ستاره درخشان سلیاکتی
یادنامه معلمی دلسوز و جهادگری پرتلاش شهید ولی الله محمدی
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


ستاره درخشان سلیاکتی
________________________
تولد:
او مرد مومن،صادق،مجاهد فی سبیل الله،مرد علم ودانش،معلمی دلسوز،آگاه ومتعهد بود.شهید محمدی در سال۱۳۳۵ در روستای سلیاکتی از توابع شهرستان نور در خانواده ای روستایی وکشاورز چشم به جهان گشود.

تحصیلات:
تحصیلات ابتدایی را در همین روستا به پایان رسانید وپس از تحصیلات ابتدایی جهت فراگیری علم ودانش راهی شهرستان نور گشته وپس از۶سال تلاش تحصیلات متوسطه را با کمال موفقیت بپایان رسانید وبرای ادامه تحصیلات راهی تهران ودر آزمون کنکورسراسری دانشگاهها شرکت وپس از احراز قبولی در دانشگاه تربیت معلم،راهی این مرکز آموزشی شد.

فعالیتهای انقلابی:
دو سال از آغاز تحصیلات عالی شهید نگذشته بود که بدنبال پیروزی انقلاب اسلامی وبه تبع آن ظهور انقلاب فرهنگی که به فرمان امام راحل(ره)برای طاغوت زدایی وزدودن فرهنگ غربی وغیراسلامی وجانشین کردن فرهنگ غنی اسلامی،دانشگاهها وموسسات آموزش عالی تعطیل گردید شهید محمدی جهت لبیک گویی به ندای حضرت امام(ره)برای ریشه کن کردن جهل وبیسوادی در سنگر نهضت سوادآموزی بعنوان آموزش یار بمدت۴ماه در روستای سلیاکتی مشغول فعالیت شد که با توجه به عملکردایشان بمدت۳ماه نیزبعنوان پرسنل دفتری واحد نهضت سوادآموزی نور به فعالیت پرداخت.بعدازاین مدت بنا به درخواست شورای مرکزی جهادسازندگی نور وارد آن نهاد مقدس گردید ودرکمیته کشاورزی جهادسازندگی نور مشغول انجام وظیفه اش درقبال انقلاب اسلامی پرداخت وبعدازمدتی با هماهنگی شورای مرکزی جهاداستان مازندران وشهرستان نور برای مسئولیت جهادسازندگی محمودآباد انتخاب شد.
فعالیتها وخدمات شهیدمحمدی دراین هنگام با پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) ودرکنار سایر فعالیتهایش در نهادهای مقدس انقلاب اسلامی،به همراهی چندتن از دیگربرادرانش باتشکیل انجمن اسلامی وبعدها گروه مقاومت(باهمکاری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نور)فعالیتهای سیاسی-فرهنگی-تبلیغی ونظامی خویش را بعددیگری بخشید.ایشان درانجمن اسلامی بادائرکردن کلاسهای عقیدتی-سیاسی واخلاقی به ساختن نیروهای جوان و بارورنمودن افکارجوانان از فرهنگ اسلامی وارشاد وراهنمایی مردم وتبلیغ مبانی انقلاب اسلامی پرداخت.شهیدمحمدی درتبلیغ دین سعی وافرداشته واز هیچ کوششی درپاسداری از سنگرهای ایدئولوژیکی انقلاب اسلامی در حد توان خویش دریغ نورزید ودراین راه حتی تا آخرین لحظه عمر مادی خویش از تبلیغات مسموم کوردلان ومنافقان از خدا بیخبر درامان نبودند.

تحصیلات دانشگاهی:
وی پس از بازگشایی دانشگاهها وموسسات آموزش عالی راهی دانشگاه شد،بدین صورت که چهارروز در هفته را در دانشگاه وبقیه ایام را در جهادسازندگی شهرستان نور یا محمودآباد به انجام وظیفه مشغول بودند تا اینکه درسال۶۳-۶۴ در رشته جغرافیا فارغ التحصیل وبه اخذ درجه لیسانس نائل گردید وپس از فارغ التحصیل شدن ابتدا در واحد آموزش وشورای مرکزی جهادنور مشغول فعالیت شدند وسپس راهی آموزش وپرورش منطقه چمستان نور گردید ودراین سنگر مقدس، به تعلیم وتربیت وسازندگی دانش آموزان این منطقه همت گماشت.

چمران مازندران
یکی از استادان جغرافیا ضمن ستایش از روحیّات و خلقیّات شهید محمدی گفتند که اگر محیط تهران مبارزی عالم چون شهید چمران پرورانده،جای تعجبی نیست،اما چگونه یک محیط دورافتاده با حدّاقل امکانات تحصیلی(درسال1364)دانشجوی فاضل و مبارزی چون شهید محمدی تحویل جامعه داده است و به حق می توان شهید محمدی را چمران مازندران نامید.(کتاب پرستو های عاشق – قوام الدین بینایی)

حضور در جبهه های حق علیه باطل:
شهید محمدی معلمی دلسوز،مهربان،پرکار،جهادگری پرتلاش وخستگی ناپذیر،رزمنده ای دلیر،فداکار ونمونه یک مجاهد فی سبیل الله بود.سراسر زندگیش را به مبارزه وتلاش در جهت اجرای احکام دین مبین اسلام سپری نمود.ایشان در کنار این فعالیتهایش لحظه ای از جنگ غافل نبودند.از بدو تحمیل جنگ بر انقلاب خونین واسلامیمان بطور ناپیوسته بلکه همیشه در جنگ شرکت می نمود بطوریکه بیش از ۹ بار در جبهه های نبرد حق علیه باطل شرکت نمود.عشق به لقاءالله واشتیاق به شهادت،شهید را نسبت به این دنیای فانی ومسائل مادی زندگی بیگانه کرده بود.

لحظات آسمانی شهید:
با اینکه یکبار هم مجروح گشته،محتاج به بستری شدن در بیمارستان ومدتی استراحت جهت رفع نقاهت داشت بااین حال با خدای خود عهد بسته بود که به هرترتیبی هست در مرحله بعدی عملیات شرکت داشته باشد ولذا این بارهم راهی جبهه های نور علیه ظلمت گشت وسرانجام در تاریخ 65/4/12 و در عملیات کربلای ۱ پس از آزادسازی شهرمهران بسوی خدای خود شتافت وبه آرزوی دیرینه اش یعنی شهادت رسید.یادش گرامی وراهش پررهرو باد.
در وصف شهید بزرگوار همین بس که در چندروز قبل از شهادت از طریق خانواده و ازطرف دانشگاه به او خبر اخذ مدرک دانشگاهی فوق لیسانس در همان رشته تحصیلی را می دهند که به دانشگاه شهیدبهشتی تهران مراجعه نمایند اما ایشان مدرک ماندگار وباقی شهادت را بر مدرک فانی دنیوی ترجیح می دهند.


شهید محمدی از نگاه همسرش
بنده و ایشان قبل از اینکه بعنوان زن و شوهر زندگی زناشویی مان را آغاز کنیم پسرعمه و دختر دایی بودیم.اینجانب بمدت دو سال و یک ماه با ایشان زندگی کردم و در طول این مدت آنچه که بنده به یاد دارم این بود که ایشان فقط می خواستند به جبهه بروند در واقع دل و جانشان در جبهه ماندگار بود و به آن گره شدیدی زده بود.
ایشان طی 9 مرحله به جبهه رفتند و در هر مرحله دو الی سه ماه ماندگار بودند در یکی از این مراحل بنده و خانواده و بستگان به او گفتیم که دیگر نرو حالا شما زن و بچه دارید در این زمان فرزندم میثم شش ماهه بود ولی ایشان در جواب گفتند مگر شما صدای بلندگوی ماشین رانشنیدید که حضرت امام خمینی(ره)فرمودند رفتن به جبهه از اهم واجبات است پس بنابراین بر من نیز لازم است که در این جهاد شرکت کنم و فرزند زهرا(س)را یاری نمایم.از جمله سفارشهای ایشان هم این بود که در تربیت دینی و علوی گونه فرزندانم کوتاهی نکنم و آنها را با تربیت اسلامی پرورش دهم و به آنها قرآن،نماز و مسایل دینی را بیاموزم.آخرین مرحله ای که ایشان به جبهه رفتند میثم من هشت ماهه بود و زمانی که فرزندم به سن نه ماهگی رسیدند ایشان نیز در نهمین مرحله حضورش،در جبهه مهران عملیات کربلای یک به شهادت رسیدند ضمن اینکه باید بگویم دخترم نیز سه ماه بعد از شهادت ایشان بدنیا آمد.انسانهای خوب و وارسته زمینی نیستند بلکه آسمانی هستند و جایگاهشان در فرش نیست بلکه در عرش روزی می خورند بنابراین خودش را پایبند و وابسته به زندگی نکرده بود چرا که هدف والایی را انتخاب کرده بود و برای رسیدن به آن هدف سرازپا نمی شناخت و سرانجام هم به آن هدف والا یعنی شهادت نایل شد.در پایان آنچه که برای من مهم است و خیلی دوست دارم که آن را بدست آورم فیلم عملیات کربلای یک و کربلای پنج می باشد که تا این لحظه موفق نشدم امیدوارم که از این طریق آن را بدست آورم.

گزیده ای از وصیت نامه شهید:
هان ای ملت مسلمان،لحظه ای اندیشه کنید که چه بودید،کی بودید ودر حال کجایید،کی هستید وبه کجا خواهید رفت وچه خواهید شد،تفکر کنید که حتما راه نجات را در صراط مستقیم خواهید یافت.
برادرانم ،رهبری در جامعه اسلامی از اهم مسائل است.رهبری آنهم جامعه ما(رهبر انقلاب اسلامی)نماینده امام زمان(عج)است.مبادا خدای ناکرده زبانم بریده باد از او دوری کنید،پیرو رهبر باشید،وسوسه های شیاطین وچهره های آنها زیاد است مواظب باشید،نکند خدای نکرده شما را بفریبد.فقط وفقط پیرو رهبر جامعه اسلامی باشید.

ای مسئولین جامعه می دانید که مستضعفان عقب نگهداشته شدگان تاریخ چشم به کارهای شما دوخته اند وشما خیلی خیلی بیشتر مسبوق به ماجرا می باشید وحتما هر روز بیش از روز دیگر در جهت رفاه جامعه مسلم وبرای رضای خداوند گام بر می دارید که در غیر این صورت کیفر خداوند بیشتر شامل حال شما خواهد شد(لا یکلف الله نفسا الا وسعها.)

ای فرهنگیان تربیت وهدایت اجتماع را شما بعهده دارید.استعدادهای درونی ونهفته جامعه را همانند انبیا شکوفا می کنید وبرهمین امر مهم هم واقف،پس کوشش دارید خداوند به همه شما اجر دهد.

در پایان باید گفت:این وبلاگ با هدف معرفی شهدا و ترویج ارزشهای اسلامی در فضای مجازی انتشار یافت و وابسته به هیچ حزب و گروه خاصی نیست.

مدیر وبلاگ :ستاره درخشان
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در مورد مطالب وبلاگ چیست؟







وقتی با زندگی برخی از شهدا آشنا می‌شویم، آنقدر زیبایی در آن می‌بینیم كه هر لحظه‌اش می‌تواند مملو از درس‌هایی برای نسل جوان باشد. داستان زندگی مشترك شهید سیدحسن علیشاهی با همسرش فاطمه جونی‌زاده از همین دست ماجراهاست.

زینب محمودی‌عالمی
وقتی با زندگی برخی از شهدا آشنا می‌شویم، آنقدر زیبایی در آن می‌بینیم كه هر لحظه‌اش می‌تواند مملو از درس‌هایی برای نسل جوان باشد. داستان زندگی مشترك شهید سیدحسن علیشاهی با همسرش فاطمه جونی‌زاده از همین دست ماجراهاست. دو زوجی كه در بسیج با هم آشنا شدند و مراسم ازدواجشان را در یك مسجد برگزار كردند و پا به پای هم در مبارزه و جهاد شركت داشتند.شهید علیشاهی معروف به علی امامی از رزمندگان دفاع مقدس بود كه معنویت و تقوایش حكایت از سربازی او برای امام زمان(عج) داشت و به گفته همرزمانش امام عصر را ملاقات كرده بود. سیدحسن قبل از شهادتش حضرت زهرا(س) را در خواب می‌بیند و برات شهادتش را از مادر سادات می‌گیرد. از شهید سیدحسن علیشاهی معنویات و خاطرات زیادی به جا مانده كه از زبان همسرشان فاطمه جونی‌زاده می‌شنویم.


 از نسل سادات
من متولد سال 1340 و همسرم سه سال از من بزرگ‌تر بود. اصالتاً اهل بابل هستم و اصالت شهید به اردبیل برمی‌گردد. پدر بزرگشان دهه 1320 به بابل مهاجرت كردند و سه نسل‌شان در بابل هستند. جد بزرگوارشان به نام معصوم علیشاهی در اردبیل بارگاهی دارند و مردم آن منطقه به ایشان ارادت دارند. زمانی كه سادات را آزار می‌دانند، فرزندان علیشاه فرار می‌كنند و به بابل می‌آیند.
همسرم خانواده‌ای سنتی و متدین داشت. هشت برادر و خواهر بودند. پدرشوهرم راننده كامیون بود و بعدها به استخدام سپاه بابل درآمد و در قسمت ترابری مشغول شد.همسرم در محله قدیمی و مذهبی میانكت و سنگ‌پل بزرگ شده بود. با دوستانش در مجالس مذهبی شركت می‌كردند و در مبارزات انقلابی فعالیت داشت.حاصل زندگی دو ساله‌ام با همسرم دو فرزند به نام‌های سیدمهدی و سیدمریم است. بچه‌ها سه ساله و چهار ساله بودند كه پدرشان به شهادت رسید.
 آشنایی در بسیج
من سال 59 با سیدحسن آشنا شدم. وقتی امام پیام ارتش 20 میلیونی داد، دانش‌آموز سال سوم هنرستان در رشته ساختمان بودم كه با فرمان امام خمینی برای ثبت‌نام به بسیج رفتم. حسن‌آقا آن موقع فرمانده بسیج بود و من اولین گروه آموزشی بسیج در بابل بودم كه از بین 300نفر انتخاب شدم. منزل ما نزدیك سپاه پاسداران بود. هر روز مسیر منزل تا مدرسه را می‌رفتم و سیدحسن قبل از اینكه عضو بسیج بشوم من را همراه دوستانم دیده بود و بعدها می‌گفت از حجابت خیلی خوشم آمده بود. از قضا برای ثبت‌نام بسیج به گردانی كه حسن‌آقا مسئولش بود، افتادم و آشنایی ما در بسیج شروع شد. تحقیقات كردند و زمینه ازدواج ما فراهم شد. میلاد امام زمان(عج) در مسجد كاظم‌بیك بابل عروسی گرفتیم. ازدواج انقلابی و ساده‌ای داشتیم. اواخرسال 59 ازدواج كردیم و مستقل شدیم. من بسیج خواهران را آموزش می‌دادم و حسن برادران را آموزش می‌داد.
 100 روز در كنار هم
سیدحسن یك دوست صمیمی به نام مهدی نیاطبری داشت كه سال 62 در جفیر عراق به شهادت رسید.آنها قبل از انقلاب جلسات خصوصی ضدطاغوت داشتند و بعد از پیروزی انقلاب هم همه جا با هم بودند. من گاهی فكر می‌كنم سید بیشتر از اینكه با من باشد، با رفقای رزمنده و شهیدش بود. تنها 15 روز بعد از عقدمان همسرم به مأموریت كردستان رفت و تا سال 64 كه به شهادت رسید، شاید 100 روز هم كنار هم نبودیم. سیدحسن در عملیات رمضان و والفجرها حضور داشت. در مبارزه با كومله‌ها در كردستان ، گرگان ، گنبد و... هم حضور داشت و بارها مجروح شد. سید یك زخم مربوط به قبل از پیروزی انقلاب داشت كه موقع فرار از خدمت سربازی تیر می‌خورد. در جبهه هم كه از هر عملیاتی جراحتی به یادگار داشت. چند ماهی در لشكر 25 كربلا مسئول آموزش بود و با سردار شهید طوسی كار می‌كرد. حسن 25 سال داشت كه به شهادت رسید.
  ابهت خاص!
وقتی با حسن آقا آشنا شدم ابهت خاصی داشت. همه از او حساب می‌بردند. در عین حال چهره  نورانی و زیبایی داشت كه بر جذبه‌اش می‌افزود. میان‌اندام و چابك بود و مردم او را به نام چریك امامی می‌شناختند.كسی نبود به اندازه ایشان فوت و فن نظامی را بداند. در تخریب، بمبگذاری و آموزش نظامی نادر بود. اگر جایی بمبگذاری می‌شد جز ایشان كسی نبود بمب را خنثی كند. موقعی كه در اطلاعات و عملیات بودند برای پاكسازی منافقان خیلی فعال و در تیررس دشمن بود. خودروی جیپی داشت كه در بابل تك بود. همه می‌گفتند ماشینت گاو پیشانی‌سفید است. منافقان چند بار قصد ترورش را داشتند و مجبور شدیم چندین بار محل زندگی‌مان را عوض كنیم. سیدحسن دغدغه كاری داشت و در وقت كار جدی بود. اما زمان استراحت شوخ‌طبع و خوش‌اخلاق بود. خیلی باشخصیت بود. بزرگ تا كوچك را لقب می‌داد. به همه احترام می‌گذاشت و همه دوستش داشتند. به نامحرم نگاه نمی‌كرد. همیشه آماده رزم بود و زهد و تقوای بی‌نظیری داشت. وقتی نماز می‌خواند سجده طولانی می‌كرد و اشك می‌ریخت. نماز شبش ترك نمی‌شد. آنچه در ذهنم ماند علاقه‌اش به حضرت زهرا(س) است. خود سید از كرامات حضرت زهرا(س) می‌گفت و طوری حرف می‌زد گویا ایشان را می‌دید.به من می‌گفت فاطمه فاطمه است الحورالعین فاطمه؛ سوره الرحمن را باز می‌كرد و از صفات زنان بهشتی می‌گفت كه در بهشت همنشین من هستی و.... من خاطرات خوبی از همسرم دارم. اخلاقش عالی بود. شخصیتش برایم جذاب بود. فكر نمی‌كردم شخصی جایگزین ایشان باشد. روزهای كمی كه كنارش بودم برایم آنقدر زیبا بود كه تمام خاطرات خوبش ماندگار شده است.
 آخر شهید می‌شد
همیشه فكر می‌كردم از چهره نورانی سیدحسن مشخص است كه آخر شهید می‌شود. وقتی وارد جبهه شد فرماندهی پایگاه المهدی بابل را بر عهده داشت. معاون اطلاعات عملیات سپاه بابل هم بود. در لشكر25 كربلا مسئولیت پرسنلی لشكر را بر عهده گرفت و بعدها معاون اطلاعات عملیات لشكر شد.همسرم از سال 60 تا 64 در جبهه بود. تا اینكه 19 بهمن سال 64 به عنوان یكی از اولین شهدای عملیات آسمانی شد.زمان شهادتش به عنوان معاون شهید طوسی در محور اطلاعات جبهه خوزستان بود.
 خبر شهادتش را از طریق خواب به من دادند!
 شب شهادت حضرت زهرا(س) بود. نصف شب من و فرزندانم با هم از خواب بیدار شدیم و مریم و مهدی گفتند بابا را خواب دیدیم. من هم در خواب حسن‌آقا را به صورت فرشته دیدم. از آسمان بال زد و آمد پایین. گفت خانم شما را خیلی اذیت كردم. خیلی برایم اضطراب و نگرانی داشتی، حلالم كن. الان دارم می‌روم، بچه‌ها را به شما سپردم. وقتی دور می‌شد و به آسمان رفت نگاه می‌كردم. از خواب بیدار شدم. همین خواب را بچه‌ها هم دیده بودند. نگران شدم و گفتم نكند اتفاقی افتاده باشد. تلویزیون صبح زود مارش عزا داد. مهدی و مریم مشغول گریه بودند و مهدی با زبان بچگانه نوحه می‌خواند. در بین مردم پخش شد علی امامی به شهادت رسیده است.
با تقوایی كه سیدحسن داشت می‌دانستم عاقبتش شهادت است. اما با علاقه‌ای كه به همسرم داشتم نمی‌خواستم بپذیرم روزی به شهادت برسد. بهترین مقام را خدا به او داد. اما برای خانواده دوری از عزیزش سخت است. الگوی ما حضرت زینب(س) است. صبوری كردیم و من سعی می‌كردم در انظار گریه نكنم تا دشمن شاد نشویم. تا مدتی بعد از شهادت در حالی كه هنوز خبرش به ما اعلام نشده بود،هر شب خواب شهادتش را می‌دیدم. دو شب بعد از شهادتش خواب دیدم در خانه ما را می‌زنند. دیدم همسرم است. گفت: عیال من هستم باز كن. خوشحال شدم. رفتم دم در و دیدم كسی پشت در نیست. دوباره در زدند و باز حسن‌آقا نبود. بار سوم كه در را زد در را باز نكردم. نگو در همان لحظه كه من این خواب را می‌دیدیم، پیكر حسن آقا را غسل می‌دادند. خلاصه دیدم حسن‌آقا حوله به دوش بالای سرم ایستاده است. گفتم: حسن آقا اینجا چه كار می‌كنی؟ گفت: چرا در را باز نكردی؟ فردا صبح خبر شهادتش را آوردند.
 اطرافیانم نمی‌خواستند من اذیت شوم و دیر خبر شهادتش را آورده بودند. پیكر شهیدم را شنبه به بابل آوردند و یك‌شنبه مرا با خبر كردند. برادرم خیلی دستپاچه بود. گفت حسن‌آقا شهید شده است. اشك  می‌ریختم اما كسی صدای گریه‌ام را نشنید. مهدی پسرم مرد كوچك خانه‌ام شده بود. دختر و پسرم خیلی صبوری كردند. وقتی خبر شهادت پدرشان را شنیدند گفتند: دیگر باباجون خانه نمی‌آید. نامه نمی‌دهد و تلفن نمی‌زند.
 دیدار با امام زمان(عج)
بعد از شهادت سیدحسن در مورد او با بچه‌ها حرف می‌زدم.از خصوصیات پدرشان و شجاعتش تعریف می‌كردم. همسرم برای همه افتخار بود. وقتی شهید شد پشتم خالی شد. اما با همه سختی‌ها فرزندانم را بزرگ كردم. بچه‌ها بزرگ شدند و من تنها شدم. الان هر موقع اراده كنم با شوهرم حرف می‌زنم و از او مدد می‌خواهم. در زندگی كمك همسرم را می‌بینم.من تقوای عینی را در همسرم دیدم كه چطور موقع نماز از هوش می‌رفت. همیشه تن خسته داشت و برای اسلام خیلی مجاهدت می‌كرد. با وجود همه خستگی‌هایش هیچ‌گاه در طول زندگی‌مان ادب را كنار نگذاشت. مثلاً اگر آب می‌خواست بعد از عذرخواهی طلب آب می‌كرد. می‌گفت اگر شهید شدم به خدا می‌گویم حوری نمی‌خواهم! فاطمه‌ام همسر بهشتی‌ام است. هر وقت خواب می‌بینم می‌گوید عیال؛ من كنار جدم هستم. دستخطی از او هست كه طبق مضمون این دستخط سیدحسن امام زمان(عج) را دیده است و در عالم رؤیا امام حسین(ع) به او گفته است كه تو شهید می‌شوی. همرزمش شهید رسولی برای ما تعریف می‌كرد كه یك شب قبل از شهادت سیدحسن دیدم بالای سنگر با كسی حرف می‌زند. بعد آمد و به من گفت: امام زمان(عج) را دیدم. اما تا زنده‌ام با كسی حر ف نزن.


 همراه در جهاد
شكر خدا تربیت خانوادگی من طوری بود كه هیچ‌گاه مانع جهاد همسرم نمی‌شدم. خانواده مادر‌ی‌ام ثروتمند بودند و من ذاتاً تجملاتی هستم، اما خودم را با شرایط همسرم وفق دادم. همسرم فدای دین و كشورش شد. اگر همسرم زنده شود و برگردد حمایتش می‌كنم تا به جبهه برود. شهدا پاك زندگی كردند و پاك رفتند. حسن‌آقا شب قبل از شهادتش حضرت زهرا(س) را در خواب می‌بیند و مادرشان می‌فرماید: فردا شب مهمان ما هستی. وقتی فرمانده‌شان سردار مرتضی قربانی به همسرم اجازه نمی‌دهد در عملیات شركت كند، سیدحسن گریه می‌كند و می‌گوید: آن طرف منتظرم هستند. مرتضی قربانی نمی‌خواست بهترین نیرویش را از دست بدهد، اما با اصرار و واسطه قرار دادن این و آن عاقبت راضی می‌شود. سیدحسن هم در حالی كه سرنیزه‌ای در دست داشت و می‌گفت با این انتقام مادرم را می‌گیرم، به اروند می‌زند و به شهادت می‌رسد. همسرم بخشنده بود و هر ماه كه حقوق می‌گرفت سهم آقا امان زمان(عج) و حساب 100 امام خمینی را پرداخت می‌كرد. عاقبت هم كه جانش را در مسیر زیبایی كه انتخاب كرده بود فدا كرد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 26 شهریور 1396
یکشنبه 26 شهریور 1396 14:51
سلام وب سایتت واقعا زیباست این مطلبتم همیجور بیشتر مطلب بریز تشکر
یکشنبه 26 شهریور 1396 09:28
سلام
فقط چند روزه وبلاگم رو راه اندازی کردم ، موضوع وبلاگ من یکم اختصاصیه ، یعنی فقط با وبلاگ های پر محتوا مثل وبلاگ تو تبادل لینک می کنم . اینجوری هم بازدید تو زیاد میشه و هم بازدید من.

ممنون میشم یه سر بزنی و باهام تبادل لینک کنی
یکشنبه 26 شهریور 1396 09:23
وبلاگت عالیه به من هم سر بزن









 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی