ستاره درخشان سلیاکتی
یادنامه معلمی دلسوز و جهادگری پرتلاش شهید ولی الله محمدی
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


ستاره درخشان سلیاکتی
________________________
تولد:
او مرد مومن،صادق،مجاهد فی سبیل الله،مرد علم ودانش،معلمی دلسوز،آگاه ومتعهد بود.شهید محمدی در سال۱۳۳۵ در روستای سلیاکتی از توابع شهرستان نور در خانواده ای روستایی وکشاورز چشم به جهان گشود.

تحصیلات:
تحصیلات ابتدایی را در همین روستا به پایان رسانید وپس از تحصیلات ابتدایی جهت فراگیری علم ودانش راهی شهرستان نور گشته وپس از۶سال تلاش تحصیلات متوسطه را با کمال موفقیت بپایان رسانید وبرای ادامه تحصیلات راهی تهران ودر آزمون کنکورسراسری دانشگاهها شرکت وپس از احراز قبولی در دانشگاه تربیت معلم،راهی این مرکز آموزشی شد.

فعالیتهای انقلابی:
دو سال از آغاز تحصیلات عالی شهید نگذشته بود که بدنبال پیروزی انقلاب اسلامی وبه تبع آن ظهور انقلاب فرهنگی که به فرمان امام راحل(ره)برای طاغوت زدایی وزدودن فرهنگ غربی وغیراسلامی وجانشین کردن فرهنگ غنی اسلامی،دانشگاهها وموسسات آموزش عالی تعطیل گردید شهید محمدی جهت لبیک گویی به ندای حضرت امام(ره)برای ریشه کن کردن جهل وبیسوادی در سنگر نهضت سوادآموزی بعنوان آموزش یار بمدت۴ماه در روستای سلیاکتی مشغول فعالیت شد که با توجه به عملکردایشان بمدت۳ماه نیزبعنوان پرسنل دفتری واحد نهضت سوادآموزی نور به فعالیت پرداخت.بعدازاین مدت بنا به درخواست شورای مرکزی جهادسازندگی نور وارد آن نهاد مقدس گردید ودرکمیته کشاورزی جهادسازندگی نور مشغول انجام وظیفه اش درقبال انقلاب اسلامی پرداخت وبعدازمدتی با هماهنگی شورای مرکزی جهاداستان مازندران وشهرستان نور برای مسئولیت جهادسازندگی محمودآباد انتخاب شد.
فعالیتها وخدمات شهیدمحمدی دراین هنگام با پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) ودرکنار سایر فعالیتهایش در نهادهای مقدس انقلاب اسلامی،به همراهی چندتن از دیگربرادرانش باتشکیل انجمن اسلامی وبعدها گروه مقاومت(باهمکاری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نور)فعالیتهای سیاسی-فرهنگی-تبلیغی ونظامی خویش را بعددیگری بخشید.ایشان درانجمن اسلامی بادائرکردن کلاسهای عقیدتی-سیاسی واخلاقی به ساختن نیروهای جوان و بارورنمودن افکارجوانان از فرهنگ اسلامی وارشاد وراهنمایی مردم وتبلیغ مبانی انقلاب اسلامی پرداخت.شهیدمحمدی درتبلیغ دین سعی وافرداشته واز هیچ کوششی درپاسداری از سنگرهای ایدئولوژیکی انقلاب اسلامی در حد توان خویش دریغ نورزید ودراین راه حتی تا آخرین لحظه عمر مادی خویش از تبلیغات مسموم کوردلان ومنافقان از خدا بیخبر درامان نبودند.

تحصیلات دانشگاهی:
وی پس از بازگشایی دانشگاهها وموسسات آموزش عالی راهی دانشگاه شد،بدین صورت که چهارروز در هفته را در دانشگاه وبقیه ایام را در جهادسازندگی شهرستان نور یا محمودآباد به انجام وظیفه مشغول بودند تا اینکه درسال۶۳-۶۴ در رشته جغرافیا فارغ التحصیل وبه اخذ درجه لیسانس نائل گردید وپس از فارغ التحصیل شدن ابتدا در واحد آموزش وشورای مرکزی جهادنور مشغول فعالیت شدند وسپس راهی آموزش وپرورش منطقه چمستان نور گردید ودراین سنگر مقدس، به تعلیم وتربیت وسازندگی دانش آموزان این منطقه همت گماشت.

چمران مازندران
یکی از استادان جغرافیا ضمن ستایش از روحیّات و خلقیّات شهید محمدی گفتند که اگر محیط تهران مبارزی عالم چون شهید چمران پرورانده،جای تعجبی نیست،اما چگونه یک محیط دورافتاده با حدّاقل امکانات تحصیلی(درسال1364)دانشجوی فاضل و مبارزی چون شهید محمدی تحویل جامعه داده است و به حق می توان شهید محمدی را چمران مازندران نامید.(کتاب پرستو های عاشق – قوام الدین بینایی)

حضور در جبهه های حق علیه باطل:
شهید محمدی معلمی دلسوز،مهربان،پرکار،جهادگری پرتلاش وخستگی ناپذیر،رزمنده ای دلیر،فداکار ونمونه یک مجاهد فی سبیل الله بود.سراسر زندگیش را به مبارزه وتلاش در جهت اجرای احکام دین مبین اسلام سپری نمود.ایشان در کنار این فعالیتهایش لحظه ای از جنگ غافل نبودند.از بدو تحمیل جنگ بر انقلاب خونین واسلامیمان بطور ناپیوسته بلکه همیشه در جنگ شرکت می نمود بطوریکه بیش از ۹ بار در جبهه های نبرد حق علیه باطل شرکت نمود.عشق به لقاءالله واشتیاق به شهادت،شهید را نسبت به این دنیای فانی ومسائل مادی زندگی بیگانه کرده بود.

لحظات آسمانی شهید:
با اینکه یکبار هم مجروح گشته،محتاج به بستری شدن در بیمارستان ومدتی استراحت جهت رفع نقاهت داشت بااین حال با خدای خود عهد بسته بود که به هرترتیبی هست در مرحله بعدی عملیات شرکت داشته باشد ولذا این بارهم راهی جبهه های نور علیه ظلمت گشت وسرانجام در تاریخ 65/4/12 و در عملیات کربلای ۱ پس از آزادسازی شهرمهران بسوی خدای خود شتافت وبه آرزوی دیرینه اش یعنی شهادت رسید.یادش گرامی وراهش پررهرو باد.
در وصف شهید بزرگوار همین بس که در چندروز قبل از شهادت از طریق خانواده و ازطرف دانشگاه به او خبر اخذ مدرک دانشگاهی فوق لیسانس در همان رشته تحصیلی را می دهند که به دانشگاه شهیدبهشتی تهران مراجعه نمایند اما ایشان مدرک ماندگار وباقی شهادت را بر مدرک فانی دنیوی ترجیح می دهند.


شهید محمدی از نگاه همسرش
بنده و ایشان قبل از اینکه بعنوان زن و شوهر زندگی زناشویی مان را آغاز کنیم پسرعمه و دختر دایی بودیم.اینجانب بمدت دو سال و یک ماه با ایشان زندگی کردم و در طول این مدت آنچه که بنده به یاد دارم این بود که ایشان فقط می خواستند به جبهه بروند در واقع دل و جانشان در جبهه ماندگار بود و به آن گره شدیدی زده بود.
ایشان طی 9 مرحله به جبهه رفتند و در هر مرحله دو الی سه ماه ماندگار بودند در یکی از این مراحل بنده و خانواده و بستگان به او گفتیم که دیگر نرو حالا شما زن و بچه دارید در این زمان فرزندم میثم شش ماهه بود ولی ایشان در جواب گفتند مگر شما صدای بلندگوی ماشین رانشنیدید که حضرت امام خمینی(ره)فرمودند رفتن به جبهه از اهم واجبات است پس بنابراین بر من نیز لازم است که در این جهاد شرکت کنم و فرزند زهرا(س)را یاری نمایم.از جمله سفارشهای ایشان هم این بود که در تربیت دینی و علوی گونه فرزندانم کوتاهی نکنم و آنها را با تربیت اسلامی پرورش دهم و به آنها قرآن،نماز و مسایل دینی را بیاموزم.آخرین مرحله ای که ایشان به جبهه رفتند میثم من هشت ماهه بود و زمانی که فرزندم به سن نه ماهگی رسیدند ایشان نیز در نهمین مرحله حضورش،در جبهه مهران عملیات کربلای یک به شهادت رسیدند ضمن اینکه باید بگویم دخترم نیز سه ماه بعد از شهادت ایشان بدنیا آمد.انسانهای خوب و وارسته زمینی نیستند بلکه آسمانی هستند و جایگاهشان در فرش نیست بلکه در عرش روزی می خورند بنابراین خودش را پایبند و وابسته به زندگی نکرده بود چرا که هدف والایی را انتخاب کرده بود و برای رسیدن به آن هدف سرازپا نمی شناخت و سرانجام هم به آن هدف والا یعنی شهادت نایل شد.در پایان آنچه که برای من مهم است و خیلی دوست دارم که آن را بدست آورم فیلم عملیات کربلای یک و کربلای پنج می باشد که تا این لحظه موفق نشدم امیدوارم که از این طریق آن را بدست آورم.

گزیده ای از وصیت نامه شهید:
هان ای ملت مسلمان،لحظه ای اندیشه کنید که چه بودید،کی بودید ودر حال کجایید،کی هستید وبه کجا خواهید رفت وچه خواهید شد،تفکر کنید که حتما راه نجات را در صراط مستقیم خواهید یافت.
برادرانم ،رهبری در جامعه اسلامی از اهم مسائل است.رهبری آنهم جامعه ما(رهبر انقلاب اسلامی)نماینده امام زمان(عج)است.مبادا خدای ناکرده زبانم بریده باد از او دوری کنید،پیرو رهبر باشید،وسوسه های شیاطین وچهره های آنها زیاد است مواظب باشید،نکند خدای نکرده شما را بفریبد.فقط وفقط پیرو رهبر جامعه اسلامی باشید.

ای مسئولین جامعه می دانید که مستضعفان عقب نگهداشته شدگان تاریخ چشم به کارهای شما دوخته اند وشما خیلی خیلی بیشتر مسبوق به ماجرا می باشید وحتما هر روز بیش از روز دیگر در جهت رفاه جامعه مسلم وبرای رضای خداوند گام بر می دارید که در غیر این صورت کیفر خداوند بیشتر شامل حال شما خواهد شد(لا یکلف الله نفسا الا وسعها.)

ای فرهنگیان تربیت وهدایت اجتماع را شما بعهده دارید.استعدادهای درونی ونهفته جامعه را همانند انبیا شکوفا می کنید وبرهمین امر مهم هم واقف،پس کوشش دارید خداوند به همه شما اجر دهد.

در پایان باید گفت:این وبلاگ با هدف معرفی شهدا و ترویج ارزشهای اسلامی در فضای مجازی انتشار یافت و وابسته به هیچ حزب و گروه خاصی نیست.

مدیر وبلاگ :ستاره درخشان
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در مورد مطالب وبلاگ چیست؟







ماجرای سالم بودن پیكر شهیدحسین پیراینده پس از 12 سال یكی از نكات قابل‌تأمل توجه دفاع مقدس است...

احمد محمدتبریزی

ماجرای سالم بودن پیكر شهیدحسین پیراینده پس از 12 سال یكی از نكات قابل‌تأمل توجه دفاع مقدس است؛ شهیدی كه در آخرین روزهای اسارت، هنگامی كه عراقی‌ها قصد داشتند چند تن از منافقین را همراه با آزادگان وارد ایران كنند، با نیروهای عراقی درگیر می‌شود و مورد اصابت گلوله قرار می‌گیرد و به شهادت می‌رسد. 12 سال بعد هنگام مبادله شهدا با اسرای عراقی پیكر شهید سالم از خاك بیرون كشیده می‌شود و حیرت و شگفتی عراقی‌ها را به دنبال می‌آورد. حجت‌الاسلام علیرضا باطنی آن زمان با شهید پیراینده در یك اردوگاه بوده و ماجراهای بعدی را بازگو می‌كند. باطنی همچنین از وضعیت روحانیون در جبهه و اسارت نیز سخن می‌گوید كه در ادامه می‌خوانیم.

با توجه به كسوت روحانیتتان برای اولین بار در چه تاریخی عازم جبهه شدید؟

بعد از پیروزی انقلاب و سال 58 كه حضرت امام فرمان تشكیل بسیج مردمی را صادر فرمودند اولین دوره آموزش نظامی برای طلاب و روحانیون در حوزه علمیه اصفهان برگزار شد كه بنده در این دوره‌ها شركت كردم. آن زمان ارتش مسئولیت آموزش بسیج ملی را عهده‌دار بود. پیش از شروع رسمی جنگ در نیمه سال 59 كردستان دچار آشوب شده بود و آموزش‌هایی كه در این مقطع دیده بودیم در جنگ تحمیلی به كارمان آمد. بنده آن زمان طلبه جوانی بودم و با كمیته انقلاب، سپاه و بسیج همكاری داشتم و آموزش‌های مختلفی دیده بودم. در نوجوانی در رشته‌های رزمی كار كرده بودم و مسئولیت بسیج مسجد محل و مدرسه را عهده‌دار بودم. این آموزش‌ها به آماده‌تر شدنم كمك می‌كرد. با شروع جنگ تحمیلی اولین گروهی كه از اصفهان وارد جبهه شد گروهی بود كه دوره‌های آموزشی را پشت سر گذاشته و كارت میدان تیر و سایر دوره‌ها را در اختیار داشت.

شما به عنوان نیروی رزمی وارد جبهه شدید یا تبلیغی؟

من همه اعزام‌هایم رزمی- تبلیغی بود. 12 نوبتی كه اعزام داشتم همه تبلیغی و رزمی بود. روحانیون اگر اعزامشان با بسیج و سایر نیروها بود به عنوان نیروی رزمی تبلیغی كار می‌كردند. یعنی لباس نظامی و تجهیزات انفرادی دریافت می‌كردند و عمامه‌شان هم در حكم تبلیغ دین و معارف اسلامی بود. تا نیمه دوم سال 59 كه جنگ شروع شد من هم به مناطق عملیاتی جنوب رفتم و محل استقرارمان بیشتر آبادان و خرمشهر بود.

اسارتتان در چه سالی اتفاق افتاد؟

65/10/3 در عملیات كربلای4 اسیر شدم. آن ایام زمانی بود كه سپاه 100 هزار نفری حضرت رسول(ص) رزمندگان را از شهرها و شهرستان‌های مختلف به جبهه‌های جنوب اعزام می‌كرد. هر روز اعزام‌هایی انجام می‌شد و همه نشانه‌ها بر انجام عملیاتی بزرگ دلالت می‌كرد. آن زمان من حوزه علمیه قم بودم و مسئولیت اعزام روحانیون به جبهه‌های جنوب و غرب بر عهده دفتر تبلیغات اسلامی بود. همزمان با اعزام رزمندگان در سایر مناطق حوزه علمیه در دفتر اعزام، فرخوانی زد و طلبه‌های جوان ثبت‌نام می‌كردند. در این مرحله شاید بیش از 200 نفر از طلاب حوزه علمیه قم ثبت‌نام كردند. ستاد اعزام روحانیون در خیابان كیانپارس اهواز مستقر بود. چند روزی آنجا بودیم و با دوستانی از قرارگاه خاتم مثل شهید میثمی دیداری تازه كردیم. ما از طرف لشكر امام حسین(ع) اعزام شدیم.

در جریان این عملیات چه اتفاقاتی افتاد كه منجر به اسارتتان شد؟

عملیات كربلای4 عملیاتی آبی- خاكی بود و باید ابتدا غواص‌ها می‌رفتند، خط اول را می‌زدند و جا پایی پیدا می‌كردند. من جزو نفراتی بودم كه با قایق پشت سر غواص‌ها حركت می‌كردم. به جزیره بلجانیه رفتیم و تا عمق قابل توجهی از خاك عراق تا نزدیك جاده فاو- بصره رفتیم. غواصان و قایق‌ها زیر آتشبار عراقی‌ها بودند. هوا مثل روز روشن بود و هواپیماها منور می‌زدند. در قایق ما یكی از بچه‌ها مجروح شد و تعداد كمی غواص و نیرو در منطقه بود. خط اول و خط دوم عراقی‌ها سقوط كرد و در اختیار ما قرار گرفت و هشت نفر در انتهای چهارراهی نخلستان بودیم. از فرماندهان كسی با ما نبود و چون من طلبه بودم رزمندگان حرفم را گوش می‌كردند. آن چهارراه به نظر عراقی‌ها چهارراه مهمی بود و با تانك محافظت می‌شد كه بچه‌ها تانك را هم منهدم كردند. یك ماشین مهمات را هم زدیم و بعد از آن هرچه ماشین می‌آمد، ‌ماشین فرماندهی بود. ما گزارش چهارراه را دادیم و به همراه فرمانده گردانمان همراه اعضای كادر و حدود 40 نفر از نیروها پیاده حركت كردیم. جایی در نخلستان چادر عراقی‌ها روشن بود. قرار شد برای شناسایی برویم و امكاناتشان را برآورد كنیم. حدود 300 متر با آنها فاصله داشتیم. من رفتم و یك نفر پشت سرم آمد. ظاهراً نتوانسته بود همه راه را همراهم بیاید. در نخلستان عراقی‌ها احساس كردند سروصدا می‌آید و شروع به تیراندازی بی‌هدف كردند. من در انتهای نخلستان خوابیدم تا تیر نخورم. منور كه می‌زدند تانكرهای آب و سوخت و ماشین‌ها و تجهیزات نظامی‌شان روشن می‌شد و برای شناسایی خیلی خوب بود. 20 دقیقه‌ای من ساكت ماندم بعد كه برگشتم به رفقا بگویم اوضاع چطور است دیدم رفقا نیستند. ظاهراً در این فاصله فرمان عقب‌نشینی آمده بود و آنها فراموش كرده بودند من برای شناسایی رفته‌ام. معمولاً برای كارهایم استخاره نمی‌كنم ولی آن لحظه استخاره كردم و ادامه دادن خوب و ترك آن بد آمد. مثل اینكه تقدیر الهی این بود كه دوره تبلیغ چند ساله در اسارت برایم در نظر گرفته شود. در دل قرارگاه‌های تانك و زرهی دشمن قرار گرفتم. وقتی سر چهارراه رسیدم دیدم بچه‌ها چند ماشین را زده‌اند ولی خبری از نیروهای تأمین نیست. فهمیدم عقب‌نشینی شده است. دیگر تا آمدم به خط دوم و اول برسم هوا گرگ و میش شده بود. پشت خاكریز دوم با عراقی‌ها رودررو شدم كه به اسارتم منتهی شد.

و از این لحظه به بعد چهار سال اسارتتان شروع شد؟

من نماز صبحم را نخوانده بودم و سرخی مشرق داشت بالا می‌آمد و دو نفری كه مرا به سنگر فرماندهی می‌بردند فكر می‌كردند یك نیروی اطلاعات- عملیات گرفته‌اند. آنجا مرا به دو نفر دیگر دادند تا به سنگر فرماندهی ببرد هرچه اصرار كردم و به عربی می‌گفتم اجازه بدهید نمازم را بخوانم می‌گفتند بعداً بخوان. در آخر اجازه ندادند. من نیت كردم و بدون وضو با لباس خونی در حال حركت با قرائت شروع به نماز خواندن كردم. این نماز خیلی به من كمك كرد. چون سربازان از سنگرهایشان بیرون می‌دویدند تا اسیر را ببینند و می‌گفتند دارد نماز می‌خواند. در سنگر فرماندهی دیدم روی كالك عملیاتی ما كار می‌كنند. پیشانی‌بندی كه بسته بودم توجه یكی از آنها را جلب كرد و هركاری می‌كردند نمی‌توانستند بخوانند. روی پیشانی‌بند جمله‌ای از امام علی(ع) به عربی نوشته شده بود كه برایشان خواندم و معنی‌اش این می‌شد: «جمجمه‌ات را به خدا بسپار.»

متوجه شدند روحانی هستید؟

من با آنها عربی صحبت می‌كردم هم كتابی هم محلی. در قم هم حجره عراقی داشتم و می‌توانستم زبانشان را بفهمم و صحبت كنم. ما را 13 روز در بصره در جایی كه كف آن شاید 30 سانت آب بود، نگه داشتند. یك شب من داشتم نماز می‌خواندم كه برق رفت و آمد و بچه‌ها صلوات فرستادند. عراقی‌ها آمدند و شروع به اذیت كردند و چون من عربی صحبت می‌كردم مخاطبشان بودم. درسنگر فرماندهی‌شان سرهنگی ضداطلاعات بود كه تا دم اتاقش با من عربی صحبت ‌كرد ولی وقتی داخل اتاق رفتم مترجم داشت و لطف خدا بود دیگر عربی صحبت نكردم. سؤال اولش درباره اسم، فامیل و شهر بود. سؤال دوم درباره لشكر و یگان و سؤال سوم درباره كسوت روحانیت من بود. من آمادگی چنین سؤالی را نداشتم و به ذهنم رسید بگویم من در لشكرم جزو متخلفین بودم. تعجب كرد و گفت چطور؟ گفتم به ما گفته بودند برای گازهای شیمیایی باید محاسنتان راكوتاه كنید كه من كوتاه نكردم. او از سؤالی كه پرسیده بود منحرف شد و در وادی بمباران شهرها و مناطق عملیاتی رفت.

اگر میفهمیدند روحانی هستید اذیتتان میكردند؟

یك نوبت مرا بیرون بردند و گفتند تو در ایران روحانی بودی و اگر اینجا یك مسجد بسازیم می‌توانی ادار‌ه‌اش كنی. در همین اثنا یكی از بچه‌های ملایر كه دوست طلبه‌ای بود را آوردند و از او پرسیدند فلانی را می‌شناسی كه جواب منفی داد. بعد از او پرسیدند كه امام جماعت بوده‌ای و او گفت در بصره چون كسی نبود من امام جماعت می‌ایستادم. فردایش به او برق وصل كردند و شكنجه‌اش دادند.

با توجه به تجربیاتی كه پشت سرگذاشتید شرایط اسارت برای یك روحانی چه فرقی با دیگران دارد؟

شما وقتی در یك جمعی قرار بگیرید كه در سخت‌ترین شرایط با هم بخندید و گریه كنید و حتی تا مرز كشته شدن هم بروید به صورت طبیعی پیوند عمیقی بینتان برقرار می‌شود. نكته دیگر اینكه در عراق فرد به لحاظ سوابق قبل از اسارت شناخته نمی‌شود و عملكرد دوران اسارتش مبنا بود. آنجا نوجوان 17 ساله داشتیم كه عملكردش به اندازه‌ای حماسی و خردمندانه بود كه می‌توانست در قلب همه محبوب باشد. شرایط طوری نبود كه مدیریت آشكار درست شود و ارتباط معنوی و تشكیلات زیرزمینی آزادگان دور از چشم دشمنان بود. به این شكل محبت و رفاقت‌ها برقرار شد و خوشبختانه هنوز هم ادامه دارد.

از حاجآقا ابوترابی خاطراتی دارید؟

آنجایی كه ما را نگه می‌داشتند زیر نظر صلیب نبود و ما جزو مفقودین در عراق بودیم. روزهای آخر كه تبادل اسرا در حال شروع ‌شدن بود ما در اردوگاه 18 بعقوبه بودیم. عراقی‌ها كسانی كه می‌خواستند مبادله نكنند را به این اردوگاه منتقل می‌كردند. از جمله مرحوم ابوترابی و چند نفر دیگر به این اردوگاه آمدند و در روزهای آخر توفیق آشنایی با حاج‌آقا ابوترابی را داشتم. از ایشان شنیده بودم منتها ایشان را ندیده بودم.

منش و روش ایشان را در همان مدت كوتاه چگونه دیدید؟

زمانی كه ایشان پیش ما آمدند عراقی‌ها یكی از بچه‌های ما را شهید كردند. وضعیت اردوگاه بسیار ملتهب بود. می‌خواستند عده‌ای از منافقین را به عنوان آزاده جا بزنند كه ما فهمیدیم و درگیر شدیم. عراقی‌ها احساس كردند نقشه‌شان بر بادرفته و از بیرون به ما تیراندازی كردند. حسین پیراینده مورد اصابت قرار گرفت و به شهادت رسید. دو هفته درگیری و اعتصاب و مجلس ختم داشتیم. شهادت شهید پیراینده مصادف بود با اولین روز آزادشدن اولین گروه آزادگان. شهید پیراینده بعد از 12 سال در مبادله برخی اسرای عراقی با شهدای ما وقتی پیكرش را از قبر خارج كرده بودند می‌بینند پیكر سالم است. آن زمان مرحوم هاشمی رفسنجانی رئیس‌جمهور بود و در استقبال از شهدای آزاده در فرودگاه مهرآباد گفت عراقی‌ها برخی از شهدا را كه از قبر خارج كردند بدنشان سالم بود، سراغ علمایشان آنها گفتند اینها از اولیاءالله هستند.

در معراج شهدا بدن این شهید بزرگوار را من به همراه برادرش و بچه‌های معراج دوباره كفن كردیم. ما جریان را شنیده بودیم ولی خودمان ندیده بودیم. بدنی كه 12 سال زیر خاك چیزی نشود 100 سال هم بماند عیب نمی‌كند. بچه‌های معراج می‌گفتند چهار ماه پیش قرار بوده مبادله انجام بشود و عراقی‌ها بهانه می‌آوردند. مبادله انجام نمی‌شد و علتش این بوده كه وقتی پیكر شهید پیراینده را از قبر خارج می‌كنند می‌بینند بدن سالم است. دو ماه زیر آفتاب می‌گذارند اتفاقی نمی‌افتد و فكر می‌كنند رابطه‌ای بین سر با سلامت بدن وجود دارد. به همین خاطر سر را جدا می‌كنند. جلوی سر را برداشته و داخل سر را خالی كرده بودند. باز اتفاقی نیفتاده بود. دانه‌های سفیدی روی بدن بود و من از بچه‌های معراج پرسیدم اینها چیست كه گفتند چیزی روی بدن ریخته‌اند و همین باعث شده پوست روی بدن از بین برود. روی سنگ قبرشان هم نوشته شده پیكرشان سالم است. حاج آقا ابوترابی كه آمدند شرایط خیلی ملتهب بود. من آنجا گزارشی از وضعیت اردوگاه به ایشان دادم و چون در جریان شهادت این بزرگوار با عراقی‌ها درگیر شده بودیم، عراقی‌ها كارتن‌هایی كه رویش آیه قرآن نوشته بودیم را بیرون آوردند و بی‌احترامی كردند. می‌گفتند هنگام رفتن ما به شما قرآن می‌دهیم و ما گفته بودیم قرآن شما را نمی‌گیریم. بهشان اعلام كردیم تیغ ندهید صورتمان را نمی‌‌زنیم و تنها گروهی كه با محاسن وارد ایران شدند اردوگاه 18 بعقوبه بودند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 20 شهریور 1396
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی