ستاره درخشان سلیاکتی
یادنامه معلمی دلسوز و جهادگری پرتلاش شهید ولی الله محمدی
درباره وبلاگ


ستاره درخشان سلیاکتی
________________________
تولد:
او مرد مومن،صادق،مجاهد فی سبیل الله،مرد علم ودانش،معلمی دلسوز،آگاه ومتعهد بود.شهید محمدی در سال۱۳۳۵ در روستای سلیاکتی از توابع شهرستان نور در خانواده ای روستایی وکشاورز چشم به جهان گشود.

تحصیلات:
تحصیلات ابتدایی را در همین روستا به پایان رسانید وپس از تحصیلات ابتدایی جهت فراگیری علم ودانش راهی شهرستان نور گشته وپس از۶سال تلاش تحصیلات متوسطه را با کمال موفقیت بپایان رسانید وبرای ادامه تحصیلات راهی تهران ودر آزمون کنکورسراسری دانشگاهها شرکت وپس از احراز قبولی در دانشگاه تربیت معلم،راهی این مرکز آموزشی شد.

فعالیتهای انقلابی:
دو سال از آغاز تحصیلات عالی شهید نگذشته بود که بدنبال پیروزی انقلاب اسلامی وبه تبع آن ظهور انقلاب فرهنگی که به فرمان امام راحل(ره)برای طاغوت زدایی وزدودن فرهنگ غربی وغیراسلامی وجانشین کردن فرهنگ غنی اسلامی،دانشگاهها وموسسات آموزش عالی تعطیل گردید شهید محمدی جهت لبیک گویی به ندای حضرت امام(ره)برای ریشه کن کردن جهل وبیسوادی در سنگر نهضت سوادآموزی بعنوان آموزش یار بمدت۴ماه در روستای سلیاکتی مشغول فعالیت شد که با توجه به عملکردایشان بمدت۳ماه نیزبعنوان پرسنل دفتری واحد نهضت سوادآموزی نور به فعالیت پرداخت.بعدازاین مدت بنا به درخواست شورای مرکزی جهادسازندگی نور وارد آن نهاد مقدس گردید ودرکمیته کشاورزی جهادسازندگی نور مشغول انجام وظیفه اش درقبال انقلاب اسلامی پرداخت وبعدازمدتی با هماهنگی شورای مرکزی جهاداستان مازندران وشهرستان نور برای مسئولیت جهادسازندگی محمودآباد انتخاب شد.
فعالیتها وخدمات شهیدمحمدی دراین هنگام با پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) ودرکنار سایر فعالیتهایش در نهادهای مقدس انقلاب اسلامی،به همراهی چندتن از دیگربرادرانش باتشکیل انجمن اسلامی وبعدها گروه مقاومت(باهمکاری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نور)فعالیتهای سیاسی-فرهنگی-تبلیغی ونظامی خویش را بعددیگری بخشید.ایشان درانجمن اسلامی بادائرکردن کلاسهای عقیدتی-سیاسی واخلاقی به ساختن نیروهای جوان و بارورنمودن افکارجوانان از فرهنگ اسلامی وارشاد وراهنمایی مردم وتبلیغ مبانی انقلاب اسلامی پرداخت.شهیدمحمدی درتبلیغ دین سعی وافرداشته واز هیچ کوششی درپاسداری از سنگرهای ایدئولوژیکی انقلاب اسلامی در حد توان خویش دریغ نورزید ودراین راه حتی تا آخرین لحظه عمر مادی خویش از تبلیغات مسموم کوردلان ومنافقان از خدا بیخبر درامان نبودند.

تحصیلات دانشگاهی:
وی پس از بازگشایی دانشگاهها وموسسات آموزش عالی راهی دانشگاه شد،بدین صورت که چهارروز در هفته را در دانشگاه وبقیه ایام را در جهادسازندگی شهرستان نور یا محمودآباد به انجام وظیفه مشغول بودند تا اینکه درسال۶۳-۶۴ در رشته جغرافیا فارغ التحصیل وبه اخذ درجه لیسانس نائل گردید وپس از فارغ التحصیل شدن ابتدا در واحد آموزش وشورای مرکزی جهادنور مشغول فعالیت شدند وسپس راهی آموزش وپرورش منطقه چمستان نور گردید ودراین سنگر مقدس، به تعلیم وتربیت وسازندگی دانش آموزان این منطقه همت گماشت.

چمران مازندران
یکی از استادان جغرافیا ضمن ستایش از روحیّات و خلقیّات شهید محمدی گفتند که اگر محیط تهران مبارزی عالم چون شهید چمران پرورانده،جای تعجبی نیست،اما چگونه یک محیط دورافتاده با حدّاقل امکانات تحصیلی(درسال1364)دانشجوی فاضل و مبارزی چون شهید محمدی تحویل جامعه داده است و به حق می توان شهید محمدی را چمران مازندران نامید.(کتاب پرستو های عاشق – قوام الدین بینایی)

حضور در جبهه های حق علیه باطل:
شهید محمدی معلمی دلسوز،مهربان،پرکار،جهادگری پرتلاش وخستگی ناپذیر،رزمنده ای دلیر،فداکار ونمونه یک مجاهد فی سبیل الله بود.سراسر زندگیش را به مبارزه وتلاش در جهت اجرای احکام دین مبین اسلام سپری نمود.ایشان در کنار این فعالیتهایش لحظه ای از جنگ غافل نبودند.از بدو تحمیل جنگ بر انقلاب خونین واسلامیمان بطور ناپیوسته بلکه همیشه در جنگ شرکت می نمود بطوریکه بیش از ۹ بار در جبهه های نبرد حق علیه باطل شرکت نمود.عشق به لقاءالله واشتیاق به شهادت،شهید را نسبت به این دنیای فانی ومسائل مادی زندگی بیگانه کرده بود.

لحظات آسمانی شهید:
با اینکه یکبار هم مجروح گشته،محتاج به بستری شدن در بیمارستان ومدتی استراحت جهت رفع نقاهت داشت بااین حال با خدای خود عهد بسته بود که به هرترتیبی هست در مرحله بعدی عملیات شرکت داشته باشد ولذا این بارهم راهی جبهه های نور علیه ظلمت گشت وسرانجام در تاریخ 65/4/12 و در عملیات کربلای ۱ پس از آزادسازی شهرمهران بسوی خدای خود شتافت وبه آرزوی دیرینه اش یعنی شهادت رسید.یادش گرامی وراهش پررهرو باد.
در وصف شهید بزرگوار همین بس که در چندروز قبل از شهادت از طریق خانواده و ازطرف دانشگاه به او خبر اخذ مدرک دانشگاهی فوق لیسانس در همان رشته تحصیلی را می دهند که به دانشگاه شهیدبهشتی تهران مراجعه نمایند اما ایشان مدرک ماندگار وباقی شهادت را بر مدرک فانی دنیوی ترجیح می دهند.


شهید محمدی از نگاه همسرش
بنده و ایشان قبل از اینکه بعنوان زن و شوهر زندگی زناشویی مان را آغاز کنیم پسرعمه و دختر دایی بودیم.اینجانب بمدت دو سال و یک ماه با ایشان زندگی کردم و در طول این مدت آنچه که بنده به یاد دارم این بود که ایشان فقط می خواستند به جبهه بروند در واقع دل و جانشان در جبهه ماندگار بود و به آن گره شدیدی زده بود.
ایشان طی 9 مرحله به جبهه رفتند و در هر مرحله دو الی سه ماه ماندگار بودند در یکی از این مراحل بنده و خانواده و بستگان به او گفتیم که دیگر نرو حالا شما زن و بچه دارید در این زمان فرزندم میثم شش ماهه بود ولی ایشان در جواب گفتند مگر شما صدای بلندگوی ماشین رانشنیدید که حضرت امام خمینی(ره)فرمودند رفتن به جبهه از اهم واجبات است پس بنابراین بر من نیز لازم است که در این جهاد شرکت کنم و فرزند زهرا(س)را یاری نمایم.از جمله سفارشهای ایشان هم این بود که در تربیت دینی و علوی گونه فرزندانم کوتاهی نکنم و آنها را با تربیت اسلامی پرورش دهم و به آنها قرآن،نماز و مسایل دینی را بیاموزم.آخرین مرحله ای که ایشان به جبهه رفتند میثم من هشت ماهه بود و زمانی که فرزندم به سن نه ماهگی رسیدند ایشان نیز در نهمین مرحله حضورش،در جبهه مهران عملیات کربلای یک به شهادت رسیدند ضمن اینکه باید بگویم دخترم نیز سه ماه بعد از شهادت ایشان بدنیا آمد.انسانهای خوب و وارسته زمینی نیستند بلکه آسمانی هستند و جایگاهشان در فرش نیست بلکه در عرش روزی می خورند بنابراین خودش را پایبند و وابسته به زندگی نکرده بود چرا که هدف والایی را انتخاب کرده بود و برای رسیدن به آن هدف سرازپا نمی شناخت و سرانجام هم به آن هدف والا یعنی شهادت نایل شد.در پایان آنچه که برای من مهم است و خیلی دوست دارم که آن را بدست آورم فیلم عملیات کربلای یک و کربلای پنج می باشد که تا این لحظه موفق نشدم امیدوارم که از این طریق آن را بدست آورم.

گزیده ای از وصیت نامه شهید:
هان ای ملت مسلمان،لحظه ای اندیشه کنید که چه بودید،کی بودید ودر حال کجایید،کی هستید وبه کجا خواهید رفت وچه خواهید شد،تفکر کنید که حتما راه نجات را در صراط مستقیم خواهید یافت.
برادرانم ،رهبری در جامعه اسلامی از اهم مسائل است.رهبری آنهم جامعه ما(رهبر انقلاب اسلامی)نماینده امام زمان(عج)است.مبادا خدای ناکرده زبانم بریده باد از او دوری کنید،پیرو رهبر باشید،وسوسه های شیاطین وچهره های آنها زیاد است مواظب باشید،نکند خدای نکرده شما را بفریبد.فقط وفقط پیرو رهبر جامعه اسلامی باشید.

ای مسئولین جامعه می دانید که مستضعفان عقب نگهداشته شدگان تاریخ چشم به کارهای شما دوخته اند وشما خیلی خیلی بیشتر مسبوق به ماجرا می باشید وحتما هر روز بیش از روز دیگر در جهت رفاه جامعه مسلم وبرای رضای خداوند گام بر می دارید که در غیر این صورت کیفر خداوند بیشتر شامل حال شما خواهد شد(لا یکلف الله نفسا الا وسعها.)

ای فرهنگیان تربیت وهدایت اجتماع را شما بعهده دارید.استعدادهای درونی ونهفته جامعه را همانند انبیا شکوفا می کنید وبرهمین امر مهم هم واقف،پس کوشش دارید خداوند به همه شما اجر دهد.

در پایان باید گفت:این وبلاگ با هدف معرفی شهدا و ترویج ارزشهای اسلامی در فضای مجازی انتشار یافت و وابسته به هیچ حزب و گروه خاصی نیست.

مدیر وبلاگ : ستاره درخشان
نویسندگان


هدایای مردمی‌ را به خط مقدم می‌بردم و در بین رزمندگان اسلام توزیع می‌کردم، مردم دوشادوش بچه‌ها در پشت جبهه تلاش می‌کردند و یک لحظه از یاد فرزندان این آب و خاک غافل نبودند و همواره با ارسال کمک‌های‌شان به جبهه، رزمندگان را یاری می‌کردند و به آنها روحیه می‌دادند.

یکی از محورهای مقاومت‌پروری نشر و اشاعه معارف شهدا و دفاع مقدس است؛ مازندران که بیش از 10 هزار و 400 شهید تقدیم انقلاب کرده و همچنین با دارا بودن یک لشکر مجزا «لشکر ویژه 25 کربلا» در دوران دفاع مقدس ظرفیت عظیمی در این حوزه دارد که نیازمند نگاه مضاعف رسانه‌های محلی در این زمینه است؛ در ادامه خاطراتی از همان دوران از نظرتان می‌گذرد.

* ته مانده‌ غذا واقعاً چسبید!

در صف غذا ایستاده بودم که اعلام کردند غذا تمام شده است، خیلی ناراحت شدم، به رزمنده‌ای که جلوتر از من ایستاده بود گفتم: حالا باید چه کار کرد و از کجا می‌توان غذا تهیه کرد.

او لبخندی زد و گفت: بچه‌ها ناراحت نباشید هر کس غذا می‌خواهد دنبالم بیاید، یک کاریش می‌کنیم، من در آشپزخانه مقداری غذا سراغ دارم، من هم به همراه تعدادی از بچه‌ها به امید این‌که او در آشپزخانه غذا نگه داشته یا آشنایی دارد، با او به طرف آشپزخانه به راه افتادیم.

خواست وارد آشپزخانه شود که متوجه شد در بسته است، در زد و مسؤول آشپزخانه در را باز کرد و گفت: بفرمایید کاری دارید؟ او در جواب گفتند: که برای جمع کردن ظرف‌ها و کمک به بچه‌های آشپزخانه به این‌جا آمده‌ایم.

مسوول آشپزخانه که انگار از خداش بود، خوشحال شد و با گرمی ‌از این کار بچه‌ها استقبال کرد، وارد آشپزخانه شدیم و مشغول جمع کردن ظرف‌ها شدیم، همین‌طور که ظرف‌ها را جمع می‌کردیم و می‌شستیم، او ته مانده غذا را جمع می‌کرد و در ظرف کوچکی می‌ریخت.

وقتی مقداری غذا جمع شد، به بچه‌ها گفت: هر که دارد هوس کرببلا بسم‌الله... .

ما هم بسم‌الله گفتیم و شروع کردیم به خوردن غذا، چون گرسنه بودیم واقعاً به ما چسبید، بعد از خوردن غذا با شوخی و خنده با هم خداحافظی کردیم و از هم جدا شدیم.

دیگر او را ندیدم تا اینکه بعد از مدتی مجروح شدم و مرا برای مداوا به بیمارستان اندیمشک بردند، توی بیمارستان بودم که ناگهان چشمم به او افتاد.

مجروح شده بود، وضع خیلی بدی داشت، بالای سرش رفتم و به شوخی گفتم: هر که دارد هوس کرببلا بسم‌الله، با آن‌که درد شدیدی داشت، لبخندی زد و گفت: الحق راست گفتی و زدی توی خال، دیگر گرسنه‌ات نیست و غذا نمی‌خواهی؟ با شنیدن این حرف زدیم زیرر  خنده و بعد از هم جدا شدیم، که او هم بعد از چند روز به شهادت رسید. «راوی: علیرضا مرادی ـ بابل»

* تشنه مثل امام حسین (ع)

مرحله پنجم عملیات رمضان بود، بچه‌ها با رشادت و ایثاری که از خود نشان داده بودند، خودشان را به خاکریز مثلثی دشمن رساندند، دشمن هم بر منطقه مسلط بود و از سه طرف به سمت بچه‌ها تیراندازی می‌کرد.

تانک‌های دشمن هم مدام روی سر بچه‌ها آتش می‌ریختند و مانع پیشروی آنها می‌شدند، باران گلوله روی سر بچه‌ها فرود می‌آمد و آنها در زیر آن آتش سنگین دشمن هم‌چنان مقاومت می‌کردند و به پیشروی خودشان ادامه می‌دادند، ناگهان یکی از رزمنده‌ها تیر خورد و نقش بر زمین شد.

در حال جان دادن بود و آخرین نفس‌هایش را می‌کشید، در آن گیر و دار نبرد که هر لحظه دشمن سعی می‌کرد فشار بیشتری به بچه‌ها وارد کند و آنها را وادار به عقب‌نشینی کند، این برادر مجروح از بچه‌ها آب خواست، از آنجایی که بیشتر بچه‌ها طول مسیر را دویده بودند، آب‌های‌شان را خورده بودند و آبی نداشتند.

یکی از بچه‌ها که مقداری آب در قمقمه‌اش بود، در قمقمه را باز کرد و آن را به لبش نزدیک کرد تا به او بدهد، وقتی قمقمه را به لبش نزدیک کرد، برادر مجروح آب را نخورد و گفت: آب نمی‌خورم، تعجب کردیم و گفتم مگر شما نبودی که آب می‌خواستی، پس چرا نمی‌خوری؟

لبخندی زد و گفت: فقط می‌خواستم آب نزدیک دهانم بیاید و آن را نخوردم تا از ین طریق به یاد لب تشنه امام حسین(ع) بیفتم.

وقتی که صحبتش تمام شد بعد از چند لحظه به شهادت رسید. «راوی: مصطفی خوش‌محمدی ـ چالوس»

* خدا رحم کرد!

عصر بود، دیدم یک نفربر عراقی با سرعت به طرف ما می‌آید، هر لحظه به خاکریز نزدیک‌تر می‌شد، بچه‌ها شروع کردند به تیر اندازی تا  مانع از پیشروی‌اش شوند ولی هر چه تیراندازی کردند، نفربر تغییر مسیر نداد و هم‌چنان به طرف خاکریز خودی می‌آمد.

به نیروها گفتم تیراندازی نکنید شاید نیروهای عراقی می‌خواهند خودشان را تسلیم کنند، بچه‌ها هم تیراندازی را قطع کردند و منتظر ماندند.

نفربر جلو آمد و از بریدگی‌ای که در یک قسمت خاکریز وجود داشت، وارد خاکریز شد، با کمال تعجب دیدیم که همه آنها از برو بچه‌های لشکر نجف اشرف هستند.

از این‌که همه آنها سالم بودند و آسیبی از طرف ما به آنها نرسید، خوشحال بودیم، پرسیدیم: کجا بودید و توی دل نیروهای عراقی چه کار می‌کردید؟ گفتند: ما سه چهار روز است که در پشت کانال ماهی گیر کرده بودیم و درصدد بودیم که خود را به عقب برسانیم ولی نمی‌توانستیم تا اینکه دیدیم یک نفربر عراقی روشن است و کسی دور و برش نیست، بنابراین از این فرصت استفاده کردیم و سوارش شدیم و به عقب برگشتیم.

گفتیم مگر نیروهای عراقی شما را ندیدند؟ گفتند: عراقی‌ها فکر کردند ما از نیروهای خودشان هستیم که داریم پیشروی می‌کنیم، برای همین کاری به کار ما نداشتند. «راوی: محمود نباتیان»

* برای هر پسته، یک آیت‌الکرسی خواندم!

هدایای مردمی‌ را به خط مقدم می‌بردم و در بین رزمندگان اسلام توزیع می‌کردم، مردم دوشادوش بچه‌ها در پشت جبهه تلاش می‌کردند و یک لحظه از یاد فرزندان این آب و خاک غافل نبودند و همواره با ارسال کمک‌های‌شان به جبهه، رزمندگان را یاری می‌کردند و به آنها روحیه می‌دادند.

یک‌بار که این هدایا را به خط می‌بردم، چشمم به کاغذی در یک بسته پسته افتاد، خیلی کنجکاو شدم تا ببینم در آن چه نوشته شده است، برای همین بسته را باز کردم و کاغذی را درآوردم، دیدم نامه است، خواهری ضمن دعا برای امام و رزمندگان نوشته بود: «برادر بزرگوارم! خسته نباشید، این هدیه ناقابلی است که به پاس تلاش‌ها و کوشش‌های فراوان‌تان به شما می‌دهم، از این‌که نتوانستم هدیه بهتری برایی شما تدارک ببینم شرمنده‌ام، برای هر پسته‌ای که داخل بسته گذاشتم یک آیت‌الکرسی خواندم، امیدوارم که خواندن آیت‌الکرسی شما راا  در عملیات‌هایی که علیه دشمن بعثی دارید، موفق بدارد». «سیدمحمد ‌هاشمیان ـ بابل»



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
جمعه 17 شهریور 1396 12:16
Its like you read my mind! You seem to know so much about this, like you wrote the book in it or something.

I think that you can do with a few pics to drive the message home
a little bit, but instead of that, this is great blog.
An excellent read. I will certainly be back.
پنجشنبه 16 شهریور 1396 22:41
As the admin of this web page is working, no hesitation very soon it will be famous, due
to its feature contents.
یکشنبه 15 مرداد 1396 09:10
بهترین راستی من تا حالا روش های زیادی رو برای دیده شدن وبلاگم امتحان کردم.این آخری عالی بود.تو هم امتحان کن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی