همیشه در جنگ شرکت می نمود بطوریکه بیش از ۹ بار در جبهه های نبرد حق علیه باطل شرکت نمود.عشق به لقاءالله واشتیاق به شهادت،شهید را نسبت به این دنیای فانی ومسائل مادی زندگی بیگانه کرده بود.

لحظات آسمانی شهید:
با اینکه یکبار هم مجروح گشته،محتاج به بستری شدن در بیمارستان ومدتی استراحت جهت رفع نقاهت داشت بااین حال با خدای خود عهد بسته بود که به هرترتیبی هست در مرحله بعدی عملیات شرکت داشته باشد ولذا این بارهم راهی جبهه های نور علیه ظلمت گشت وسرانجام در تاریخ 65/4/12 و در عملیات کربلای ۱ پس از آزادسازی شهرمهران بسوی خدای خود شتافت وبه آرزوی دیرینه اش یعنی شهادت رسید.یادش گرامی وراهش پررهرو باد.
در وصف شهید بزرگوار همین بس که در چندروز قبل از شهادت از طریق خانواده و ازطرف دانشگاه به او خبر اخذ مدرک دانشگاهی فوق لیسانس در همان رشته تحصیلی را می دهند که به دانشگاه شهیدبهشتی تهران مراجعه نمایند اما ایشان مدرک ماندگار وباقی شهادت را بر مدرک فانی دنیوی ترجیح می دهند.


شهید محمدی از نگاه همسرش
بنده و ایشان قبل از اینکه بعنوان زن و شوهر زندگی زناشویی مان را آغاز کنیم پسرعمه و دختر دایی بودیم.اینجانب بمدت دو سال و یک ماه با ایشان زندگی کردم و در طول این مدت آنچه که بنده به یاد دارم این بود که ایشان فقط می خواستند به جبهه بروند در واقع دل و جانشان در جبهه ماندگار بود و به آن گره شدیدی زده بود.
ایشان طی 9 مرحله به جبهه رفتند و در هر مرحله دو الی سه ماه ماندگار بودند در یکی از این مراحل بنده و خانواده و بستگان به او گفتیم که دیگر نرو حالا شما زن و بچه دارید در این زمان فرزندم میثم شش ماهه بود ولی ایشان در جواب گفتند مگر شما صدای بلندگوی ماشین رانشنیدید که حضرت امام خمینی(ره)فرمودند رفتن به جبهه از اهم واجبات است پس بنابراین بر من نیز لازم است که در این جهاد شرکت کنم و فرزند زهرا(س)را یاری نمایم.از جمله سفارشهای ایشان هم این بود که در تربیت دینی و علوی گونه فرزندانم کوتاهی نکنم و آنها را با تربیت اسلامی پرورش دهم و به آنها قرآن،نماز و مسایل دینی را بیاموزم.آخرین مرحله ای که ایشان به جبهه رفتند میثم من هشت ماهه بود و زمانی که فرزندم به سن نه ماهگی رسیدند ایشان نیز در نهمین مرحله حضورش،در جبهه مهران عملیات کربلای یک به شهادت رسیدند ضمن اینکه باید بگویم دخترم نیز سه ماه بعد از شهادت ایشان بدنیا آمد.انسانهای خوب و وارسته زمینی نیستند بلکه آسمانی هستند و جایگاهشان در فرش نیست بلکه در عرش روزی می خورند بنابراین خودش را پایبند و وابسته به زندگی نکرده بود چرا که هدف والایی را انتخاب کرده بود و برای رسیدن به آن هدف سرازپا نمی شناخت و سرانجام هم به آن هدف والا یعنی شهادت نایل شد.در پایان آنچه که برای من مهم است و خیلی دوست دارم که آن را بدست آورم فیلم عملیات کربلای یک و کربلای پنج می باشد که تا این لحظه موفق نشدم امیدوارم که از این طریق آن را بدست آورم.

گزیده ای از وصیت نامه شهید:
هان ای ملت مسلمان،لحظه ای اندیشه کنید که چه بودید،کی بودید ودر حال کجایید،کی هستید وبه کجا خواهید رفت وچه خواهید شد،تفکر کنید که حتما راه نجات را در صراط مستقیم خواهید یافت.
برادرانم ،رهبری در جامعه اسلامی از اهم مسائل است.رهبری آنهم جامعه ما(رهبر انقلاب اسلامی)نماینده امام زمان(عج)است.مبادا خدای ناکرده زبانم بریده باد از او دوری کنید،پیرو رهبر باشید،وسوسه های شیاطین وچهره های آنها زیاد است مواظب باشید،نکند خدای نکرده شما را بفریبد.فقط وفقط پیرو رهبر جامعه اسلامی باشید.

ای مسئولین جامعه می دانید که مستضعفان عقب نگهداشته شدگان تاریخ چشم به کارهای شما دوخته اند وشما خیلی خیلی بیشتر مسبوق به ماجرا می باشید وحتما هر روز بیش از روز دیگر در جهت رفاه جامعه مسلم وبرای رضای خداوند گام بر می دارید که در غیر این صورت کیفر خداوند بیشتر شامل حال شما خواهد شد(لا یکلف الله نفسا الا وسعها.)

ای فرهنگیان تربیت وهدایت اجتماع را شما بعهده دارید.استعدادهای درونی ونهفته جامعه را همانند انبیا شکوفا می کنید وبرهمین امر مهم هم واقف،پس کوشش دارید خداوند به همه شما اجر دهد.

در پایان باید گفت:این وبلاگ با هدف معرفی شهدا و ترویج ارزشهای اسلامی در فضای مجازی انتشار یافت و وابسته به هیچ حزب و گروه خاصی نیست.

مدیر وبلاگ :ستاره درخشان
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در مورد مطالب وبلاگ چیست؟







سیدمصطفی از منطقه آمده بود، با هم به گلزار شهدا رفتیم، وقتی بر مزار سیدمحمد رسیدیم با حالت مرثیه خوانی و زمزمه با برادرش صحبت می‌کرد، از این‌که من برادر بزرگتر بودم ولی تو از من پیشی گرفتی و ... .

عصر یک روز آفتابی با گذر از کنار دریای نیلگون خزر به سراغ مادر پیری می‌رویم که مادر شهیدان گلگون نام دارد، شهیدانی که با خون خودشان خاک پاک این مرز و بوم را گلگون کرده‌اند.

در کوچه پس کوچه‌های شهر تنکابن به کوچه‌ای با نام شهیدان گلگون می‌رسیم، که نشانگر و راهنمای ما برای یافتن منزلی قدیمی ‌است و مادر پیری که به استقبال ما آمد، با دیدن مادر شهیدان خیال کردم با پیرزنی طرف هستم که کهولت مجال صحبت و گفت‌وگو را به ما نخواهد داد ولی بالعکس با شیرزنی طرف بودیم که صحبت‌های ایشان آن‌قدر جذاب بود که ناخودآگاه ساعت‌ها پای صحبت این مادر بزرگوار نشستیم و استفاده کردیم و به این مطلب امام راحل رسیدم که از دامن زن مرد به معراج می‌رود و حقا از دامن مادرانی است که افتخارآفرینانی چون سیدمصطفی و سیدمحمد گلگون تقدیم این انقلاب می‌شود، به پای صحبت‌ مادری می‌نشینیم که با قلبی آکنده از عشق به خدا، ایمان، توکل و معلمی‌ از صبر و شکیبایی برای من و شماست.

در یک خانواده مذهبی به دنیا آمدم، 17 سالم بود که با حاج آقا مرتضی گلگون ازدواج کردم، در ابتدا وضعیت مالی خوبی نداشتیم، الحمدالله با تلاش و زحمات حاجی روز به روز وضع زندگی‌مان بهتر می‌شد، شروع زندگی‌مان در لاهیجان بود بعد از این‌که خدا سیدمصطفی را در سال 1339 به ما داد به تنکابن آمدیم و در سال 1344 بود که سیدمحمد هم به دنیا آمد.

 در سال‌های کودکی چیز خاصی از آنها دیدید که گمان کنید در آینده مردان بزرگی می‌شوند؟

ما یک خانواده مذهبی بودیم، اهل نماز و قرآن، بالطبع این‌ها هم این‌گونه بزرگ شدند،  از همان کودکی به آنها سفارش کردم که خدا آدم‌هایی را که عبادتش را انجام دهند دوست دارد، همیشه حرف‌هایم را گوش می‌کردند هر وقت صدای اذان را می‌شنیدند وضو می‌گرفتند و برای نماز آماده می‌شدند، این‌ها در چنین محیط و تحت تأثیر چنین تربیتی بزرگ شدند، آنها را آن‌گونه بزرگ کردم و تربیت‌شان کردم که همیشه در راه خدا قدم بردارند و خود عاشقانه به سوی خدا روند و لقاءالله را بپذیرند.

 حاجیه خانم از علاقه میان خودتان و شهیدان بگویید؟

ارتباط ما با هم خیلی نزدیک بود، واژه جان تکه کلام‌شان، به برادران و خواهران دیگرشان عشق می‌ورزیدند، به پدرشان هم کمک خوبی می‌کردند، احساس می‌کنم این‌ها تمام خصایص یک انسان کامل را داشته‌اند، همان‌طوری که نسبت به تکالیف مذهبی خود پافشاری می‌کردند نسبت به امور مملکتی جبهه و جنگ و امام راحل احساس دِین می‌کردند.

برای خانواده خودشان نیز اهمیت زیادی قائل بودند، هر وقت به مرخصی می‌آمدند، با جمع کردن جوان‌های محل از آنها برای رفتن به جبهه دعوت می‌کردند و می‌گفتند: هر چه می‌خواهید در آنجا پیدا می‌کنید و هر خوبی است در آنجا است، در کارهای منزل هم کمک‌حال من بودند و همیشه از من می‌خواستند که دعا کنیم تا شهید شوند؛ آقا مصطفی می‌گفت: مادر جان! در ثواب جنگیدن ما شما شریک هستید و ما هر چه داریم از شماست.

 مادر جان! از چگونگی اعزام‌شان بفرمایید؟ و اینکه روابط عاطفی شما با شهیدان مانع از رفتن آنها به جبهه نبود؟

یادم هست سیدمحمد اولین روز رفتنش به جبهه بود که پیشم آمد و گفت: مادر جان! می‌خواهم به جنگ بروم، گفتم دو تا از برادرانت که رفته‌اند، بابات هم دست تنهاست شما باید کمک حال پدرتان باشید و حالا حالاها وقت داری، گفت مادرم! دیگه نمی‌توانم باید به امام لبیک گفت: این انقلاب را که با زحمت به دست آمده باید محافظت کرد.

وقتی دیدم تمام مقدمات سفر را آماده کرده و این‌چنین مشتاق هست نتوانستم مقاومت کنم، با من خداحافظی کرد و رفت، غروب پدرشان که برگشت سراغ سیدمحمد را گرفت، با حالت تبسم به حاج آقا گفتم نیست، گفت چرا می‌خندی گفتم حاج آقا سیدمحمد رفت کردستان، حاج‌آقا از این‌که خیلی تنها شده بود ناراحت شد و برای تسکین ایشان گفتم آقامرتضی! بچه‌هات عاشق شدند عاشق امام و جنگ و نمی‌شه در مقابل آنها مقاومت کرد، بعد از این هیچ‌وقت نخواستم مانعی برای رفتن‌شان باشم و تا جایی که می‌توانستم وسایل سفر را برای‌شان آماده می‌کردم و با دعای خیر و قرآن بدرقه‌شان می‌کردم.

 خانم گلگون! از آخرین دیدار با سیدمحمد بفرمایید؟

آخرین باری که سیدمحمد خواست به منطقه برود با کمک دوستانش وسایل را توی ماشین گذاشتیم و تا میدان امام تنکابن با هم رفتیم تا از آن‌جا به تهران برود، در تمام طول مسیر و موقع حرکت نگاه معصومانه‌ای به سیدمحمد داشتم، تا این‌که خودش هم از خیره شدن‌های من به شک افتاد و گفت: مامان جان شما یه جوری به من نگاه می‌کنی که انگار دیگه بر نمی‌گردم، گفتم: نه مادر، گفت چرا، این بار نگاه کردنت خیلی فرق کرده، موقع سوار شدن به او گفتم: سیدمحمد! به من قول می‌دهی که قیامت شفاعت من را پیش جدّت بکنی؟ خندید و گفت: حتماً دعا کن شهید شوم مگه می‌شه مادر خوبی چون شما رو فراموش کنم، خلاصه آخرین دیدار من با شهید سیدمحمد همان بود تا این‌که سال 1364 خبر شهادتش را به ما دادند.

 خبر شهادت سیدمحمد را چه کسی و چگونه به شما دادند؟

گاهی اوقات بعضی چیزها به مادر الهام می‌شود، چند شب قبل از شهادت سیدمحمد خواب دیدم چند خانم پیشم آمدند و گفتند: آمدیم پسرت را ببریم، گفتم: نه، گفتند: اگر بدانی که پسرت را کجا می‌بریم حتماً راضی می‌شوی، صبح که بیدار شدم تا حدودی برایم ثابت شد که یکی از بچه‌هایم شهید می‌شود، مشغول رسیدگی کارهای منزل بودم و بعضی از اسباب و وسایل را آماده می‌کردم که حاج آقا آمدند، گفت خانم چه خبره گفتم راستش این خواب رو دیدم حاج آقا برگشت و گفت: من هم می‌خواستم همین خبر را به شما بدهم از ایشان پرسیدم، از محمد چه خبر؟ گفت: مادر صبور باش و قطع کرد، بعد از شنیدن خبر با پدرشان وسایلی که نیاز داشتیم را خریدیم، همه دوستان و آشنایان را باخبر کردیم ولی گفتیم لباس سیاه نپوشید چون خانم ایشان باردار بودند نخواستیم تا قبل از تشیع جنازه باخبر شوند، به اشتباه خبر مجروح شدن، بستری شدن ایشان در بیمارستان مشهد را به خانم سیدمحمد دادیم و چند روز بعد که قرار شد شهید را تشییع جنازه کنند خبر شهادتش را به خانمش دادم و از ایشان خواستم که صبر پیشه کند چرا که خدا با صابران است.

 از سردار شهید سیدمصطفی بگویید؟

سیدمصطفی یک‌بار که از منطقه آمده بود با هم به گلزار شهدا رفتیم، وقتی بر مزار سیدمحمد رسیدیم با حالت مرثیه خوانی و زمزمه با برادرش صحبت می‌کرد، از این‌که من برادر بزرگتر بودم ولی تو از من پیشی گرفتی و می‌گفت شاید ایمان ضعیف من است که خدا من را قابل نمی‌داند.

من هم با زمزمه‌های ایشان گریه می‌کردم و سعی می‌کردم کسی ناله‌‌ها و گریه‌هایم را نبیند، آقا مصطفی به من دلداری می‌داد و مرا به صبر دعوت می‌کرد، صبح موقع رفتن زیر گلویش را بوسیدم و گریه کردم، به شهید گفتم تا لنگرود همراهی‌ات می‌کنم، گفت مادر مگر بار آخرم هست، یک احساس عجیبی داشتم، یک احساس درونی تا این‌که یکی از شب‌ها خواب ایشان را دیدم مثل خواب سیدمحمد و همان خداحافظی و وداع آخر ما با سیدمصطفی بود.

او سال 67 بود که به شهادت رسید ولی مفقودالاثر بود تا این‌که بعد از گذشت 10 سال پلاک و تکه استخوان‌هایش را تشییع کردیم.

 مادر جان! آخرین خوابی را که در مورد عزیزان‌تان دیده‌اید برای ما تعریف کنید؟

در مراسمی‌ که برای آقا امام زمان(عج) که در یکی از مساجد گرفته بودند شرکت کردم، مردم همراه مولودی‌خوانی دست می‌زدند، توی مسجد حال عجیبی پیدا کردم و از دست زدن جماعت ناراحت شدم و از مسجد بیرون آمدم و به گلزار شهدا رفتم، بین راه با خودم فکر کردم که شاید کار درستی نکرده باشم که از مراسم آقا بیرون آمدم، تا این‌که همان شب خواب سیدمحمد را دیدم که به من می‌گفت: مادر جان! ناراحت نباش کار خوبی کردی چون دست زدن برای امام زمان(عج) در مسجد درست نیست، گفتم: سیدمحمد دیگه نمی‌گذارم بری، گفت: مادر جان نمی‌شود گوش کن از بلندگو اسمم را صدا می‌زنند، گوش کن می‌گویند: «سیدمحمد کردستان تو رامی‌خواهد» گفتم پس مقداری لباس برایت تهیه کنم، گفت: ناراحت نباش لباس به اندازه کافی دارم فقط آمدم شما را از ناراحتی خلاص کنم.

خواهر شهیدان گلگون نیز برای ما حرف‌ها داشت؛ همه کارهای‌شان خالصانه بود، خیلی راحت هر چیزی که از خدا طلب می‌کردند به‌دست می‌آوردند، از خدا همیشه شهادت در راه خودش را می‌خواستند و آخر هم به آرزوی خودشان رسیدند، خیلی متواضع بودند تا جایی که هیچ‌کس از پست و مقام‌شان باخبر نبود و هر وقت از داداش مصطفی می‌پرسیدم توی جبهه چی‌کار می‌کنی می‌گفت: کفش‌های رزمندگان را واکس می‌زنم.

صله رحم سرلوحه همه کارهای‌شان بود و به حجاب، نماز و تحصیل من تأکید داشتند، یادم هست که یک‌بار آقا سیدمصطفی با چند تن از رزمنده‌ها به خانه ما آمد، از نوع غذا پرسیدیم که به چه غذایی علاقه بیشتری دارند تا همان را تهیه کنم، او گفت: خواهرم! این‌ها چند روز است که نان کپک‌زده خوردند هر چیزی که فکر می‌کنی بهتر از آن است، برای‌مان حاضر کن.

در پایان در جواب سؤال این‌که مادر جان! چگونه ‌می‌توان فرهنگ جهاد و شهادت برای همیشه در میان نسل حاضر و آتی زنده نگه داشت و حرمت خون شهیدان را حفظ کرد قسمتی از وصیت‌نامه شهید سید مصطفی را برای ما می‌گوید.

«باید در انجام کارها اخلاص داشت، و ریا را از اعمال و اندیشه‌های‌تان بیرون کنید، اگر هر عملی ذره‌ای رنگ غیرخدایی گیرد هر چند بزرگ باشد نزد خدا ارزشی نخواهد داشت، از خدا همیشه طلب استغفار نمایید و به واسطه تقوا مسلح شوید و بدانید شیطان لحظه‌ای شما را تنها نمی‌گذارد».





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 11 مرداد 1396
شنبه 18 شهریور 1396 04:25
Hi there are using Wordpress for your blog platform?

I'm new to the blog world but I'm trying to get started and
create my own. Do you need any coding knowledge to
make your own blog? Any help would be greatly
appreciated!
شنبه 18 شهریور 1396 04:16
Hmm it looks like your blog ate my first comment (it was extremely long) so I guess I'll just sum it
up what I submitted and say, I'm thoroughly enjoying your
blog. I too am an aspiring blog writer but I'm
still new to the whole thing. Do you have any helpful hints for rookie blog writers?

I'd genuinely appreciate it.
یکشنبه 15 مرداد 1396 01:29
I'm amazed, I have to admit. Rarely do I encounter a blog that's both equally educative
and interesting, and let me tell you, you've hit the nail on the head.
The issue is something too few folks are speaking intelligently about.

I am very happy that I came across this in my search for
something concerning this.
جمعه 13 مرداد 1396 11:57
Thanks for finally talking about >ستاره درخشان سلیاکتی - شهیدانی که با خون خودشان خاک پاک این مرز و بوم
را گلگون کرده‌اند <Liked it!
چهارشنبه 11 مرداد 1396 15:26
سلام بهترین خوبین؟!؟
وب زیبایی دارید،ایشالا که همیشه موفق باشید.
میشه ازتون خواهش کنم از وب منم دیدن کنید و با هم تبادل لینک داشته باشیم
ممنونم و منتظرتونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی